تاریخ انتشار خبر: 06 خرداد 1392 - ساعت 06:43:12
سعید تشکری

سعید تشکری

از مشهد به تهران آمدم!تهران هم، آن روزها، دویدن بود و گُم شدن.و تنها در صحنه ی ِ نمایش بود که نفس می کشیدم.مثلِ نهنگ در برکه!و گم شدم در تنهایی و گرسنگی و نوشتن در مطبوعات؛و کارگری در چاپخانه، برای لقمه نانی و شب بیداری هایی که طلوع اش دیر می آمد.-نوشتن و چراغی که باید تا صبح روشن می ماند همه ی دلخوشی ام شد!اما عقربه هایِ ساعت بی وقفه می دویدند.کوچه ها تنگ تر می شد.و کاغذهای ِ من، برای نوشتن اندک بود.تا اینکه...




شش بهار و تابستان گذشت تا نهالِ وجودم شروع به قد کشیدن کرد در –قوچان-

 

 

کلمات، مثلِ دانه هایِ برف، بر جانِ من بارید.

 

 

نهال قد کشید و گلدان برایش کوچک بود- باغ را می طلبید-

 

 

از قوچان به مشهد . از مشهد به تهران آمدم!

 

 

تهران هم، آن روزها، دویدن بود و گُم شدن.

 

 

و تنها در  صحنه ی ِ نمایش بود که نفس می کشیدم.

 

 

مثلِ نهنگ در برکه!

 

 

و گم شدم

 

 

در تنهایی و گرسنگی

 

 

و نوشتن در مطبوعات ؛

 

 

و کارگری در چاپخانه، برای لقمه نانی

 

 

و شب بیداری  هایی که طلوع اش دیر می آمد.

 

 

-نوشتن و چراغی که باید تا صبح روشن می ماند همه ی دلخوشی ام شد!

 

 

اما عقربه هایِ ساعت بی وقفه می دویدند.

 

 

کوچه ها تنگ تر می شد.

 

 

و کاغذهای ِ من، برای نوشتن اندک بود.

 

 

تا اینکه،

 

 

اولین –باران- بر آسمان ِ دل من هم بارید..

 

 

روزگار نوشتن برایِ رادیو ، بعد هم سینما و تلویزیون،

 

 

و پس از آن ، کتاب ها، با نام هایشان یکی یکی از راه رسیدند.

 

 

قاف- قاصدک- مادر- اهل اقاقیا- هفت دریا شبنمی- عاشق ترین روزگار- آواز پر جبرئیل- آینه، وقت آفتاب- وقت کوچ است..- اینک هاویه - به خورشید بگو- آینه چشمان- آبی های زمین- حال شباب- برفابه های بهاری- وصل هزار مجنون- بشارت-دیده ی بیدار- رستگاری- سمن بویان- دست هزار غریب- نوبت رویت-آه و ماه- روشنان- دست هزار غریب- یوسف می آید- شهادت خوانی- وقتی زمین دروغ می گوید- تو آمدی که ارشیا شدم!-

 

 

نمایش ها به صحنه می رفت. از شهری به شهری دیگر.

 

 

تا درخت دانایی، مدام آبیاری شود و قد بکشد.

 

 

اکنون، چهل و شش سال گذشته!

 

 

ناشری که نامش فراق دارد-نیستان- همه یِ داشته های ِ نگارش شده و به صحنه رفته ام را

 

 

دوباره چاپ کرد.

 

 

و این برای من، -یک شروع دوباره است-

 

 

نوشتنِ رمان هایِ بارِباران. مفتون و فیروزه. ولادت. پاریس پاریس.

 

 

هنوز باید بدوم. و از این قله بالا بروم!

 

 

و آهسته، تنِ کاغذ را خراش بدهم تا تو بدانی، اینجا کسی هست که دلش،

 

 

به –قلم- و قسم - زنده است

 

 

زندگی نوشت توسط سعید تشکری

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]