تاریخ انتشار خبر: 30 خرداد 1392 - ساعت 16:08:22
رضا امیرخانی

رضا امیرخانی

در سال 87 رمان «بیوتن» او در نمایشگاه کتاب عرضه شد که درون‌مایه‌ی آن به نوعی حاصل گردش یک ساله‌ی نویسنده با اتومبیل شخصی خود در سراسر آمریکا برای کسب اطلاْعات در مورد مهاجران ایرانی ساکن این کشور است و نگارش و پردازش آن بیش از 5 سال طول کشید.

او در دبیرستان علاّمه حلّی درس خواند و دارای مدرک کارشناسی دررشته‌ی مکانیک است. 17 ساله بود که به همراهی 2تن از دوستانش هواپیمایی را ساخت که برنده‌ی جایزه‌ی  اول جشنواره خوارزمی شد. او د رهمین سال نوشتن اولین اثرش یعنی «ارمیا» را آغاز نمود و 4سال درباره‌ی آن مطالعه و تحقیق کرد. این کتاب درباره‌ی آن مطالعه و تحقیق کرد. این کتاب درباره‌ی آخرین روزهای جنگ و پذیرش قطعنامه‌ی صلح نوشته شد و به عنوان یکی از آثار برتر جشنواره ی «دفاع مقدس» برگزیده گردید.

وی 3 مجموعه داستان با نام‌هی «هفت سپهر» (1371)، «ناصر ارمنی»(1378) و «گزیده‌ی داستان‌های کوتاه» (1378) نیز منتشر کرده؛ اما رمان دیگر او با نام«منِ او»- که شهرتی برای نویسنده‌اش فراهم آورد – با گاه به فضای بومی تهرانِ سال‌های 1300 تا 1367 از دو زاویه‌ی دیدِ نسبتاً متفاوت در سال 78 انتشار یافت و با افبال گسترده‌ای از سوی دوستداران داستان ورمان مواجه شد. بعد از آن، داستان بلند و نامه‌نگارانه‌ی «از به» (1381) با مضمونی جنگی منتشر شد که درمقایسه با اثر قبلی چندان در خور اعتنا نبود. امیر خانی ضمن نوشتن مقالات و شرکت در جلسات نقد داستان، در سال 1382 داستان سیستان – 10 روز با رهبر – را که سفرنامه‌ای از نوع خاص وگزارشی با قلم شاعرانه و ادی است، نوشت. کتاب « نشت نشا: جستاری در فرار مغزا» (قدیانی، 1383) را می‌توان پیش زمینه‌ی نگارش رمان بعدی او دانست. وی سفرنامه‌ی «جانستان کالستان» را که در قالب سفرنامه نگاشته شده، درسال 1390 (نشر افق) به چاپ رساند.

در سال 87 رمان «بیوتن» او در نمایشگاه کتاب عرضه شد که درون‌مایه‌ی آن به نوعی حاصل گردش یک ساله‌ی نویسنده با اتومبیل شخصی خود در سراسر آمریکا برای کسب اطلاْعات در مورد مهاجران ایرانی ساکن این کشور است و نگارش و پردازش آن بیش از 5 سال طول کشید.

مجموعه ی«سرلوحه‌ها» گزیده‌ای است از یادداشت‌های هفتگی نویسنده در نشریه‌ی الکترونیکی «لوح» در طول سال‌های 81 تا 84 که به قول خودِ نویسنده:

-الزاماَ نه ادبی‌اند، نه فرهنگی، نه خط موضوعی واحدی دارند، نه وابسته‌اند به یک نگاه خاصّ آیین نامه‌ای؛ شاید این پرت و پلاها نموداری باشند از اوضاع جامعه درآن سال‌ها از نگاه یک داستان نویس...

آثار داستانی نویسنده با موضوع دفاع مقدس

تقریبا اکثر نوشته‌های امیرخانی به نوعی با موضوع جنگ مرتبط است. گرچه به صورت گذرا قبل از این از همه‌ی اثار او نام بردیم، اما لازم است که خاصه‌ای از آن تألیفات همراه با ذکر نقدهای احتمالی ومیزان توفیق آنها در برآورده کردن انتظارات خوانندگان و جایگاه آنها در جشنواره و مناسبت های گوناگون دولتی و غیر دولتی در این‌جا نقل گردد.

