تاریخ انتشار خبر: 09 شهريور 1392 - ساعت 19:24:34
بلقیس سلیمانی

بلقیس سلیمانی

با دکتر مجتبی بشردوست، استادزبان و ادبیات فارسی ازدواج کرد و به عنوان مدیر گروه مطالعات فرهنگی و فرهنگ عامّه‌ی شبکه ی رادیویی فرهنگ مشغول به کارشد و در موارد متعدّد، داوریِ جایزه‌های ادبی و فرهنگی از جمله جشنواره بین المللی برنامه‌های رادیویی و جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات را بر عهده داشت.

وی در روستای موردوئیه از توابع استان کرمان به دنیا آمد و پس از طی کردن مراحل مقدّماتی و عمومی آموزش مدرسه‌ای، تحصیلات دانشگاهی‌اش را تا پایان مقطع کارشناسی ارشد فلسفه ادامه داد و با دکتر مجتبی بشردوست، استادزبان و ادبیات فارسی ازدواج کرد و به عنوان مدیر گروه مطالعات فرهنگی و فرهنگ عامّه‌ی شبکه ی رادیویی فرهنگ مشغول به کارشد و در موارد متعدّد، داوریِ جایزه‌های ادبی و فرهنگی از جمله جشنواره بین المللی برنامه‌های رادیویی و جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات را بر عهده داشت.

او ابتدا به عنوان منتقد ادبی و پژوهشگر وارد عرصه‌های فرهنگی و ادبی کشور شد و حدود 80 مقاله در مطبوعات کشور از او به چاپ رسید و 4 عنوان اثر پژوهشی از وی منتشر شد که عبارتند از: «هنرو زیبایی از دیدگاه افلاطون»(تهران، گوهر منظوم، 79، چاپ اول)، «بررسی وضعیت کمّی و کیفی ادبیات داستانی دهه‌ی هفتاد»، «همنوا با مرغ سحر» :زندگی و شعر علی‌اکبر دهخدا(تهران، ثالث، 79، چاپ اول) و «تفنگ و ترازو» : نقد و تحلیل رمان‌های جنگ(تهران ، روزگار، 80، چاپ اول) ـ که از دو فصل تشکیل شده: فصل اول حاوی یک مقدمّه‌ی 4 صفحه‌ای و 3 مقاله با عناوین «بررسی ساختار داستان‌های کوتاه جنگ»، «ادبیات دفاع مقدس در یک نگاه» و «سالکان بی‌سلوک»: نیم‌نگاهی به حضور زنان در ادبیات مربوط به جانبازان می‌باشد ودر فصل دوم به پیشنهاد بنیاد حفظ آثار 10 رمان با موضوع دفاع مقدس را نقد و تحلیل نمود و در بررسی هر رمان درباره‌ی شیوه‌ی برخورد نویسنده با داستان، موضوع و خلاصه‌ی داستان، روش روایت، مکان و زمان، بومی گرایی، مطالب عاطفی، طرح داستان، نقش شخصیت‌های اصلی رمان و... سخن گفته رمان‌های بررسی شده در این اثر پژوهشی عبارتنداز: «زمین سوخته» : احمد محمود، «ریشه در اعماق»: ابراهیم حسن بیگی، «سفربه گرای 270درجه‌»: احمد دهقان، «عشق سال‌های جنگی» : حسین فتّاحی، «باغ بلور» : محسن مخملباف، «هلال پنهان» : علی اصغر شیرزادی، «ملاقات در شب آفتابی»: علی مؤذّنی، «گنجشک‌ها بهشت را می‌فهمند»: حسن بنی عامری، «نحل‌های بی‌سر»: قاسمعلی فراست و «دوشنبه‌های آبی ماه»: محمدرضا کاتب.

سلیمانی در دهی‌ی80، گریی همه‌ی همّت خود را مصروف نوشتن رمان و داستان کرده است. او بعد از پشت سرگذاشتن 40 سالگی به پختگی‌هیا تجربی، فنّی و فرهیختگی‌ها و دانستگی‌های ناشی از مطالعات مستمّر آقار بزرگ ادبی و شاهکارهای داخلی و خارجی بانگرشی فاعلانه، و خوانشی و هوشمندانه برزمین مطمئنِّ آموخته‌ها و مهارت‌های خود گذاشت و در کمتر از یک دهه، سه رمان و 2 مجموعه‌ی داستانِ کوتاهِ کوتاه را به بازار نشر فرستاد و برخی از داستان‌های او به زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی و عربی ترجمه شد.

