تاریخ انتشار خبر: 18 خرداد 1392 - ساعت 03:55:08
نقد رمان شماس شامی

نقد رمان شماس شامی

شماس شامی آخرین رمان مجید قیصری از این جهت قابل بررسی است که نویسنده به سراغ ماجرایی رفته که پایان آن از ابتدا معلوم است. ماجرای شهادت امام حسین (ع). حال نویسنده چگونه باید به سراغ این ماجرا برود و آن را روایت کند تا برای خواننده جذاب باشد و خواننده را وادار به خواندن داستانی کند که پایان آن را از قبل می‌داند.

اگر نگاهی به فهرست رمان‌هایی که توصیه به خواندنشان قبل از مرگ شده بیندازیم، با عناوین مشترکی مواجه می‌شویم. یکی از آن‌ها، رمان «مرگ ایوان ایلیچ» نوشتهٔ لئون تولستوی است. رمان دربارهٔ مردی به نام «ایوان ایلیچ» است. شخصی که در زندگی روزمره و کاری موفق، ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. نکته بی‌نظیر و یا حداقل کم‌نظیر رمان این است که نویسنده در همان صفحهٔ اول خودش را در مقابل خواننده خلع سلاح کرده و می‌نویسد: ایوان ایلیچ مرد. حال خواننده چگونه و با چه حالی رمانی را بخواند که می‌داند شخصیت اولش از همان اول مرده است.

 

شماس شامی آخرین رمان مجید قیصری از این جهت قابل بررسی است که نویسنده به سراغ ماجرایی رفته که پایان آن از ابتدا معلوم است. ماجرای شهادت امام حسین (ع). حال نویسنده چگونه باید به سراغ این ماجرا برود و آن را روایت کند تا برای خواننده جذاب باشد و خواننده را وادار به خواندن داستانی کند که پایان آن را از قبل می‌داند.

 

یکی از ایراداتی که به آثار هنری تاریخی گرفته می‌شود، عدم مطابقت آن‌ها با واقعیت است. و تنها جوابی که باید و می‌توان داد، این است که این اثر صرفاً یک داستان، فیلم، نقاشی یا هر چیز دیگر است و نه روایت تاریخ. از همین‌رو اول برای نوشتن از شماس شامی به این نکته توجه داشته باشیم که با یک اثر ادبی به نام رمان طرف هستیم و نه چیز دیگر. و نباید در آن پی تحلیل‌های تاریخی یا بررسی حادثه کربلا و حتی شخصیت امام حسین (ع) باشیم. ما یک داستان روان و شسته رفته می‌خوانیم از تلاش غلامی در جهت تبرئهٔ اربابش. همین!

 

قیصری در ابتدای کتاب دو مقدمه از دو مترجم کتاب اصلی فرضی آورده تا با این ترفند مستندنمایی کرده و حقیقی بودن داستانش را به مخاطب القا کند. نویسنده با آوردن یک مقدمهٔ سمبلیک و نمایشی، تلویحاً نکتهٔ دیگری را هم به مخاطب گوشزد می‌کند. و آن اینکه نویسنده هیچ تعهدی در قبال درستی و مطابقت روایتش با واقع ندارد.

 

“من متخصص تاریخ صدر اسلام نیستم، این مطلبی است که باید متخصصین درباره‌ٔ آن اظهار نظر کنند.”[۱]

 

و در ضمن هرگونه اشکال احتمالی در مورد صحت و سقم داستانش را دفع می‌کند. با اینکه این مقدمهٔ هوشمندانه امکاناتی در باب داستان‌پردازی و گسترش دایرهٔ اختیارات نویسنده در کمک گرفتن از تخیلش می‌دهد ولی در عین حال دستش را در توصیف جزییات کوچک و دقیق خارجی می‌بندد. با این حال گویا نویسنده از این مسئله غفلت کرده و با خیال راحت به توصیف و فضاسازی دقیق و جزئی پرداخته. از طرف دیگر نویسنده سعی کرده با اجتناب از بعضی تکنیک‌های داستانی که روایت را از مستند بودن دور و به یک متن ادبی نزدیک می‌کند، تصور وقوع خارجی داستان را بیش از پیش در مخاطب افزایش دهد. انتخاب روایت گزارشی «شماس شامی» نیز تلاشی در همین راستاست.