الف: ارمیا، رمان(تهران، سازمان ملّی پرورش استعدادهای درخشان، 1374، چاپ اول)

در این رمان که در 224 صفحه نگاشته شده، «ارمیا» دانشجویی جوانی است که از خانواده مرفّه و بیگانه با فرهنگ جهاد به جبهه اعزام می‌گردد. او با رزمنده‌ای به نام مصطفی آشنا می شود و تحت تأثیر او قرار می گیرد ودر سایه‌ی راهنمایی های او گام‌های بلندی به سوی کمال انسانی بر می‌دارد. مصطفی در جنگ شهید می‌شود و این واقعه به شدّت ارمیا را متأثر می کند. با پایان یافتن جنگ، ارمیا به خانه‌ی خود باز‌می ‌گردد، ولی همچنان افکار و عقاید مصطفی با اوست. او سرانجام خانه‌اش را ترک می کند و در خطه‌ی شمال در معدنی مشغول به کار می‌شود . روزی خبر رحلت امام(ره) را از رادیو می‌شنود و با شتاب به سوی تهران حرکت می‌کند و بر اثر ازدحام جمعیّت به هنگام تشییع جنازه زیر دست  پا می‌افتد و در حالی که در آستانه ی مرگ قرار گرفته، مصطفی را می‌بیند که آغوش بازکرده و او را به سوی خود فرا می خواند.

«ارمیا» با آن که اولین اثر امیرخانی بود و وجود ضعف و کاستی‌های احتمالی آن حتی از سوی خودِنویسنده نیز به صورت مستقیم و غیر مستقیم مورد پذیرش قرار گرفته بود، جامعه‌ی اهل نقد را کم و بیش متوّجه خود نمود.

پرویز شیشه گران، مصطفی جمشیدی و برخی دیگر از قلمزنان این عرصه در نشریات و پایگاه‌های الکترونیکی به نقد و تحلیل این اثر پرداختند. خانم سهیلا عبدالحسینی در کتاب«از نگاه آیینه» این رمان را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده است.

این کتاب در جشنواره ی 20 سال دفاع مقدس برگزیده شد و در اولین دوره‌ی جشنواره مهر و دومین جشنواره دفاع مقدس نیز مورد تقدیر قرار گرفت.

رمضان یاحقّی در نقدی یا عنوان«ماهی و دریا: نقدی بر رمان ارمیا» در ماهنامه‌ی «کتاب ماه ادبیات» به بررسی و تحلیل این اثر پرداخته است.

ب: منِ او، رمان(حوزه‌ی هنری، 1378، چاپ اول)

علی و مریم، نوه‌های حاج فتّاح، یکی از بازرگانان تهران – هستند که درحال حاضر پدرشان جانشین پدر بزرگ شده و دایم در سفر است. مهتاب و کریم فرزندان اسکندرند که از خدمه‌ی حاج فتّاح است. علی از همان کودکی عاشق مهتاب می‌شود و بیشترِ حوادث داستان، حولِ عشق این دو نفر رقم می خورد. پدر علی در سفر کشته می شود و حاج فتّاح از غم فرزند بیمار می‌گردد. مریم در جریان کشف حجاب، ترک مدرسه می‌کند و برای ادامه‌ی تحصیل به فرانسه می رود. علی وکریم هم کلاسی سیّد مجتبی نوّاب صفوی هستند و تا حدّی  در جریان مبارزات انقلابی او قرار می‌گیرند. کریم به دست برادران شمسی – معشوقه‌‌اش  - کشته‌ می‌شود. مهتاب به مریم می‌پیوندد و هر دو رشته‌ی  نقّاشی به تحصیل مشغول می‌شوند. مادر علی پیوسته از دوستی علی وکریم و عشق علی به مهتاب در نگرانی به سر می‌برد. مریم با «ابوراصف»، رهبر آزادی خواهان الجزایر در فرانسه ازدواج می‌کند و باردار می‌شود و هنگامی که شوهرش به شهادت می رسد، مریم قلبش را می خورد و دختری به نام«هلیا» با دو قلب به دنیا می آورد که بعدها همسر«هانی»، نوه‌ی «فخرالتجّار»  - ا زمبارزان انقلاب – می شود. مهتا، مشتاق ازدواج با علی است، اما علی با وجود شیفتگی اش نسبت به مهتاب، تن به ازدواج با او نمی دهد تا این که این مریم ومهتاب در موشک باران سال 1367 شهید می‌شوند. علی تا پایان عمر، تنها و با عشق مهتاب زندگی می کند. او تحت تعلیم درویش مصطفی است و درآخر هم به شکلی شگفت‌انگیز و ناباورانه جان می‌سپارد.