آثار داستانی او عبارتنداز:
رمان‌های «بازی آخر بانو» (ققنوس، 84)، «خاله بازی»(ققنوس، 87) _ که این دو کتاب از یک سه‌گانه (تریلوژی) در زمینه‌های عشق، سیاست و قدرت هستند که ماجراین آنها درزمان رویدادهای سیاسی و اجتماعی دهه‌ی 60 ایران رخ می دهد و نقش اصلی و محوری در آنها بازنان است؛ ولی از جلد سوم آن تاکنون خبری نشده است ـ « به هادس خوش آمدید»(چشمه، 88) و مجموعه‌ی داستان‌های کوتاهِ کوتاه یا مینی مالِ «بازی عروس و داماد»( چشمه، 86) و «پسری که مرا دوست داشت»(قنوس 89). او بنا به اطلاّع ، رمان دیگری با نام«نارسیده تُرنج» را ـ که درباره زنان ایرانیِ دهه‌یِ 60 در فضای جنگ می‌باشد ـ در دست نگارش و آماده سازی برای چاپ دارد.

آثار داستانی نویسنده با موضوع دفاع مقدس
الف: بازی آخر بانو، رمان(تهران، ققنوس، 1384، چاپ اول)
گل بانو با مادرش که خدمتکار یک مدرسه است، در روستا زندگی می کند. دوران زندگی او مصادف به ثمر نشستنی انقلاب است. 2 تن از معلمان مدرسه با نام‌های ختر و امید که افکار ضدّانقلابی داشتند، کشته می شوند و این موضوع موجب رنجش خاطر گل بانو می‌شود. حیدر، پسرعموی گل بانو که به او علاقه‌مند بود به سربازی می‌رود و به اسارت دشمن در می‌آید. سعید، معلم جدید روستا به همراه همسرش، نساء که زنی بیوه است و فرزندش را که از شوهر اولش داشته رها کرده، مستأجر خانه‌ی مادر گل‌بانو می‌شوند. مادر سعید که به شدّت با این وصلت مخالف بود، به روستا می‌آید و نساءرا مجبومی‌کند که دست از سعید بکشد و به دنبال زندگی خود برود. بعد از این ماجرا سعید، گل‌بانو را ازمادرش خواستگاری می‌کند و قرار می‌گذارند که او از خانواده‌اش اجازه بگیرد و برای نهایی شدن امرِ ازدواج به روستا بازگردد، ولی دیگر خبری از او نمی‌شود. ابراهیم رهّامی که یک فرد با نفوذ جبهه‌ای است، به خواستگاری گل‌بانو می‌آید و با موافقت مادر گل‌بانو، آنها با هم ازدواج می‌کنند و صاحب فرزندی به نام حنیف می‌شوند.

دوست قدیمی گل‌بانو، ملیحه که شوهرش در جنگ اسیر شده و خود را به عراقی‌ها فروخته، از گل بانو می‌خواهد که سفارش شوهرش را به آقای رهّامی بکند و ملیحه هم به او قول مساعد می‌دهد. رهّامی به مأموریت می‌رود و در غیاب او، مأموران به خانه‌ی گل‌بانو می‌ریزند و او ر ا بازداشت می‌کنند و فرزندش را از او می‌گیرند. او می فهمد که شوهرش او را فروخته؛ چون تنها او از این مسأله باخبر بوده. او پس از آزادی متوجه می‌شود که در رشته‌ی فلسفه‌ی دانشگاه تهران پذیرفته شده؛ از این‌رو به تهران می‌آید و سعی می‌کند که زندگی گذشته‌اش را فراموش کند. از طرف دیگر ابراهیم رهّامی به یاد می آورد که با دختر عمویش مرضیه زندگی‌می‌کرده؛ اما بچه‌دار نمی‌شده اند. او که از حاج صادق، برادر مرضیه حساب می‌برده، به روستای گل بانو رفت و با مادر اومعامله کرد و در واقع دخترش را از او خرید تا از وی صاحبِ فرزندی‌شود؛ چون با ترسی که از مرضیه و برادرش صادق داشت، می‌دانست که نمی‌تواند گل بانو را برای همیشه در کنار خود داشته با شد و آخر هم صحنه سازی آن دو، گل بانورا به کنج زندان کشاند، و گرنه ابراهیم با خود فکر کرده بود که اگر ماجرای جنازه‌ها را به مسؤولان گزارش کند، ترفیع درجه می‌گیرد، غافل از این که حاج صادق در دستگاه نفوذ بیشتری دارد و بهتر می‌تواند ماجرا را به نفع خود مدیریّت کند.

