تاریخ انتشار خبر: 05 اسفند 1391 - ساعت 13:01:37
خمره 

خمره 

آقای صمدی در یک روستای دورافتاده معلم مدرسه است و هر 5 کلاس را در همان مدرسه به تنهایی اداره می کند . روزی خمره سفالی مدرسه که بچه ها موقع تشنگی از درون آن آب می خورند می شکند و ماجراهای زیادی برای تهیه خمره جدید و حل کردن مشکل رفع تشنگی بچه ها پیش می آید .یک داستان با فضای محلی و توصیف‌های روان.

خمره

مرادی کرمانی

 آقای صمدی در یک روستای دورافتاده معلم مدرسه است و هر 5 کلاس را در همان مدرسه به تنهایی اداره می کند . روزی خمره سفالی مدرسه که بچه ها موقع تشنگی از درون آن آب می خورند می شکند و ماجراهای زیادی برای تهیه خمره جدید و حل کردن مشکل رفع تشنگی بچه ها پیش می آید .یک داستان با فضای محلی و توصیف‌های روان .

وقعی که انجیرها می رسد ، شغال شب می آید توی باغ تا شکمی از عزا درآورد . باد که به درخت ها می خورد ، انجیرهای رسیده می ریزد . می افتد توی علف ها و تلپ صدا می کند . شغال توی تاریکی با شنیدن صدای انجیرها خوشحال می رود سراغشان . برشان می دارد و می خورد . ذوق می کند و به دنبال صدای افتادن انجیرهای بعدی می دود و زیر لب می گوید:

 

تلپ تلپ جون دلم                                              کجاافتادیورتدارم؟

 

همین جوری می دود و تا صبح برای انجیرها شعر می خواند . هوا که روشن می شود می فهمد که الان سر و کله صاحب باغ با بیل یا چماق پیدا می شود . می ترسد و می خواهد از انجیرها دل بکند اما طمع ولش نمی کند . از آن به بعد با ترس دنبال صداها می دود و می خواند :

 

تلپ تلپ مرگ سیاه                                               صاحببدجنستمیآد

 

 

 

 

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]