 

«شماس شامی» روایت گزارش‌گونهٔ شماس محافظ و خدمتکار مخصوص جالوت، نمایندهٔ امپراتور روم در شام است. مخاطب این گزارش فرستادهٔ ویژهٔ روم است که وظیفهٔ مشخص‌ کردن جانشین جالوت را دارد. در همان اوایل داستان می‌فهمیم شماس (راوی داستان) قصد دارد به وسیلهٔ نوشتن نامه که تنها راه اطلاع‌رسانی به بازرس امپراتور است؛ اربابش را از اتهام خیانتی که به او زده شده، تبرئه کند. اما یزید و مشاور عالی‌اش برخلاف نظر شماس، اعتقاد دارند جالوت با حسین بن علی (علیه‌السلام) ـ‌که در متن از او و یارانش با عنوان شورشیان یاد می‌شود‌ـ در ارتباط بوده و به آن‌ها کمک می‌کرده است. داستان تا انتها به تلاش شماس برای بی‌گناه جلوه‌دادن ارباش جالوت اختصاص دارد. ولی نکته جالب توجه «شماس شامی» روایت حاشیه‌ای است که سعی شده، و فقط سعی شده، به دور از هرگونه تعصب مثبت یا منفی از واقعه کربلا داشته باشد. انتخاب یک غیرمسلمان به عنوان راوی طبعاً دست نویسنده را برای پرداخت غیرکلیشه‌ای باز می‌کند و باورپذیری بیشتری دارد. ولی از سوی دیگر نوشتن از زبان چنین راوی‌ای همچون راه رفتن روی طنابی باریک، ظریف و حساس می‌باشد. شماس نه داستان‌نویس است و نه یک گزارشگر حرفه‌ای. پس احیاناً متنش باید گره بخورد و فلاش‌بک‌هایی ساده‌لوحانه، آشفته و پراکنده در حدود و صغور یک خدمتکار داشته باشد. در حالی‌ که زبان روان و یکدست و گزارش دقیق، با ثبات و جزیی‌نگر شماس بیش از اینکه واقع‌نما باشد مستندزداست. جدا از این‌ها با توجه به همان مقدمهٔ تکنیکی، گزارش شماس شامی دوبار ترجمه شده؛ درحالی که زبان رمان با توجه به اصطلاحات امروزی‌اش بیشتر به زبان اصیل می‌ماند تا زبان ترجمه شده و برگردان. ازسوی دیگر در حین گزارش با توصیفات و شرح و تفصیلاتی مواجهیم که نه در راستای گزارش شماس است و نه در مسیر طرح رمان قیصری. به عبارتی اصلاً با منطق روایت همخوانی ندارند و صرف زیبایی آن‌ها به عنوان یک توصیف خوب نمی‌تواند دلیل قانع‌کننده‌ای برای جا دادنشان در گزارش شماس باشد. مثل نصب یک تابلوی سوررئال بالای سر محراب مسجد.

 

این اشکالات به همراه شخصیت‌های تیپیکال و تک‌بعدی هستند که «شماس شامی» را از حد یک کار درجه یک دور می‌کند. و بیشتر از آنکه نامه شماس به بازرس امپراتور باشد نامه قیصری به مخاطب است.