رهّامی تنها کاری که توانست انجام دهد، ردیف کردن قبولی گل بانو در دانشگاه بود. گل‌بانو دکترای فسلفه گرفت و استاد دانشگاه شد. خانم محّمدجانی که همان گل بانو است، بچه‌ها را به اقامتگاه جانبازان می‌برد. در آن‌جا سعید را می‌بیند که بستری است. او با این که می‌داند سعید می‌میرد، با عشقی که به او دارد، همیشه به ملاقاتش می‌رود. رهّامی راهیِ مناطق جنگی می‌گردد و در آن‌جا کشته می‌شود.

بلقیس سلیمانی که یکی از شاگردان خان محمّدجانی است، داستان زندگی او را می‌نویسد و چاپ می‌کند؛ ولی مورد اعتراض استادش قرار می‌گیرد. او از خانم محمّدجانی عذرخواهی می‌کند و او برای بلقیس حقیقت زندگی‌اش را شرح می‌دهد و اشتاباهات سلیمانی را اصلاح می‌کند. او می‌گوید مادرش به سبب داشتن روحیه‌ی کاسب‌کارانه، باعث ازدواج او با رهّامی شد و رهّامی با گل بانو شرط کرده بود که در قبال به دنیا آوردن فرزند، جواز قبولی در دانشگاه رابرای او بگیرد. گل بانو برای او بچه‌ای به دنیا آورد؛ ولی بعد از آن به خاطر توطئه‌ی حاج صادق در خصوص ماجرای ملیحه دستگیر شد و بهای آزادی او قطع شدن کمک هزینه‌ی تحصیلی‌اش بود. بعد از آزادی هم او در تهران زندگی جدیدی را شروع کرد.

خانم سلیمانی در این رمان از شیوه و شگردِ ورود نویسند با نام حقیقیِ خود به دنیای مجازی داستان و تعامل با شخصیت‌ها در رقم زدن حوادث و ماجراها بهره گرفته است.

ب: بازی عروس وداماد، مجموعه‌ی داستان کوتاهِ کوتاه(تهران، چشمه 1386، چاپ اول)

6 داستانی چند خطی قصه‌گون که دارای طرحی واضح و مشخّص و پایان‌بندی گاه غافل‌گیر کننده هستند، در این مجموعه گنجانده شده که برخی از آنها با مسائل حاشیه‌ای و جنبی جنگ در ارتباط می‌باشند.
من و جوجه، مسعود جوانی است که در جبهه به شهادت رسیده. مادر بر مزارش‌ می‌آید و درباره‌ی خواستگار خواهر کوچکش ـ که او جوجه صدایش می‌زد ـ از وی نظر می‌خواهد. بعد از رفتن مادر، خواهرش بر سر قبر برادر می آید و از او می‌خواهد در عالم خواب به مادر الهام کند که این خواستگار را که آدم شایسته‌ای نیست، رد کند. مسعود مادر را خواب نماکرد؛ البته به این شرط که خواهرش نذری را که مسعود در برابر امامزاده بر گردن داشت، به جا بیاورد. هفته‌ی بعد دوباره جوجه نزد مسعود آمد و از او خواست که همسنگرش آقاصادق را راضی کند تا به خواستگاری او بیاید.