زهره مترجمی در سایت رسمی اخبار کتاب به بررسی و تحلیل این رمان پرداخته. او در قسمت‌هایی از نقد خود چنین آورده است:

«منِ او، روایت عشق علی فتّاح است و مهتا، دخترِ نوکرِ خانه زادِ این خانواده. عشقی که ما در خطِ سیرِ داستان می‌بینیم، عشقی است پاک ول خام،که در کوره‌ی زمان و بادست درویش مصطفی آبدیده می‌شود. زمانی که علی، مهتاب را فقط برای مهتاب می خواهد نه هیچ  چیز دیگر؛ وقتی شرط محقّق می شود، درویش مصطفی برابر قولی که سال‌ها پیش داده بود، خبر می‌دهد که فردا برای خواندن خطبه‌ی عقد می آید. ولی وصال مهتاب و علی در روی زمین صورت نمی گیرد. مهتاب به همراه خواهر علی در موشک باران عراقی‌ها شهید می‌شود و علی هم بر اساس روایت: «مَن عَشَقَ ثَمَّ عَفَّ ثُمَّ ماتَ، ماتَ شهیداً» ...

داستان در محله‌ی خانی آباد شکل می‌گیرد که محلّ سکونت فتّاح هاست. دراین محله به جز فتّاح ها، تختی و نوّاب هم زندگی می کنند.

«منِ او» تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن برهه‌ای از تاریخ. نشان دادن فضای تهران قدیم، روزهای کشف حجاب و حتی شخصیت نوّاب.

به عقیده‌ی برخی از منتقدین و خوانندگان، این رمان، زیبایی رمان ایرانی را به یاد داستان خوانان ایرانی می آورد، به گونه‌ای که بسیاری از خوانندگان از آن به عنوان یکی از بهتریم رمان‌های ایرانی یاد کرده‌اند.

از«منِ او» در جشنواره‌ی مهر تقدیر ویژه به عمل آمد. این کتاب جزو 3 کتاب برگزیده‌ی منتقدان مطبوعات در سال 1378 شد و همچنین جزو 3کتاب منتخب سال 1379 بود.

ج: «ازبه » داستان بلند (تهران، نیستان، 1380، چاپ اول)

دراین داستان بلند 170 صفحه‌ای سرگرد مرتضی مشکات، خلبان هواپیمای اف4، طیّ عملیاتی در منطقه ی کرکوک، همراه سرگزد آرش تیموری دچار حادثه شده، در اثر سقوط هواپیما، پای راست خود ودر پیِ آن، اجازه‌ی پرواز را ازدست می دهد. این امر به افسردگی شدید او می انجامد. نامه نگاری های همسر وی با مسؤولان و همرزم وی – سرگرد تیموری  - برای گرفتن اجازه‌ی پروازِ او به نتیجه نمی‌رسد. سرگرد مشکات بر اثر آشنایی با یک دختر دانش‌آموز  - که به رزمندگان جبهه نامه نوشه بوده است – کم کم روحیّه‌ی خود را به دست می‌آورد. دختر که پدر و مادرش را در اثر بمباران از دست داده، نزد عمویش زندگی می‌کند. مشکات پس از پی گیری و مکاتبات فراوان با فرماندهی نیروی هوایی، معاونت عملیات پرواز و واحد گزینش پزشکی هوایی برای اثبات توانایی پرواز خود به نتیجه ای نمی‌رسد و مأیوس می‌شود؛ اما در سفر هوایی به همراه خانواده به سوی مشهد بر اثر مسمومیّت خلبان، هدایت هواپیما دچار مشکل می شود. سرگرد مشکات ادامه‌ی پرواز را به عهده می‌گیرد و هواپیما را به سلامت به مقصد می‌رساند و ثابت می کند که هنوز قادر به پرواز است. تمام داستان به صورت نامه‌های است که بین افراد مختلف داستانی ردّ و بدل شده است.

خانم سمیرا اصلان پور در مجله‌ی ادبیات داستانی تحت عنوان« از (من) به (او) » به بررسی و تحلیل این داستان بلند نامه نگارانه پرداخته است.