 

هر خوانندهٔ با ضریب هوشی متوسط در همان ابتدای روایت قیصری حدس می‌زند نویسنده می‌خواهد در انتهای رمان به خواننده اثبات کند ارباب شماس بی‌گناه است. همچنین در اثنای روایتش نقبی ظریف و در عین حال هوشمندانه به واقعه کربلا و مظلومیت حسین بن علی(ع) بزند. پس دلیل خریدن این کتاب چیز دیگری است جدا از تعلیق‌های اصطلاحی. «شماس شامی» در عین ضد تعلیق‌بودنش برانگیزانندهٔ حس کنجکاوی مخاطب است. اینکه هم از هدف و حتی نتیجهٔ احتمالی نویسنده اطلاع داریم خللی در این حس کنجکاوی و تعلیق درون خواننده ایجاد نمی‌کند. مثل تماشای فیلم سقوط یک هواپیما. همهٔ کسانی که فیلم را می‌بینند اطمینان دارند سرنشینان هواپیما می‌میرند. ولی با این‌حال فیلم را با هیجان دنبال می‌کنند. بیشتر می‌خواهند از نحوه و کیفیت مرگ سرنشینان آگاه شوند. «مرگ ایوان ایلیچ» یا «شماس شامی» هم از همین مقوله است. مخاطب کنجکاو است ببیند شماس چگونه می‌خواهد اربابش را تبرئه کند. یا داستان شماس و اربابش کجا با واقعه کربلا مرتبط می‌شود و چگونه نویسنده به اربابش[۲] ادای دین می‌کند.

 

[۱] شماس شامی – نشر افق – ص۹
[۲] اشاره به جمله نویسنده در ابتدای رمان: “هرکس نوکر ارباب من است؛ منم، نوکر او” (همان – ص۵)

 

یادداشت از سیداحمد بطحایی

 

------------------------------------------

 

نقدی دیگر براین کتاب توسط بابک طیبی

 

شايد مهمترين پرسش‎ مخاطبي كه براي رمان، كاركردي به‎جز وجه مفرح، توصيه‎هاي اخلاقي مستقيم و غيرمستقيم، تبليغ ايدئولوژي خاص و بازآفريني صرف تاريخ قايل است، در مواجهه با رمان‎هايي كه زمان روايت در گذشته‎اي دور واقع مي‎شود و به‎ناچار از نثر و زباني آركاييك يا چيزي شبيه به آن بهره‎مي‎برد، اين باشد كه چرا بايد وقت بگذارم و داستاني چندصد صفحه‎اي بخوانم؛ بي‎آن‎كه نوع زندگي و دغدغه‎هاي من نسبتي با نوع زندگي و دغدغه‎هاي شخصيت‎هاي داستان داشته باشد؟
چنين مخاطب منتقدي حتما با خواندن رمان‎هايي از اين دست، در پي كشفي امروزي در متن است؛ كشفي امروزي كه حتي در رماني با زمان وقوع دوهزارسال پيش هم ممكن است؛ اگر متن، قابليت پيشنهاد خاص و منحصر به فرد داستاني و صد البته مدرن داشته باشد.
اگر پيش‎فرض برخورداري ذات متن از خصيصه زنانه را بپذيريم، متني اين‎گونه، با شيرين‎زباني و دلبري، خنجر آخته‎ مخاطب – كه به‎قولي در ابتدا دشمن هر متن است – را از او مي‎گيرد و با خود هم‎آغوش مي‎كند و مستغرق لذت ادبي مي‎گرداند و حتما در پيچاپيچ رقصي توأمان و بوس و كنارهاي بعد، مولودي يگانه به جهان كلمات مي‎آورد به‎نام «كشف ادبي» كه لابد به تعداد مخاطبان هوشمند مي‎تواند متكثر و در عين حال شخصي باشد.
با اين پيش‎خوان ظاهرا دور بايد ديد دروازه‎هاي كشف امروزين ادبي براي چنين مخاطبي با خواندن رمان صدوپنجاه‎ونه صفحه‎اي «شماس شامي» چقدر باز است؟ رماني كه بر ستون گزارش «يوليوس»، نوكر «جالوت» - كارگزار امپراتوي روم در شام به سال 61 ها.ق – به فرستاده امپراتوري، «تيموتائوس» استوار است و در سراسر رمان، گزارش‎نويس برآن است كه برخلاف روايت افواه، خائن بودن سروش را با ذكر جزييات ماوقع، انكاركند و پرده از رازي كه گويا فقط نويسنده گزارش از همه ابعاد آن آ‎گاه است، بردارد.