بوی سیاه، با شنیده شدن صدای آژیر قرمز که نشانه‌ی حمله‌ی هوایی است، مریم و دوستانِ هم‌خوابگاهی‌اش به همراه 3 سیاه پوست آفریقایی به زیر پله‌ها پناه می‌برند. مریم حاضر می‌شود در معرض خطر راکت‌های عراقی قرار بگیرد، اما بوی خاص سیاهان آفریقایی را تحمل نکند. دوستش به خاطر احترام خاصّی که برای سیاهان قایل است، از اومی‌خواهد که محل را ترک نکند. 6 سال بعد مریم با نامه‌ای که از «نیوجرسی» آمریکا می‌فرستد، به او خبر می‌دهد که یک شغل پاره وقت پیدا کرده و از این طریق هزینه‌ی تحصیلش را تأمین می‌کند و آن شغل هم پرستاری از یک پیرزنِ سیاه پوست و نوه‌اش می‌باشد. یک سال بعد مریم با پسر آن مرد ازدواج می‌کند و در نامه ای به دوستش، قسم می‌خورد که به خاطر گرفتن اجازه‌ی اقامت با آن مرد ازدواج نکرده، بلکه عاشق او شده است.

ماه‌منیر خانم، داستان زنی است که برای یافتن خبر و یا نشانی از پسرش به سراغ اسرای آزاد شده‌ی ایرانی در مرز خسروی می‌رود. پسر همسایه وقتی ماه‌منیر خانم را به همراه عکس پسرش دید، به او گفت که پسرش یک قهرمان بود. ماه‌منیز خانم ساکت بود. جوانِ آزاده دلش می‌خواست به او بگوید که پسرش رحمان، خبرچین عراقی‌ها شده بود و به آزار آزادگان می‌پرداخت و سرانجام آنها به دستِ خود، او را خفه کردند؛ اما نگفت.

مادر همچنان ساکت و منتظر بود تا چیزی درباره ی رحمان بشنود؛ ولی ....
جوان از جنگ برگشته، مادری اصرار دارد که جنازه‌ی فرزند شهیدش را قبل از خاک سپاری از نزدیک ببیند. پیکر جوان در آتش سوخته و برای ان که مادر با دیدن چنین وضعیتی پریشان نشود، مانع این کار می‌شوند؛ اما او خود را به داخل قبر می‌اندازد و اعلام می‌کند تا فرزندش را نبیند، از آن‌جا خارج نمی‌شود. ناگزیر کفن از چهره‌ی شهید برمی‌دارند. مادر بعد از مشاهده با تبسّمی از کناز جنازه بلند می‌شود و می‌گوید:« این، پیکر سوخته‌ی جوانی نیست که من 21 سال پیش او را به دنیا آورده‌ام». بعد از آن مردم با لحنی ترحّم آمیز او را زنِ بیچاره‌ای می خواندند که عقلش را از دست داده است. حدود یک سال‌و نیم، بعد از ماجرای دفن، از صلیب سرخ اطلاع دادند که پسرِ او اسیر است. بعد از آن، مردم کمترین حرف‌شان درباره وی، ستایش حسّ مادری و دل پاکش بود. مادر هر شب جمعه با شیشه‌ای گلاب سر قبر جوانِ مهمان ـ جوان خفته در گورِ پسرِ جوانش ـ می‌رود و ساعت‌ها با اوحرف می‌زند و از شهر و دیار و خانواده‌اش از او سؤال می‌کند. او با این عمل خود همه‌ی شهدایِ گمنامِ خفته در خاکِ غربت را فرزندانِ عزیزِ همه‌یِ مادرانِ این مرز و بوم قلمداد می‌کند که شایسته‌ی تکریم و مهرورزیِ همگانی و درعین حال همیشگی هستند.

عاشق، جنازه‌ی‌ شهیدی رابه خانه‌ی پدری‌اش آورده‌اند. پدر فوت کرده و بقیه‌ی اعضای خانواده هم سرو سامان گرفته و صاحب زندگی شده‌اند. او همسر خود، مرضیّه را نمی‌بیند. با خود می‌گوید شاید مرضیّه هم مثل زن بسیاری از رزمنده‌ها، پس از ناامید‌شدن از بازگشت همسرش با برادرم ازدواج کرده است. پیکر شهید رابه قبرستان منتقل می کنند. مادرش خود را بر بر قبر پدرش انداخت و با اشک و آه به او گفت: «پسرشان به مهمانی اش‌آمده». ناگهان چشم شهید به سنگ قبر کنار مزار پدرش افتاد، آن‌قبر، متعلّق به همسرش، مرضیّه بود. در کنار قبر مرضیّه برای آن شهید قبری کنده بودند؛ همان‌طور که آرزویش بود.