د: گزیده‌ی ادبیات معاصر، مجموعه‌ی داستان ( تهران، نیستان، 1378، چاپ اول)

این کتاب حاوی 6 داستان می‌باشد که جز داستان«انگشتر»  بقیه به نوعی در ارتباط با جنگ هستند.

در داستان سال نو، دختر و پسری از دیدن حامیان جوان رزمندگان درخیابان می‌گویند.

در 3نفر، 3 رزمنده و دوست – که یکی در جنگ پرده‌ی گوشش پاره شده است- د رگشت و گذار در میدان انقلا، با پدیده‌های پس از جنگ، یعنی نوارهای مبتذل، عکس‌های نامناسب و پاسور روبه‌رو می شوند.

ناصر ارمنی، شخصی که در محله‌ی ارمنی‌ها بزرگ شده، مسجدی وقف می‌کند و به حج می رود و شغل کبابی در پیش می‌گیرد. اوو همسرش بعدها در موشک باران به شهادت می رسند، اما باز هم او را با همان نام می شناسند.

خیابان، گشت و گذار روح یک شهید در خیابان ‌هایی است که نام شهیدان بر آنها نهاده شده. روح به واگویه‌ی وقایع پس از جنگ و در پایان به وصف شهدای همجوار خویش در بهشت زهرا می پردازد.

در گوش شنوا، دختری با یک جانباز  شیمیایی و قطع نخاعی دردِ دل می‌کند و از تغییر حالات و رنگ عوض کردن و تبدیل شدن پسر خاله‌اش به یک«رپ» شکایت می‌کند.

هـ : بیوتن،رمان (تهران، علمی، 1387ع چپ اول)

این کتاب که درون مایه‌ای پیرامون هویّت انسان ایرانی در پایتخت دنیار امروز – نیویورک – دارد، برگرفته از تجربه ی یک سال سیر وسفر نویسنده باخودروشخصی در سراسر ایالات متّحده‌ی آمریکا و مشاهده‌ی شرایط اجتماعی و فرهنگی این کشور و طیف های مختلف مهاجران ایرانی است.

نگارش این اثر با حجمی حدود 500 صفحه و 8 فصل، 6 سال و 6ماه به طول انجامید و شخصیت اصلی آن به گونه‌ای ادامه‌ی شخصیت ارمیا در نخستین رمان نویسنده است.

مقاله‌ی بلند و علمی«نشت نشا» که پیش از این منتشر شده بود، نتایج و ثمرات گشت و گذار هوشمندانه‌ی نویسنده با نگاهی همه جانبه نگر در کشور آمریکاست.

با چاپ «بیوتن» تریلوژی یا 3 گانه‌ی امیرخانی- ارمیا، منِ او، بیوتن – کامل شد و اوصرف نظر از داوری‌های مثبت یا منفی اکنون به عنوان نویسنده‌ای صاحب سبک – هم در فرم و هو در محتوا – با کاربست صناعت‌ها و شگردهای خاصّ داستانی در جامعه‌ی ادی شناخته شده است و باید منتظر نقدها و نظرهای خاصّ و عام باشد.

خلاصه رمان:

ارمیا، شخصیت اصلی این داستان – و به نوعی همان ارمیای حرکت کننده به سوی آشکارنماییِ وجوه گوناگون شخصیتی‌اش – که زخم دار جنگ و نمودی از برگشتکان افسوس مند وسلامت باخته‌ی میدان‌های نبرد است، سال‌ها پس از اتمام مخاصمه‌ی 8 ساله به کشور آمریکا مهاجرت می نماید.

روشن است که او با توجه به پیشینه‌ی جنگی و اندیشه‌ی جهادی، سفری نکرده است که خوش بگذراند؛ از این رو در آنفضا وموقعیّت نامتجانس به شدّت تنهاست. اوبه سبب آشنایی قبلی اش با دختری ایرانی الاصل به نام آرمیتا – که به دلیل قرابَت فراوان به ارمیا، گویی مؤنّث شده‌ی او و یا انگار تجسّم آنیمایِ وی است – در آن کشور ازدواج می‌کند؛ اما این ازدواج و عشق نیم بند هم نمی‌تواند اورا از حصار تنهاییع رهای بخشد و سرگردانی مبهم وگنک اورا – که شاید ریشه د روضعیت اجتماعی و فرهنگی فعلی کشورش و یا چگونگی پایان گرفتن جنگ و قضیّه‌ی آتش‌بس داشته باشد – برطرف نماید.  