 

مقدمه‎هاي مترجمان عربي و فارسي قبل از اصل گزارش، اگرچه بار باورايي و مستندنمايي گزارش را به دوش مي‎كشند و به‎لحاظ ماجرا، هاشورهاي مشتركي هم با اصل گزارش دارند (مثلا اين‎كه گزارش، نهايتا سر از دربار شام درآورده و جاسوس دربار شام كه ميرآخور در صفحه صدوچهل‎وسه حضورش را متذكر مي‎شود، كار خودش را كرده و گزارش‎نويس هم يحتمل، جان بر سر نوشته‎‎اش گذارده)، اما از جهتي انگار به‎طور ضمني آسان كردن رسالت‎هاي زباني و لحني نويسنده بر خويش را هم برملا مي‎كند. درواقع گويي قيصري نويسنده، قيصروار، مترجم فارسي را به ملازمي و خدمت خود گماشته كه بنگارد دخل و تصرف‎هايي در متن عربي انجام داده و زبان گزارش را با توجيه مأنوس‎تر بودن براي خواننده ادبيات معاصر به زبان معيار و امروزي نزديك كرده، تا قيصري نويسنده «شماس شامي» در پاسخ به مخاطب منتقدي كه فارغ از نقد شكلي و محتوايي رمان درخصوص اصل گزارش مي‎گويد:
«1- ترجمه فارسي، نحو زباني عربي را منتقل نمي‎كند.
2- همان‎طور كه در فيلم‎هايي با زمان وقوع چندصدسال پيش، لباس بازيگران، طراحي صحنه و دكور با زمان وقوع هم‎خواني دارد، در رماني با وضعيت مشابه، كلمات، گفت‎وگوها، نحو، لحن و زبان روايت بايد با زمان وقوع رمان هم‎خواني و هم‎خوني داشته باشد كه در كليت رمان «شماس شامي» كم‎تر به چشم مي‎آيد.
3- اصرار زياد نويسنده گزارش بر بي‎طرفي و غيرمستقيم گويي كه درواقع منظور نظر نويسنده رمان است، در جاهايي تاحدي تصنعي از آب درآمده. مثلا هرجا كه بويي از باورهاي اسلامي در ميان باشد، مي‎گويد اين چيزها برايم مهم نبود صفحات (صدوپنجاه‎وهفت و صدوپنجاه‎سه) اما در صفحه صدوچهل‎ودو، خولي، فرمانده سربازان حامل سر امام(ع) رو به سربازان مي‎گويد: فكر مي‎كردم با اين جنگ، فقط آخرت‎مان جهنم شده، ولي حالا مي‎بينم دنياي‎مان هم جهنم شده» كه ظاهرا تعيين تقدير و فرجام شخصيت‎ها از سوي نويسنده در انتقامي بغض‎آلوده است تا يك گفت‎وگوي طبيعي و دروني شده در داستان!
4- و ايرادي رهگذرانه: آوردن (را) مفعولي بعد از فعل، في‎المثل در صفحات نوزده، شصت‎ودو و هشتادوشش و... و استفاده از وجه وصفي در جملاتي با فعل زمان گذشته در صفحه صدوپنجاه‎وسه و... براي نويسنده حرفه‎اي چه توجيهي دارد؟
5- .... 6- .... و....»
تاج پادشاهي لابد از جنس كلمه را از سر بردارد و حتما به‎سان خليفه‎ جوان رمانش – كه از او دورباد!- بادي در غبغب بيفكند، شانه‎اي بالا اندازد و سبكسرانه و شايد طلبكارانه بگويد: «از چه از ما مي‎پرسيد؟ بگوييد اين ديلماج فارسي پدرسوخته‎مان را بياورند كه الساعه فرمان دهم ميرغضب، پيش چشم‎هايتان گردن زندش تا عبرتي باشد براي ديگر ديلماج‎هاي دربار!!»
البته قيصري نويسنده در رمانش نه اسمي از مترجم فارسي نوشته و نه نشاني از او گذاشته كه در چه مقطع تاريخي مي‎زيسته يا چه سالي گزارش را از عربي به فارسي برگردانده تا مخاطب منتقد با پرس و جو در پس و پلاهاي تاريخ، پيدايش كند و تحت‎الحفظ به دربار قيصر بياوردش!
في‎الواقع، قيصري نويسنده «شماس شامي» را تنها از باب تشابه اسمي، قيصر نمي‎خوانيمش كه از خصوصيات پادشاهان يكي هم اين است كه يك لحن و يك آواي مسلط از واقعه دارند و به روايت ديگران در خصوص واقعه‎اي واحد، وقعي نمي‎نهند. مگر در «شماس شامي» ما مخاطباني كه اگر شده براي ساعاتي رعاياي كلمات قيصري هستيم، به جز آواي مسلط يوليوس – كه در ظاهر خادم جالوت است و درواقع، خادم قيصري – در گزارش طولاني‎اش، روايت ديگري را هم از اين واقعه مي‎خوانيم؟!
به هر روي شانه خالي كردن قيصر نويسنده از آن پرسش‎هاي احتمالي و ارجاع پرسش‎گر فرضي به مترجم فارسي تنها به دايره انتقادات به نحو و لحن و زبان گزارش محدود مي‎شود و در خصوص نقدهاي شكلي و محتوايي رمان به‎عنوان متني كه خواه ناخواه، نويسنده‎اي جز قيصر ندارد، قابل تعميم نيست.

