تاریخ انتشار خبر: 07 خرداد 1392 - ساعت 06:57:57
گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز

ماركز بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند. وي شخصیتی برجسته در جنبش موسوم به رئالیسم جادویی در ادبیات، آمریکایی لاتین دارد. وي برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات در سال 1982 است. گارسیا در دانشگاه ملی کلمبیا در بوگوتا و دانشگاه کارتجنا حقوق و خبرنگاری خوانده است.

گابريل جوسي گارسيا ماركز رمان نويس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی در 6 مارس 1928 در آراکاتاکا، کلمبیا  متولد شد. از آنجا كه والدينش هنوز كم بضاعت و در پي تامين معاش بودند، پدربزرگش طبق سنت معمول آن زمان، مسئوليت نگهداري از او را پذيرفت اما وقتي كه او هشت ساله بود درگذشت. نابينايي مادربزرگش هم روز به روز بيشتر مي شد و از همين رو به سوكري رفت تا با والدين خودش زندگي كند.  

جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز كار مي كرد. بذاي تحصيلات مقدماتي به پانسيون شبانه روزي در بارانونكيولا، شهر بندري در دهانه رودخانه ماگدالنا فرستاده شد. در آنجا او به عنوان پسري خجالتي كه شعرهاي فكاهي مي گويد و كاريكاتور هم مي كشد، شهره شد. اگر چه تنومند و ورزشكار نبود، اما بسيار جدي بود. همين باعث شد همكلاسي هايش او را پيرمرد صدا كنند. در 1940، وقتي دوازده ساله بود، موفق شد بورس تحصيلي مدرسه اي كه براي دانش آموزان بااستعداد در نظر گرفته مي شد را به دست آورد. سفرش يك هفته بيشتر طول نكشيد و بازگشت. بوگوتا را دوست نداشت و نخستين حضورش در پايتخت كلمبيا، او را دلتنگ كننده و غمگين ساخت.

 تجربيات ماركز به تثبيت شخصيتش كمك كرد. در مدرسه بود كه خودي را كه به مطالعه تحريك مي شود و با آن به هيجان درمي آيد، شناخت. غروبها اغلب در خوابگاه براي دوستانش كتاب ها را با صداي بلند مي خواند. سرگرمي اصلي اش همين شده بود. عشق بزرگش به خواندن و كشيدن كاريكاتور به او كمك كرد تا در مدرسه شهرتي را به عنوان يك نويسنده به دست آورد. پس از فارغ التحصيل شدنش در 1946، نويسنده 18 ساله، آرزوهاي والدينش را برآورده كرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق يونيورساد ناسيونال نام نويسي كرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاري ادامه تحصيل داد.  

در اين دوران بود كه گارسيا ماركز به همسر آينده اش برخورد كرد و پيش از آنكه دانشگاه را ترك كند، وقتي كه تعطيلات كوتاه مدتي را با والدينش مي گذراند، دختر 13 ساله اي به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفي كرد. در طول آن تعطيلات بود كه گابريل به مرسدس پيشنهاد ازدواج داد. دخترك موافق، اما نخستين آرزويش تمام كردن تحصيلاتش بود. به همين دليل مرسدس نامزدي را پيشنهاد كرد، قول داد تا چهارده سال ديگر كه بتوانند ازدواج كنند، با او بماند.

 مانند بسياري از نويسندگان ديگر كه دانشگاه را تجربه كردند و آن را كوچك شمردند، گارسيا ماركز نيز متوجه شد كه علاقه اي به مطالعه در رشته دانشگاهي اش ندارد و مبدل به كسي شده كه كاري را بر حسب وظيفه و اجبار انجام مي دهد. به اين ترتيب دوران سرگرداني اش آغاز شد. كلاس هايش را ناديده انگاشت و از خودش و درس هايش غفلت كرد، براي سرگردان بودن، گشتتن در اطراف بوگوتا را انتخاب مي كرد، سوار ترامواي شهري مي شد و به جاي خواندن حقوق، شعر مي خواند. در همين زمان كتاب مسخ كافكا به دستش رسيد. با اين كتاب بود كه ماركز جوان آگاه شد. وي درباره مسخ مي گويد: "گمان نمي كردم كسي اين اجازه را داشته باشد تا چيزهاي مانند مسخ را بنويسد.  