او بعد از مدتی زندگی در آن دیار غریب ومشاهده‌ی حقایق گوناگون و آشنایی بیشتر با آرمیتا و افرادی که با او حشر و نشر بیشتری دارند، اوضاع را برای زندگیِ باب طبعِ خود نامساعد و گاه تحمل ناپذیر می‌بیند، ولی با مشی پیامبرانه ضمن حفظ عزّت و کرامت انسانی خود، بدی‌ها را که از هر سو بر او باریدن گرفته است، تحمل می کند وتا سرحدّ امکان بر وفاداری ِ عملی به باورهای اصیل و اعتقادات شرعی و عرفی خود پای می فشرد.

بخش قابل توجهی از رمان به بازنمایی ذهن و ضمیر ارمیا که انباشته از خاطرات هم رزمان او در جبهه هاست، اختصاص یافته. او با تجربهی زیستیِ طولانی اش در خطوط نبرد و واگویه‌ی آن یادهای پاک و آسمان رنگ زندگی می کند و در مقایسه ی جامعه‌ی کژآیینی که در آن گرفتار آمده با آن دنیای آرمانی و دل خواسته‌ای که چند نسل را تطهیر و پالایش کرده بود، دچار اندوهی عمیق و انسانی می شود.

دوگانگی بین ارزش‌های تثبیت شده در قاموسِ فکریِ ارمیا و قوانین حاکم بر آمریکا در بسیاری از موارد مشکلات عدیده‌ای را دامنگیر او می‌سازد و نهایتاً خانی خطرناک از میان صدها خان و بند به هم تنیده در پیش پایِ او، برایش درد سرساز می‌شود:‌او در سرزمینی عاطفه‌زدایی شده برای نجات زنی ایرانی که زمانی در همسایگی هم می‌زیسته اند و اکنون مدتی است که اطرافیانش از او بی خبر مانده اند، اقدام می‌کند، اما زن را کشته می‌یابد، حضور ارمیا در صحنه برای اتّهام و زندانی شدن اواز دیدِ پلیس کافی است. ارمیا که به دلیل آسیب دیدگی از جنگ، مزاحم وگاه شورشی جلوه می‌کرد، در محبس افتاده و رمان با پایانی تلخ و نمادین فرصت تفسیر و تأویل را در ابعادی وسیع برای مخاطبان فرهیخته و فهیم فراهم می نماید.

گرچه فرصت فراوانی پیش روست تا این رمان بارها و بارها خوانده شود و همه‌ی ابعاد و اضلاع آن کاویده گردد و نقدهایی علمی و هوشمندانه بر آن نگاشته شود، اما در همین مدتی که از چاپ این اثر می‌گذرد، صرف نظر از سکوت محتاطانه‌ی برخی از منتقدین، بسیاری از اصحاب نقد و تحلیل در پست‌ها و پایگاه‌های الکترونیکی و نشریات ادواری و حلقه های نقد رسمی و غیر رسمی به بررسی این رمان از زوایای مختلف پرداخته‌اند وبا عبارت‌هایی چون: زنده‌کننده ی یاد جلال، پرکننده‌ی یک جای خالی در ادبیات معاصر، برخوردار بودن از تلفیق موفق میان تجربه و تأویل، موفق در بازی‌های زبانی و ... از آن یاد کرده‌اند.