 

مخاطب معهودي كه در ابتداي نوشتار به آن اشاره شد، برخلاف يوليوس كه موفق به ديدار خصوصي با فرستاده ويژه امپراتوري نشده، با لطايف‎الحيلي خود را به دربار قيصر نويسنده مي‎رساند و آن‎گاه كه به اشاره قيصر، ملازمان و مشاوران از دربار خارج شدند، گزارش خود را در خصوص سرور چند ساعته‎اش – رمان شماس شامي – كه دقيقه‎ها سايه‎به‎سايه او بوده، به عرض مي‎رساند؛ گزارشي كه به سبب اهميت وقت قيصر پيشاپيش در چند بند آماده كرده است و ما في‎الحال از مقدمه متملقانه‎اي كه با زبان قجري اندر كرامات و حسن دبيري قيصر نبشته شده، مي‎گذريم و «با حذف برخي توضيح واضحات و خارج كردن گفت‎وگوها از متن اصلي» و نيز امروزي كردن زبان براي فهم خوانندگان ادبيات معاصر!! به اصل بندهاي گزارش مخاطب معهودمان مي‎پردازيم:

«1- يوليوس، نوكر جالوت، هرچقدر هم به سرورش ارادت داشته باشد و وفادار بماند، صرف نگراني‎اش به سبب قضاوت نادرست امپراتوري در مورد سرورش انگيزه‎اي كافي براي گزارشي به اين مبسوطي نمي‎نمايد. چراكه در نخلستان عدناني به او گفته‎اند سرورش به دست خليفه جوان – يزيد – كشته شده. گويي Plot يا همان انگيزه روايت، قوي‎تر از آن‎چه هست، بايد مي‎بوده تا يوليوس نيز از خلال گزارش تحقيقي، دقيق و افشاگرانه‎اش به منظور نظرش توسط امپراتوري دست يابد؛ انگيزه‎اي چون دست‎يازي به عشقي نافرجام، ثروتي هنگفت يا حتي انگيزه كلان معنوي.
وقتي انگيزه روايت، قوي نباشد، مخاطب با بي‎رحمي، بناي برآمده از داستان را هرچقدر هم محكم باشد، با زلزله‎ بي‎اعتمادي و ناباورايي فرو خواهد ريخت.

