تاریخ انتشار خبر: 23 تير 1392 - ساعت 07:17:50
داوود غفارزادگان

داوود غفارزادگان

وي جایزه ۲۰ سال ادبیات داستانی را برای مجموعه داستان "ما سه نفرهستیم" از آن خود کرد. از این نویسنده همچنین "تک قصه‌هایی به زبان‌های انگلیسی و چینی و عربی و ترکی ترجمه شده‌است.

غفارزادگان داستان‌نویس متولد ۱۳۳۸ اردبیل است. بیش از دو دهه است که برای گروه سنی بزرگسال و نوجوان می نویسد. درسال ۱۳۵۹ اولین اثرش را با نام "هوای دیگر" در مطبوعات به چاپ رساند. فارغ ‌التحصیل دانشسرای مقدماتی اردبیل است و در روستاهای همان جادرس می‌داد. درسال ۱۳۶۷ به تهران منتقل شد و در دفتر انتشارات کمک آموزشی مشغول به کار گردید. باز نشستهٔ آموزش وپرورش است و در تهران زندگی می‌کند. وي جایزه ۲۰ سال ادبیات داستانی را برای مجموعه داستان "ما سه نفرهستیم" از آن خود کرد. از این نویسنده همچنین "تک قصه‌هایی به زبان‌های انگلیسی و چینی و عربی و ترکی ترجمه شده‌است.

 

 

برخي از آثار غفارزادگان عبارتند از: رمان "فال خون"، داستان بلند "شب ایوب"، داستان بلند "سایه‌ها و شب دراز"، مجموعه داستان "ما سه نفر هستیم"، مجموعه داستان "راز قتل آقامیر"، مجموعه داستان نوجوان "هزار پا"، مجموعه داستان "دختران دلریز"، رمان "کتاب بی نام اعترافات"، داستان کودک "خلبان کوچولو"، رمان نوجوان "سنگ اندازان غارکبود"، رمان نوجوان "آواز نیمه شب"، رمان نوجوان "پرواز درناها"، داستان نوجوان "هشت پهلوان پیر هفت پسر جوان"، "رويش در باد"، "شبي كه ستاره‌ها گم شدند" و "نخل‌ها و نيزه‌ها".

 

 

در داستان "زخمه" اولين‌ حمله ‌هوايي ‌به ‌شهر باعث‌ مي‌شود كه‌ ايوب‌، (راوي ‌داستان‌) همراه‌ با جليل ‌(يكي ‌از دوستانش‌) به‌ جبهه ‌برود. او مادرش ‌را از دست‌ داده‌ است ‌و برادرزاده ‌كوچكش نگار را خيلي ‌دوست ‌دارد. هنگامي ‌كه ‌از دوره ‌آموزشي ‌برمي‌گردد، نگار در حمله‌ هوايي ‌دشمن‌ سوخته ‌است ‌و او را به ‌تهران ‌برده‌اند. ايوب ‌به‌ جبهه‌ مي‌رود و جليل ‌شهيد مي‌شود. نگار همراه‌ بي‌بي‌، (مادربزرگشان‌، كه ‌از آنها نگهداري ‌مي‌كرد) به‌ يكي ‌از دهات ‌شمال ‌مي‌روند. ايوب ‌به ‌جبهه ‌باز مي‌گردد. نگار بزرگتر شده ‌و براي ‌او نقاشي‌ كشيده‌ و فرستاده ‌است‌. ايوب‌ در عملياتي ‌زخمي ‌مي‌شود و پس ‌از بهبود به‌ منطقه‌ باز مي‌گردد و دوباره‌ زخمي‌ مي‌شود. اين‌ بار برادرش‌ به‌ دنبال ‌او مي‌آيد و او را به ‌تهران ‌بر مي‌گرداند. جراحاتش خوب‌ مي‌شود و به ‌جبهه‌ باز مي‌گردد. در يك ‌عمليات ‌ديگر، خمپاره‌اي ‌نزديك ‌او منفجر مي‌شود و تركشي ‌به ‌او اصابت‌ مي‌كند كه ‌باعث‌ كوري‌اش‌ مي‌شود و او ديگر نمي‌تواند به ‌جبهه ‌باز گردد.