محمدرضا بایرامی در سایت لوح، شرح و تحلیلی نسبتاً مفصّل بر بیوتن نگاشته و مهدی یزدانی خرّم موجز و مختصر گفته است:«بیوتن،رمان تلخی است و بر اساس تنهایی مفرط قهرمانی ساخته شده که تمام  دوستانش را در جنگ از دست داده و حالا نیز نه تنها نمی‌تواند در دل فرهنگ تازه حل شود، بلکه در ذهنش به مواجهه ومقابله با آن می‌پردازد. استتفاده ی مکرّر از رفت و آمدهای ذهنی کوتاه و حذف رابطه پذیری‌های عاطفی در رمان از یک سو و ارایه‌ی فضایی مترو پلیس‌وار از فضا و مکان به اثر امیرخانی، ابعادی تلخ و گاه اکسپرسیونیستی داده است؛  هر چند شخصیت اول او با احضار مداوم تصاویری ذهنی بر آن است تا این سکوت و فشار جهان پیرامون را بشکند، اما در نهایت ناگزیر از تنهایی و تک بودن است. بیوتن بر پایه‌ی تقابل یک هویّت و وجود فردی و شخصی با جهان ساخته می‌شود که روابط در آن از قوانینی تبعیّت می‌کنند که تاب ایده‌های ذهنی قهرمان امیرخانی را نداشته و به همین دلیل منزوی‌اش می‌کنند. سرباز تنهایی که در یک بافت پیچیده‌ی‌جدید خود رادر تناقض می‌بیند و هیچ همراهی غیر از ذهن و خاطرات پیدا نمی‌کند و این ذهن خاصّ اوست که مخاطب را احضار می‌کند برای دیدن مراسم نبرد یک نفره‌ی او با جهان اطرافش».

خانم سحر غفّاری در فصل‌نامه‌ی علمی – پژوهشی «نقد ادبی» با عنوان «پسامدرن تصنّعی: نقد و بررسی شگردهای فراداستان در بیوتن» به ارزیابی و تحلیل سبکی این رمان پرداخته است.

(به نقل از فرهنگ داستان نویسان دفاع مقدس)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی نامه خودنوشت رضا امیرخانی:

زاده شدن به تاريخِ بيست و هفتمِ ارديبهشت ماهِ 52ي شمسي، بزرگ شدن در فضاي پرهيجانِ انقلاب اسلامي.

گه‌گاه با كيفِ كودكانه‌اي پر از اعلاميه پوششي بودن براي كارهاي پدري و گه‌گاه هم‌بازي بودن با ادموند و آربي و آرش در محله‌ي بيست و پنج شهريور در تهران.

بحرانِ اول شدن و بيست گرفتن در هر آن چه كه مي‌شد در دوره‌ي دبستان

راستي، يك بار هم بوسيدنِ دستِ امام به سالِ 61...

بعدترك، سال 62، رفتن به مركزِ آموزش تيزهوشِ علامه‌ي حلي كه قبل از تاسيسِ سازمانِ استعدادهاي درخشان(66) زيرِ نظر معاونتِ آموزشِ استثنايي، عقب‌افتاده‌ها بود...

بزرگ شدن در فضايي سرشار از تكثر و تنوع در علامه حلي تهران و رفاقت... رفاقت با كلي رفيق كه هنوز كه هنوز است موي‌شان را با عالم و آدم عوض نخواهم كرد...

گرفتار شدن در گروهي سه نفره به سرپرستي جواني مهندس كه از جنگ برگشته بود و پروژه‌ي موشكي‌ش تمام نشده بود و طراحي و ساختنِ هواپيماي يك نفره‌ي غدير-24 و شايد هم جايزه گرفتن در 69، در چهارمين جشن‌واره‌ي اختراعات و ابتكاراتِ خوارزمي كه البته اول شدنِ در آن كم‌ترين فايده‌ي آن پروژه بود...

قبول شدن در رشته‌ي مهندسيِ مكانيك دانش‌گاهِ صنعتي شريف.

كار كردن در پروژه‌ي هواپيماي دو نفره‌ي آموزشي غدير-27 و هم‌زمان گرفتنِ مدركِ خلبانيِ شخصي (پي.پي.ال.) به عنوانِ جوان‌ترين خلبانِ شخصيِ كشور در آن سال‌ها، به سالِ 71 تا بپرانم غدير-27 را به عنوانِ خلبانِ آزمايشيِ گروه...

عضو شدن در هيات مديره‌ي موسسه‌ي خصوصي هواپويان به سالِ 71 كه قرار بود به همتِ مرداني ميان‌سال‌تر صنعتِ هوايي را به ميانِ مردم ببرد...

رد شدنِ پروژه‌ي غدير-27 در مزايده‌اي داخلي و دولتي و عوض‌ش دادنِ پروژه‌ي دولتي به يك شركتِ خارجي! به سالِ 72...

افسرده شدن و بازگشتن به جنين تولد، دبيرستانِ علامه حلي و معلمي و هم‌زمان راه انداختنِ معاونتِ پژوهشي دبيرستان و فعاليت در آن از سالِ 72 تا 74 كه حاصل‌ش چند مقام شد براي دوستانِ كوچك‌ترِ آن‌روز و برادرانِ امروزم در جشن‌واره‌هاي دانش‌آموزيِ خوارزمي...