2- از آن‎جا كه نوشتن گزارشي اين‎گونه كه داراي عناصر داستاني مثل تعليق، شخصيت‎پردازي، طرح و... است، حتما به‎طور دفعي و بي‎وقفه ممكن نيست و لااقل در چند روز يا چند هفته بايد شكل گرفته باشد، اتفاقات حين نوشتن مي‎توانست به موازات وقايع مألوف گزارش، پيش بيايد تا لااقل متن از اين روايت تخت و جزميت تك‎راوي‎اي فاصله بگيرد. مثلا اين‎كه يوليوس، گزارش را در چه مكان و از چه زمان تا چه زماني مي‎نويسد؟ و آيا خطري در حين روزهاي نوشتن، او را تهديد مي‎كند؟ و مهمتر از اين‎ها كشفي است كه يوليوس مي‎توانست در حين نوشتن از وقايع گذشته به آن دست يازد؛ كشفي كه خاص كاتبان است و در ذات نوشتن.

3- گاه، يوليوس كاتب يادش مي‎رود كه الزاما نبايد قرابتي با قيصر نويسنده داشته باشد. اين بند از سه منظر قابل بررسي است: الف) عينيت بخشي جزيي‎نگرانه به وقايع و اشياء، حاصل فلسفه و تفكر جهان مدرن است و انسان چندصدسال پيش به اشيا و وقايع نگاهي كلي‎نگر داشته. (به‎جز استثناهايي مثل جملاتي از تاريخ بيهقي و سمك عيار و... كه آن‎هم در انبوه متون آن زمان‎ها به چشم نمي‎آيد.)
در سرتاسر رمان «شماس شامي» با بازسازي‎هاي جزيي‎نگرانه اشيا و وقايع روبه‎رو هستيم كه از حد دخل و تصرف‎هاي اندك مترجم خارج است. اين كنش روايي در رمان مورد بحث به لحاظ خاستگاهي با دوره پيشامدرن به حدي در تعارض است كه مخاطب جنس روايتش را به ساحت زبان امروز بسيار نزديك‎تر مي‎بيند تا چهارده سده پيش! اگرچه به يك اعتبار، وقتي در رمان از دريچه سده پانزدهم قمري به سده اول نگاه بشود، وجود چنين تعارضي مي‎تواند بازنما و تذكر دهنده اين تفاوت چهارده سده‎اي باشد.

 

ب) ذكر بسياري از جزييات اشياء و وقايع اگرچه براي قيصر نويسنده به‎عنوان نويسنده‎اي امروزي امري طبيعي و بديهي است، اما در جاهايي با انگيزه گزارشگر - افشاگري به منظور آگاه‎سازي امپراتوري روم از خائن نبودن سرورش – نسبتي ندارد. براي مخاطب گزارش – فرستاده ويژه امپراتوري، تيموتائوس – چه اهميتي دارد كه پدر آگوست تينوس با چه غذاهايي از سرور يوليوس پذيرايي كرده؟ صفحه شصت‎وهشت يا شرح دقيق پل چوبي كوچك، آب روان و صداي سگ‎ها در نخلستان عدناني چه گرهي از كلاف درهم ماجراهاي گذشته بر جالوت باز مي‎كند؟ (صفحه صدوچهل‎وپنج)
باري! در چنين وضعيت‎هاي سخت و متضادي كه از طرفي نويسنده بايد داستان بنويسد و اشياء و مكان و وقايع را به‎طور دقيق بازسازي كند، از طرفي هم به منطق روايت و دايره شخصيتي و زباني راوي پاي‎بند باشد هم عيار نويسنده ناب، هويدا مي‎گردد، هم بار ديگر اين سؤال پيش مي‎‎‎آيد كه به‎راستي ضرورتي دارد كه عمود خيمه رمان را در صحراي يك روايت كلان تاريخي آن هم با پس‎زمينه آهني و سيماني مذهبي چون روايت صحراي كربلا بزنيم؟!
ج) همان‎گونه كه آمد، گزارش طولاني موجود در رمان، بسياري از عناصر داستاني را داراست و از فصاحت و بلاغت هم حصه‎اي برده. ظن آن مي‎رود كه اين گزارش را وزير يا لااقل دبير و كاتبي فرهيخته در دربار نگاشته باشد. سؤال اين است: روايتي با اين مشخصات را چگونه كسي نوشته كه به گواه ادعاي خودش، نوكر صفت و هميشه حاضر به يراق است؟ يادمان باشد كه خلاقيت‎هاي هنري مثل خلاقيت نويسندگي در شخصيت‎هاي نوكر صفت و آماده به خدمت، كمتر مجال بروز و ظهور مي‎يابد!

