تاریخ انتشار خبر: 27 دي 1391 - ساعت 05:47:18
دیدم که جانم می رود

دیدم که جانم می رود

کتاب دیدم که جانم می رود پر است از داستان های شیرین و سراسر عشق و دوستی میان حمید و مصطفی، از زمان بحث و جدل با منافقین توی چادر جلوی دانشگاه تهران تا گرفتن اجازه از خانواده برای رفتن به جبهه،استرس های روز اول اعزام تا خاطرات همسنگر شدن این دو نفر در گیلان غرب...

"دیدم که جانم می رود"

حمید داوود آبادی

موسسه فرهنگی سرلشگرحاج احمد کاظمی

داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدیم.سقف آنقدر کوتاه بود که حتی نمی شد به راحتی نشست.شروع کرد به خنده و با خوشحالی گفت:امروز من میرم.گفتم :اول بگو ببینم این مسخره بازی چیه که از صبح درآوردی؟مگه تو نبودی که همش می گفتی بیا عکس بگیریم،ولی حالا که من می گم عکس بگیریم،حضرتعالی ناز می کنی؟که چی من رو جلوی بچه ها ضایع کردی؟یک دفعه پرید وصورتم را بوسید و با خنده گفت:اصلا ناراحت نشو،فکرش هم نکن.من امروز بعداز ظهر میخوام برم!تعجبم بیشتر شد گفتم:خوب کی میخوای تشریف ببری؟با هما ن شادی دست هایش را به هم مالید و گفت:من...امروز شهید میشم!فکر کردم این هم از همان شوخی های جبهه ای است که برای همدیگر ناز می کردیم.در حالی که سعی میکردم بخندم،گفتم:از این شوخی های بی مزه نکن که اصلا خوشم نمی آد اونم در باره تو.

ولی شوخی نمی کرد اگر میخواست شوخی کند با قهقهه و خنده همراه بود حالا چهره اش جدی جدی بود.سعی کردم با چند شوخی مسئله را تمام کنم و حرف را به موضوعات دیگر بکشانم،که گفت:حمید جون دیگه از شوخی گذشته،میخوام باهات خداحافطی کنم.اشک از دیده گانش جاری شد با پشت دست اشک های مروارید گونه اش را پاک کردم و او شروع کرد به توصیه در باره امام...چه کار باید میکردم؟

اصلا چه کار می توانستم بکنم؟مصطفی داشت می رفت؛تنهای تنها.من اما نمی خواستم بروم.اصلا اهل رفتن نبودم.نه می خواستم خودم بروم و نه می خواستم مصطفی برود.تازه او را کشف کرده بودم.اصلا اینکه کسی با او رفیق شود آزارم می داد.می خواستم مال من باشد فقط و فقط.حالا او داشت می رفت او داشت می شد رفیق نیمه راه.من که می ماندم!من که اصلا اهل رفتن نبودم.جایم خوب بود.تازه داشتم جای خودم را در دنیا پیدا و اثبات می کردم.یک آن خود خواهی همه وجودم را گرفت.به من ربطی نداشت که مصطفی به چه رسیده و چه خواهد شد.مهم برای من این بودکه ماندن مصطفی،برای من خیلی مهم و با ارزش تر بود تا رفتنش.حالا باید چه طوری او را از رفتن منصرف میکردم؟....                                                        

عجله نکنید این متن بخشی از یکی رمان عاشقانه و رمانتیک امروزی نیست بلکه روایت دو نوجوان تهرانی به نام های مصطفی و حمید می باشد که در روند شکل گیری انقلاب و تظاهرات ها باهم آشنا می شوند و این دونفر انقدر شیفته هم می شوند که تحمل چند ساعت دوری همدیگر را ندارند تا آنجا که نویسنده در قسمتی از کتاب می آورد که مصطفی هر روز صبح قبل از مدرسه رفتن یک مسیر تقریبا طولانی را طی می کند تا قبل از رفتن به مدرسه حمید خود را زیارت کند این کار تا آنجا پیش می رود که مادر مصطفی با حمید دعوا می کند و از او خواهش میکند تا دیگر با مصطفی کاری نداشته باشد و ادعا میکند از زمانی که با حمید آشنا شده درسهایش به طور چشمگیری افت پیدا کرده است.

کتاب دیدم که جانم می رود پر است از داستان های شیرین و سراسر عشق و دوستی میان حمید و مصطفی، از زمان بحث و جدل با منافقین  توی چادر جلوی دانشگاه تهران تا گرفتن اجازه از خانواده برای رفتن به جبهه،استرس های روز اول اعزام تا خاطرات همسنگر شدن این دو نفر در گیلان غرب...به نظرمن نوع دوستی و محبت حمید و مصطفی به هم دنیایی نیست ودیدم که جانم میروداین عشق را از زمان آشنایی تا زمان شهادت مصطفی روایت میکند و یک الگوی مناسب برای محبت و دوستی های دنیایی ترسیم می کند.

یکی از ویژگی های اصلی این کتاب که باعث گریه و خنده خواننده همزمان با گریه و خنده مصطفی و حمید می شود نحوه روایت داستان می باشد که توسط خود حمید بیان می شود که عشق و علاقه ایشان به مصطفی را بعد از 20سال از تک تک کلمات می توان احساس کرد و به نظر می رسد و این جذبه و تاثیر گذاری داستان از برکات اشک چشم نویسنده می باشد که موقع نگارش روی برگ برگ کتاب ریخته شده است.

کتاب "دیدم که جانم می رود" نوشته حمید داوود آبادی است که از سوی موسسه فرهنگی سرلشگرحاج احمد کاظمی با قیمت48000ریال روانه بازار کتاب شده است.کتابی است ارزشمند برای هدیه دادن برای کسانی که دوستشان دارید و دلتان به مانند حمید و مصطفی برای هم می تپد. مثل من و علی و سعید. 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]