ج: به هادس خوش آمدید، رمان(تهران، چشمه، 1388، چاپ اول)
رودابه در تهران مشغول تحصیل در دانشگاه است. خانوده‌ی او که در کرمان زندگی می کنند، به خاطر حملات هوایی دشمن به تهران، نگران دخترشان می‌شوند و از او می خواهند که به کرمان برگردد. بالأخره رودابه به توصیه‌ی نامزدش، به خانه‌ی دایی یوسف می‌رود. زن و بچه‌ی دایی یوسف 4 سال پیش به کانادا رفتند و در حال حاضر، او در خانه‌اش تنها زندگی می‌کند. مهندس یوسف ماجرای عشقش به زلیخا( عمّه‌ی رودابه) را تعریف می‌کند و برای گرفتن انتقامِ عشقِ شکست خودره‌اش از طایفه‌ی شیخ خانی‌ها، با کرگی رودابه از او می‌گیرد. در یک تعقیب و گریز بین رودابه و دایی، رودابه تصادف می‌کند.

راننده و همسرش او را به بیمارستان می‌برند و بعد از تصادف رودابه به تهران می‌آیند و بعد همگی با هم در خانه‌ی پسرعمویش پدر، یعنی اسفندیار خان می‌روند. لطفعلی‌خان و رعنا خانم به همراه دخترشان رودابه، 4 روز در خانه‌ی اسفندیار خان ماندند و رودابه اجازه رفتن به دانشگاه و خوابگاه را ندادند. منوچهرخان زنگ زد و لطفعلی‌خان را به اراک دعوت کرد. درخانه‌ی منوچهر خان، چشم رودابه در روزنامه به مطلبی در خصوص جبهه‌ی جنوب و پیروزی رزمندگان خورد. احسان به اراک زنگ زد؛ ولی رودابه حاضر نشد با اوملاقات کند و احسان هم به همین دلیل به اراک نرفت. بعد از این که رودابه به خانه‌ی پدری‌اش آمد، باز هم به سردی با احسان برخورد کرد. بین آنها مجادله‌ای درگرفت و رودابه گفت که: «به درد هم نمی‌خورند».

تعطیلات تمام شد و رودابه به همراه خواهر و شوهر خواهرش به تهرانه رفت. کلاس های دانشگاه شروع شد. رودابه پس از اتمام کلاس در خیابان راه می رفت و به دنبال آلت قتل مثل کارد و چاقو بود تا با آن انتقام خود ار ازیوسف بگیرد. بالأخره یک روز به خانه‌ی دایی یوسف رفت؛ ولی نتوانست او را بکُشد. امینه، همکلاسی رودابه سرانجام توانست به رازِ دورنِ رودابه پی‌ببرد. رودابه بعداً دوباره به خانه‌ی یوسف خان می‌رود؛ اما می‌فهمد که او به کانادا رفته است. در این میان احسان به جبهه می‌رود و رودابه که از دست نیافتن به یوسف‌خان احساس ناکامی می‌کند، با فریبا آشنا می‌شود و این آشنایی منجر به دعوا با پدرش بر سر رفتن به مناطق جنگی می‌شود. رودابه به همراه امینه و فریبا به باختران و از آن‌جا به اهواز اعزام می‌گردد.

رودابه با فضای جنگ آشنا می‌شود. احسان در جنگ شهید می‌شود و همزمان با این ماجرا، ننه بیگم نیز فوت می‌کند.

این 2 واقعه لطمات شدیدی را بر روحیّه‌ی رودابه وارد می‌کند. با این‌حال او روانه‌ی دانشگاه می‌شود. سیاوش از رودابه خواستگاری ‌می‌کند؛ ولی مشکل او این است که با کرگی‌اش را از دست داده است؛ از این‌رو با کمک فریبا به یک پزشک معرفّی می‌شود. پزشک پس از معاینه‌ی او می‌گوید که: هیچ راهی برای ترمیم هویّت دختری او وجود ندارد. رودابه ناامید می‌شود و داستان با خودکشی او به پایان می رسد.

خانم سلیمانی در این رمان از سبک و شگرد ورود نویسنده با نام حقیقی خود به دنیای مجازی داستان و تعامل با شخصیت‌ها در رقم‌زدن حوادث و ماجراها بهره گرفته است.