 

 

كتاب‌ "فال‌ خون‌"داستان‌ يك‌ ستوان‌ و يك ‌ستوانيار عراقي ‌است ‌كه ‌براي ‌ديده‌باني ‌بالاي‌ كوه ‌رفته‌اند. ستوان ‌با دوربين ‌به‌ اطراف ‌نگاه ‌مي‌كند و در نقشه ‌علامت ‌مي‌زند. ستوان يار وارد سنگر مي‌شود و به ‌مرتب ‌كردن ‌داخل ‌سنگر مي‌پردازد تا راحت ‌باشند. در سنگر، مجله‌هاي ‌مختلف‌، فال ‌ورق ‌و كتاب ‌فال‌چيني ‌را پيدا مي‌كنند. بعد از غذا فال‌ مي‌گيرند.فال ‌وقايع ‌خونيني ‌را به ‌آنها نشان ‌مي‌دهد. بيرون ‌سنگر برف ‌شديدي ‌مي‌بارد. قرار مي‌گذارند كه ‌به ‌نوبت ‌نگهباني‌ بدهند و سپس ‌وضعيت‌ را گزارش ‌دهند. در نوبت ‌نگهباني ‌ستوان‌، او خبر آمدن ‌يك ‌افسر گارد را به ‌ستوانيار مي‌دهد و قبل‌ از رسيدن ‌گاردي‌، گراهايي ‌را براي‌ تيراندازي ‌به‌ پايين ‌مي‌دهد. افسر گاردي ‌مي‌رسد و از ستوان ‌به‌ خاطر از بين‌ نبردن ستون ‌عشاير ايراني ‌ايراد مي‌گيرد كه‌ منجر به‌ درگيري‌ بين ‌آنها مي‌شود. ستوان ‌با ستوانيار درگير مي‌شود و او را مي‌كشد و خودش ‌نيز در اثر تيراندازي ‌گراهايي‌ كه‌ داده‌ است‌، كشته‌ مي‌شود. در این رمان به جای پرداختن مستقیم به موضوع جنگ بر روی موقعیت انسان در جنگ و جایگاه او به عنوان یک عامل بسیار مهم در تغییر وضعیت یک صحنه نبرد پرداخته شده است که این موضوع خود از علل اقبال مردم به این رمان است. "فال خون" به زبان انگلیسی و توسط "محمدرضا قانون پرور استاد دانشگاه تگزاس با عنوان Fortune told in blood منتشر شده است.

 

 

ماجراى كتاب "سنگ اندازان غار کبود" كه براى گروه سنى نوجوانان نوشته شده، در دهى به نام "ويند" از استان آذربايجان شرقى و در زمان قبل ازانقلاب اسلامى رخ مى‏دهد. سر گروهبان اسكويى تعدادى از افراد ده را كه مشمول سربازى ‏بودند، در طويله خانه كدخداى ده جمع كرده و در آن‏ را قفل مى‏كند، تا صبح كاميون پاسگاه برسد و آنها را به شهر ببرد. از طرفى يكى ازجوانان ده به نام ترلان به همراه دو نوجوان، صياد و رستم، مشمولين ‏سربازى را از خانه كدخدا فرارى داده و در غارى پنهان مى‏كنند. وقتى سرگروهبان اسكويى صبح روز بعد براى بردن سربازان به خانه‏ كدخدا مِی ‏آيد، متوجه می ‏شود به غير از يكنفر بقيه فرار كرده‏اند. به ‏همين دليل چند نفر از مردان ده را به عنوان گروگان می ‏گيرد تا سربازهاى فرارى خود را به پاسگاه معرفى كنند. ترلان با كمك ‏سربازان فرارى، راه عبور سرگروهبان اسكويى و سربازانش را بسته و با آنها درگير می ‏شوند، گروگانها موفق به فرار شده و سرگروهبان و سربازانش نيز از بيراه فرار مى‏كنند. در اين درگيرى يكى از دوستان ‏ترلان به نام رضا زخمى مى‏شود و مردم ده تصميم مى‏گيرند او را براى مداوا به درمانگاه برسانند...

 

 

مجموعه داستان "ایستادن زیر دکل برق فشار قوی" داود غفارزادگان حاصل تجربیات داستانی‌ وي در چهار، پنج سال اخیر است که برخی از آنها در مطبوعات به چاپ رسیده است. غفارزادگان که این مجموعه را ادامه تجربیات پیشین داستان‌نویسی‌اش مي داند. فضای کلی داستان‌های این مجموعه همچنان در ادامه کارهای قبلی‌اش است؛ ‌ضمن آنکه در فرم و زبان کارش را تجربی پیش می‌برد. این کتاب نیز مانند مجموعه "ما سه نفر هستیم" و "دختران دلریز" در برگیرنده یکسری آثار نوين است و در مجموع فضای کلی کار، جدید و متفاوت به نظر می‌رسد.

 

 

منابع براي مطالعه بيشتر:
يوسف عليخاني، دكان دو نبش و كوچه هزار و يكشب، گفت و گو با داود غفارزادگان نويسنده،
داود غفارزادگان، زخمه، تهران: نشر سوره، 1375، 162ص.
داود غفارزادگان، فال خون، تهران: قدياني، 1375،88 ص.
روایت آواز نيمه‌شب از جنگ، تاثيرگذار و هوشمندانه‌ است، خبرگزاري كتاب ايران (18 مرداد 1389).

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]