تاریخ انتشار خبر: 10 اسفند 1391 - ساعت 02:44:36
دو چشم ناتمام

دو چشم ناتمام

عبدالله و قاسم فرزندان امام حسن ع هستند. عبدالله فرزند کوچک امام در پی یافتن پاسخی برای سوالات خود در مورد علت صلح پدر و عدم مبارزه اش با ظلم روانه کربلا شد. عبدالله که دلی پر سوال داشت ابتدا از مادر جویای علت صلح پدر می شود مادر توان سخن گفتن را در خود نمی بیند اشک بر چشمانش حلقه می زند که من به این کودک چه بگویم تا بفهمد که پدرش چقدر غریب بود.

دو چشم ناتمام

محبوبه زارع

بوستان کتاب

عبدالله و قاسم فرزندان امام حسن ع هستند. عبدالله فرزند کوچک امام در پی یافتن پاسخی برای سوالات خود در مورد علت صلح پدر و عدم مبارزه اش با ظلم روانه کربلا شد. عبدالله که دلی پر سوال داشت ابتدا از مادر جویای علت صلح پدر می شود مادر توان سخن گفتن را در خود نمی بیند اشک بر چشمانش حلقه می زند که من به این کودک چه بگویم تا بفهمد که پدرش چقدر غریب بود.

عبدالله به خودش قول می دهد که حتما از عمویش پرس و جو کند . شبی عبدالله که دیگران توان صبر را نداشت دست ابا عبدالله را می گیرد و او را در پشت خیام می برد تا دیگر کسی مزاحم پرسش او نباشد . عمو چرا بابا نجنگید و صلح کرد ؟ اصلا تا قبل از آن بابای من به میدان نبرد رفته است اباعبدالله پاسخ می دهد بله پدر شما در میدان جنگ مبارزه کرده است مثلا در جنگ صفین شجاعت بسیاری از خود نشان داد . اما در مورد علت صلح ، پدرت غریب بود به طوری که خود با اشاره به گله گوسفندانی که از جایی کوچ داده می شدند فرمود اگر تنها این مقدار یار داشتم جهاد می کردم . عبدالله گفت چرا بابا غریب بود ؟

 

 

قصه غربت داسات بی انتهای علی و اولاد اوست و تنها محدود به جریان عاشورا نیست . نوجوان امام حسن از عمو اذن میدان می خواهد اما حسین نمی پذیرد قاسم پس از اصرار فراوان عاقبت به یاد گفته پدر می افتد که اگر روزی دلت خیلی به درد آمد به سراغ این نامه برو . نامه را یافت به عمو نشان داد و اذن میدان را گرفت عاشقانه به میدان رفت و رجز خوانی کرد و در هنگام شهادت عمو را صدا کرد عمو کمکم کن . حسین چون باز شکاری به سوی او رفت و نعش بی جان برادر را بر دوش گرفت .

 

ابا عبدالله در روز عاشورا با عزیزانش وداع کرد و آماده نبرد شد عبدالله که چندین بار چون برادر درخواست مبارزه خواست اکنون بی صبرانه منتظر شهادت بود اما عمو اذنش نداد . وقتی حسین خونین مورد هجوم دشمن قرار گرفت عبدالله دیگر توان نداشت بنشیند و نظاره گر باشد با پای پیاده به سمت عمو رفت زینب فریاد کرد عبدالله جان نرو . عبدالله گفت : عموی را می کشند؟!

 

عبدالله زخمی بر زمین افتاد و در آغوش عمو درلحظه شهادت گفت: عمو فهمیدم چرا پدرم غریب بود اما عمو تو از او هم غریب تری.

 

 

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]