تاریخ انتشار خبر: 12 بهمن 1391 - ساعت 14:55:49
یادداشتی بر کتاب پرواز بر فراز ویوودینا

یادداشتی بر کتاب پرواز بر فراز ویوودینا

اندکی بعد کتاب شیرین تر "پرواز بر فراز ویوودینا" را خواندم و این بار با نویسنده کتاب، راهی سفر به بوسنی شدم. با این تفاوت که این بار در صحنه های نبرد قرار گرفته بودم و با دو فرمانده ایرانی رمان، در هر طرح عملیاتی مسلمانان بوسنی با صرب ها شرکت می کردم و هنگامه عملیات قلب من هم از جا کنده می شد تا جایی که صدای قلبم را با گوشهایم می شنیدم.

چقدر شیرین و دوست داشتنی بود لحظه لحظه هایی را که با محمد حسین جعفریان در افغانستان همراه بودم. کتاب "در پایتخت فراموشی" را که می خواندم انگاری خودم همراه او در افغانستان بودم و مانند او حس تعلق به خاک افغانستان داشتم. و چقدر سخت و ناراحت کننده بود جدا شدن از این کتاب، کتابی که تنها یک شبانه روز همسفرم کرد و بعد از آن من  ماندم کلی  دلتنگی و حسرت جدا شدن از یک قوم و یک ملت. ملتی که همزبان و هم آئین و در روزگاری، هم وطنم بوده اند. اندکی بعد کتاب شیرین تر "پرواز بر فراز ویوودینا" را خواندم و این بار با نویسنده کتاب، راهی سفر به بوسنی شدم. با این تفاوت که این بار در صحنه های نبرد قرار گرفته بودم و با دو فرمانده ایرانی رمان، در هر طرح عملیاتی مسلمانان بوسنی با صرب ها شرکت می کردم و هنگامه عملیات قلب من هم از جا کنده می شد تا جایی که صدای قلبم را با گوشهایم می شنیدم. در این " قصه" نویسنده توانست مرا با خود همراه کند و از دنیای خودم بکند و به بوسنی ببرد. من در بوسنی بودم و با برادران بوسنیایی ام همراه شدم. با آنها همراه شدم نه از آن جهت که هم وطن و همزبانم بودند بلکه از آن جهت که هم آئینم بودند و تاوان اعتقاداتشان را می دادند. پدران تاوان این را می دادند که به فرزندانشان می آموختند "یادت باشد من و تو و مامان و پدربزرگ و مادربزرگ و... همه مسلمانیم.... ... یادت باشه که ما چون مسلمانیم دارن این بلا رو سرمون میارن.... و از خاکمون بیرونمون می کنند..... فهمیدی اریک؟ پس یادت باشه که اینجا .وطن ماست و ما همه مسلمانیم...." برای منی که همه اطلاعاتم از جنگ بوسنی، تنها از مستند خنجر و شقایق و چند مقاله ی شهید آوینی بدست آمده، یک اشاره علی کازرانی کافی بود تا کتاب را قاپ بزنم و کمی در هوای جنگ مسلمانان با صرب ها تنفس کنم.
   
 "زمان" یک ایرانی بود که به قول خودش "فَرد" بود یعنی یک دست و یک پا و یک چشم و یک گوش و کلی داغون. او چندین بار نقشه کشید و طراحی عملیات کرد که به قول خودش مو لای درزش نمی رفت. اما هر بار اندکی بعد از عملیات، با یک طرح لو رفته روبه رو می شد و صربها با گرفتن تلفات سنگین مسلمانان را وادار به عقب نشینی می کردند. پس یک جاسوس در جمع گروه فرماندهی وجود داشت. اما آن جاسوس که بود؟ زمان، سنگینی نگاه دیگران را نسبت به خود احساس می کرد و حتی می دانست جاسوس کیست. اما چگونه می توانست پای خود را از این قائله بیرون بکشد و اثبات کند که جاسوس شخص دیگری است! زمان مشکل که نه، مشکلات دیگری هم داشت و آن ظرف وجودی رزمندگان بوسنیایی بود. ظرف کوچکی که معنای شهادت را نمی دانست، شاید باور نکنید اما تفاوت مردن و شهادت برایش روشن نبود. حتی دعا کردن برایش بی معنا بود.

 
قهرمان دیگر داستان که خودش هم در طراحی عملیات دستی بر آتش دارد و از قضا همانند زمان یک دست دارد، با وجود همه این سختی ها و دشواری ها نقش بزرگی در بوسنی ایفا می کند. و قله های مهیج داستان با نقشه های او رقم می خورد. این که این نقشه های عملیاتی چیست بماند برای اوقات تنهایی شما و کتاب "پرواز بر فراز ویودینا".


بعد التحریر:
1.    اگر کتاب را خواندید و شروعش نگرفتتان اگربه فصل دوم یا سوم بپرید اتفاق خاصی رخ نمی دهد. ناگفته نماند که من هم این کار را کردم.

یادداشت از  مجید مالکی

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]