راستي، مدتي هم كار كردن در هيات تحريريه‌‌ي نشريه‌ي روايت كه مخصوص دانش‌آموزان و فارغ‌التحصيلان استعدادهاي درخشان بود، از سالِ 70 تا 72.
و البته شاعر شدن در چندين دوره از دوازده دوره شب‌هاي شعرِ انقلاب اسلامي علامه حلي با آن مخاطب‌هاي فراوان و دوست‌داشتني.

و خدمت‌گزارِ خدمت‌گزاران بودن در هياتِ خدمت‌گزارانِ اهلِ بيت از تاسيس‌ش در سال 70 تا همين حالا و به مددِ ارباب تا تهِ كار...
بعدترك هم ساختن و نصب كردنِ يك تنورِ خورشيدي در بشاگرد با همان برادرانِ علامه حلي به سالِ 79...

هم‌زمان نوشتنِ داستان و مقاله در شماره‌هاي مياني تا پايانيِ ماه‌نامه‌ي نيستان، از 75 تا 76.

بعدتر سفري به ايالاتِ متحده به سالِ 79.

راه‌ انداختنِ سايتِ لوح به سالِ 81 و سردبيري‌ش تا سالِ 84... كه در زمانِ خود پرمخاطب بود و ...

داشتنِ يك كارِ تجاريِ شخصي از سالِ 81 تا 83 و شايد هم تا همين حالا...

رياستِ هيات مديره‌ي انجمن قلم ايران از سالِ 84 تا 86، ساختنِ سالن و كتاب‌فروشيِ انجمنِ قلمِ ايران، برگزار كردنِ جشن‌واره‌ي سلام بر نصرالله هم‌زمان با جنگِ سي و سه روزه و فرستادنِ بزرگ‌ترين كاروانِ اهلِ فرهنگِ ايراني به لبنان به سالِ 86 و سه نقطه‌هاي فراوان كه اقلِ حسن‌ش شناختن آدم‌ها بود به قيمتِ هديه‌ي دو سال از عمر...

و از همه شيرين‌تر، سفر به همه‌ي استان‌هاي كشور و بيست و سه كشورِ دنيا.

و حالا كه برخي نويسنده‌ام مي‌خوانند، منتشر كردنِ
1- رمانِ ارميا به سال 74 كه جايزه‌ِ بيست سال داستان‌نويسيِ دفاعِ مقدس سال 79 را گرفت و تقديرِ ويژه‌ي اولين جشن‌واره‌ي مهر و دومين كتابِ سالِ دفاعِ مقدس.
2- مجموعه‌ي داستانِ ناصر ارمني به سالِ 78
3- رمانِ منِ او به سالِ 78 كه سالِ 79 جزوِ سه كتابِ برگزيده‌ي منتقدان مطبوعات شد و البته تقديرِ ويژه‌ي دومين جشن‌واره‌ي مهر.
4- داستانِ بلندِ ازبه به سالِ 80
5- سفرنامه‌ي داستانِ سيستان به سالِ 82
6- مقاله‌ي بلندِ نشتِ نشا به سالِ 83
7- رمانِ بيوتن به سالِ 87 كه برنده‌ي جايزه‌ي اول جشن‌واره‌ي حبيب غني‌پور شد به سالِ 88 (رقم مادی جایزه به دلیل کمک ارشاد به جشن‌واره گرفته نشد) و البته نام‌زدِ نمايشيِ جايزه‌ي جلالِ ارشاد بود در ميانِ پنج گزينه‌ي نهايي كه هيچ‌كدام جايزه نبردند
8- گزيده‌ي يادداشت‌ها(ي 81 تا 84) به نام سرلوحه‌ها به سال 87
9- مقاله‌ي بلند نفحات نفت به سال 89
10-جانستان کابلستان، گزارش سفر به افغانستان به سالِ 90
11-و قیدار، رمان، به سالِ 91 که برنده‌ی جایزه‌ی کتابِ فصل ارشاد شد (رقم مادی جایزه به جهادگران بشاگرد اهدا شد)
و همه‌ي اين زيادي‌ها را نوشتن و آن كمي‌ها را ننوشتن... چه مي‌ارزد براي كسي كه خوب مي‌داند هنوز كاري نكرده است...

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]