4- نويسنده مي‎توانست بين شكل متن و محتواي آن، رابطه‎اي برقرار كند. رابطه‎اي رمزگاني كه ساختمان روايت، به نوعي مبين آرمان محتواي رمان هم باشد. در ساده‎ترين شكل ممكن، مثلا كتاب ده فصل داشت كه به نوعي يادآور ده روز اول...»
مخاطب منتقد، هنوز بند چهار را تمام نكرده كه قيصر نويسنده نگاهي به چارسوي قصر مي‎كند و چون از نگهبانان و ملازمان كسي را نمي‎يابد، خود، شمشير برگردن مخاطب منتقد مي‎گذارد و او به ناچار دو زانو برزمين مي‎نشيند و به كلمات عصبي كه بي‎وقفه از دهان قيصر برون مي‎آيد، مي‎نگرد: «چگونه جرأت كرده‎اي اين لاطائلات را...؟»
مخاطب، شمشر را آرام با دست از خود دور مي‎كند، رقعه را گوشه‎اي مي‎اندازد و از قيصر مي‎خواهد عجله نكند و به باقي حرفش گوش دهد:
«في‎الواقع بايد به جسارت قيصر، آفرين گفت كه توانسته به سپهر روايتي تاريخي و كلان در رماني با بيان تازه و متفاوت نزديك شود؛ رماني كه شايد مهمترين خصيصه‎اش برخورداري از داستاني پركشش، معمايي و جذاب است. درهم تنيدگي روابط علي و معلولي ماجراها در فصل‎هاي رمان و بازسازي عيني مكان‎ها، اشياء و شخصيت‎ها موجب شده به رغم تضاد خاستگاهي زمان وقوع باذات رمان، داستاني باورپذير و خواندني به گنجينه داستان‎هاي فارسي افزوده شود.»

شمشير قيصر به غلاف و لبخند به لبانش برمي‎گردد كه مخاطب منتقد، آرام‎آرام به طرف در ورودي قيصر مي‎رود و ادامه مي‎دهد:
«با اين حال، من آن پيشنهاد امروزي منجر به كشف را در رمان نيافتم. «شماس شامي» را روايتي موزه‎وار ديدم كه بايد با احتياط در راهروهايش قدم زد و به آثار داستاني و باستاني اخلاقي و ديني اگرچه غيرمستقيم‎اش درخصوص حقانيت رهبر شورشيان – حسين‎بن‎علي(ع) – و ظالم بودن خليفه جوان – يزيدبن‎معاويه – با تواضع، احترام و نفرت نگريست و عبرت گرفت و در اين گريه‎بازار اگر اشكي مانده باشد، نه‎ به سان اشك‎هاي مرسوم روضه‎خواني‎ها بر گونه غلتاند و...»

مخاطب منتقد در حال بيرون رفتن از در قصر است كه به اشاره‎ قيصر با شمشير يكي از نگهبانان قصر برزمين مي‎افتد و خونش جاري مي‎شود. كسي چه مي‎داند! شايد با بهشت جالوت، همسايه‎ شده باشد، شايد هم محشور با جهنم خليفه جوان؛ كه در اين ملك، نقد از آبشخوري اهريمني مي‎نوشد!...

 

 

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]