اگر مي فهميدم مي شود، من پيش از اين به نوشتن پرداخته بودم..." از اين پس حريصانه شروع به خواندن كرد و هر چه به دستش مي رسيد را مي بلعيد و شروع به نوشتن داستان كرد. در كمال شگفتي اش ديد كه نخستين داستانش، "سومين استعفا"، در سال 1946 در روزنامه ميانه رو بوگوتا ، ال بوگوتا منتشر شد. ويراستار ذوق زده و مشتاقانه او را نابغه ادبيات كلمبيا خواند. گارسيا ماركز وارد دوران خلاقيتش شد. بيش از ده داستان را براي روزنامه در سال هاي بعد نوشت.  سرانجام در 1950 تلاش هايش براي ادامه تحصيل در رشته حقوق پايان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن كرد، به باراناكوليا رفت.

 ماركز بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند. وي شخصیتی برجسته در جنبش موسوم به رئالیسم جادویی در ادبیات، آمریکایی لاتین دارد. وي برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات در سال 1982 است. گارسیا در دانشگاه ملی کلمبیا در بوگوتا و دانشگاه کارتجنا حقوق و خبرنگاری خوانده است.  

او کار حرفه‌ای‌اش را به عنوان خبرنگار در 1948 شروع کرد و 10 سال بعد در شهرهای کارتجنا، بارانکیا، بوگوتا، رُم، پاریس و کاراکاس کار کرد. در دهه‌ی 1960 به عنوان فیلم‌نامه‌نویس، خبرنگار مسئول روابط عمومی مکزیکوسیتی به کار پرداخت. در اواخر دهه‌ی 1940 نوشتن داستان کوتاه را شروع کرد. در 1973 به بارسیلونا رفت و در اواخر دهه‌ی 70 به مکزیک باز گشت. او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت.

 در طی نخستین اقامتش در مکزیک سال 1967 بود که گارسیا مارکز مشهورترین رمان خود، "صد سال تنهایی" را نوشت. رمان‌های دیگر گارسیا مارکز عبارت است از:‌ "ماجرای ارندیرا و مادربرزگ سنگدل‌اش"، "سفر پنهانی منگیل لستین به شیلی"، "زیستن برای بازگفتن"، "طوفان برگ" (۱۹۷۲)، "پاییز پدر سالار"( ۱۹۷۵)، "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد"(۱۹۶۸)، "خانهٔ بزرگ"، "در ساعت شیطان" (۱۹۶۲)، "وقایع نگاری یک مرگ از پیش تعیین شده" (۱۹۸۱)، "عشق در زمان وبا" (۱۹۸۵)، "ژنرال در هزار توی خويش" (۱۹۸۹)، "از عشق و شیاطین دیگر" (۱۹۹۴)، "زائران غریب" (۱۹۹۲).  

رمان "صد سال تنهایی" در مدتی کوتاه شهرتی جهانی پیدا کرد و به 27 زبان دنیا ترجمه شد. اين رمان حاصل 15 ماه تلاش و کار مارکز است که به گفته ی خود در تمام این 15 ماه خود را در خانه حبس کرده بوده است .وي در این رمان به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا پرداخته است که نسل اول آن‌ها در دهکده‌ای به نام ماکوندو ساکن می‌شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می‌شود. سبک این رمان رئالیسم جادویی است. مارکز با نوشتن از کولیها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می‌پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می‌دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می‌دهند، ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت ها می افزاید.

 مارکز توانست در اواخر عمر به محل زادگاهش بازگردد. وي در زندگینامة خود را با عنوان "به خاطر قصه گویی زندگی می‌کنم"، توصیف کرده است که چطور در دهة 50 به عنوان روزنامه نگار، به همراه مادرش راهی آراکاتاکا شد؛ و همین سفر، زمینة رمان نویسی او را به‌ وجود آورد. گابریل گارسیا در حال حاضر به همراه همسرش در آراکاتاکا به سر می‌برد و آن‌ چنان در دیار خود از احترام برخوردار است که دولت، خانه‌اش را به موزه تبدیل کرده است. ماركز مي گويد: "اگر عمر دوباره می‌یافتم، به هر کودکی دو بال می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را بیاموزد."  

منابع برای مطالعه بيشتر:

  1. گابریل گارسیا مارکز، بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز، مترجم احمد گلشیری انتشارات نگاه، ۱۳۸۵.
  2. گابریل گارسیا مارکز، خاطرهٔ دلبرکان غمگین من، مترجم کاوه میرعباسی، ۱۳۸۶.
  3. گابریل گارسیا مارکز، صد سال تنهایی، ترجمه بهمن فرزانه.
    به نقل از بنیاد ادبیات داستانی
نظرات شما
[کد امنیتی جدید]