د: پسری که مرا دوست داشت،مجموعه‌ی داستان کوتاهِ کوتاه(تهران، ققنوس، 1389، چاپ اول)
از 44 داستان مینی‌مال این کتاب، 3 داستان آن در ارتباط با دفاع مقدس است.
پسری که مرا دوست داشت، «سبوی شکسته»( صص 37 ـ 36)
پسری که مرا دوست داشت، هروقت از جبهه می‌آمد، برایم پوکه‌های گلوله‌ی آرپی‌جی، ژ3 و چتر منوّرمی‌آورد. آخرین بار گردن‌بند و دست بندی از پوکه‌های ژ3 دور گردن و مچ دستم انداخت و قول داد دفعه‌ی بعد برایم یک جفت گوشواره‌ی خوشگل بیاورد تا سرویسم کامل بشود.

پسری که مرا دوست داشت، هرگز برایم گوشواره‌نیاورد؛ چون نه خودش برگشت، نه جسدش، نه خبرش.
من چند سال اشک ریختم، چند سال سیاه پوشیدم و چند سال منتظر ماندم و بالأخر خاله ماهرخم که قسم خورده بود تا آخر عمرش نه با من حرف بزند، نه اسمم را برزبان بیاورد ـ چون به خواستگاری پسرش جواب رد داده بودم ـ روزی به خانه‌مان آمد در حالی که من روبه‌یش نشسته بودم به مادرم گفت:«رخساره، بهش بگو اون لباس سیاهو از تنش بیرون بیاره.»

6 ماه بعد دوباره خاله ماهرخم به مادرم گفت: « رخساره بهش بگو طرف زن مرده است، زن طلاق داده که نیست.»
چند سال بعد خاله ماهرخم به مادرم گفت:«رخساره، بهش بگو دستی به سرو رویش بکشه، موهاشو رنگ کنه، آدرس یه دندونپزشک خوبم گرفتن که کارش کاشت دندونه.»

چند سال بعد خاله ماهرخم به مادرم گفت: « رخساره بهش بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه بریخت، اگه منتظر پسر خاقان چینه که ...»
من منتظر پسر خاقان چین نبودم، من منتظر مردی بودم که سرویسم را کامل کند.
خاله ماهرخم نماند و گرنه می‌دید سال‌ها بعد پسری که مرا دوست داشت، از زندانی عراق مستقیم به در خانه‌مان می آمد و دستش را روی دکمه‌ی زنگ می گذاشت و برنمی‌داشت و من مستقیم از اتاق به حیاط و از حیاط به دم در می‌دویدم، در را باز می‌کردم، چادرم از روی سرم روی شانه‌هایم می افتاد و یادم می‌رفت دستم را جلو دهانم بگیرم و می خندیدم. چشم‌هایم کوچک می‌شد و صورتم پر از چروک. پسرک که مرا دوست داشت می‌گفت:«سلام رخساره خانم.»
پسری که مرا دوست داشت، «خواستگاری» (ص 39)
پسری که مرا دوست داشت به سرعت با دوچرخه‌ی هرکولسش از کنار من و دوستم رد می‌شد و می گفت:«غصّه نخورین هردو تا تونو می‌گیرم.» ما نگاه می کردیم به شانه‌های پهن و پاهایش که محکم پامی‌زدند و ریز زیر بال چادرمان می‌خندیدیم.
ما غصّه خوردیم وفتی پسری که مرا دوست می‌داشت به جبهه رفت، هردوپایش را از دست داد. اول به خواستگاری من و بعد به خواستگاری دوستم آمد و جواب رد شنید.

داستان بدون عنوان مندرج بر پشت جلد؛
پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد می‌شد و می‌پرسید:«عروس مادر من می‌شی؟» دخترک هرگز به این سؤال پاسخ نمی‌داد. سکوت علامت رضا بود؛ این راهر دو می‌دانستند.
پسرک در 17 سالگی به جبهه رفت و در 42 سالگیِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت.
فردای روز تشییعِ استخوان‌های پسرک، زن سرمزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ 17 ساله در قالب عکس به او لبخند می‌زد. دخترکی 6 ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت:«چقدر پسرتون خوشگل بوده!»

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]