تاریخ انتشار خبر: 31 شهريور 1392 - ساعت 00:38:16
نقدکتاب نه آبی نه خاکی

نقدکتاب نه آبی نه خاکی

این گونه نوشتن درباره جنگ یا در واقع از این فرم روایى تبعیت كردن، اگر اشتباه نكنم با «در غرب خبرى نیست» اریش ماریارمارك اگر كه نگویم مطرح شد، لااقل توان گرفت.

وضعیت جنگى براى شناگران متن*

 

یك : این گونه نوشتن درباره جنگ یا در واقع از این فرم روایى تبعیت كردن، اگر اشتباه نكنم با «در غرب خبرى نیست» اریش ماریارمارك اگر كه نگویم مطرح شد، لااقل توان گرفت. در رمان «رمارك» البته از ابتدا روشن نیست كه ما با یادداشت هاى یك «رزمنده» طرفیم؛ هنگامى كه رمان پایان مى پذیرد، اطلاع ما از این موضوع، تبدیل به یك «ضربه» مى شود چراكه مى فهمیم كه تا به حال یادداشت هاى یك فرد مرده را مى خوانده ایم و همین امر، باعث طلوع مفاهیم بیشتر در متن مى شود. «نه آبى، نه خاكى» على مؤذنى از همان ابتدا، مى رود سر اصل موضوع و روشن مى كند كه ما با یك دفترچه خاطرات روبه رو هستیم كه توسط یك رزمنده ایرانى در جنگ تحمیلى نوشته شده است؛

 

این اطلاع رسانى نویسنده چند فایده و چند ضرر به همراه دارد. فوایدش این است كه ساده نویسى و گاهى اوقات ابترنویسى و گاهى اوقات به شدت بدنویسى متن در سایه «آماتور بودن نویسنده - راوى» توجیه مى شود و ضررهایش هم این است كه نویسنده اصلى یعنى على مؤذنى، زیر سایه این توجیه، لااقل در بخش نخست متن كه به اعزام راوى به جبهه اختصاص دارد، متن را تا حد «غلط ننویسیم» تقلیل مى دهد و روا مى دارد كه غیرحرفه اى بودن «نویسنده - راوى» باعث شود كه هر شوخى بى مزه و زمان گذشته و تبدیل به «متن ادبى» نشده اى به متن راه یابد و چاشنى اش «زدیم زیر خنده» باشد و گاه «انگار خمپاره خنده منفجر شد».

 

مى توان این توجیه را پذیرفت كه به دلیل آشنا نبودن «نویسنده - راوى» با آداب نویسندگى، باید متن غیرحرفه اى به نظر برسد اما «باید غیرحرفه اى به نظر برسد» نه این كه «غیرحرفه اى باشد»! ماركز در مورد اثر فوق العاده اى مثل «پاپیون» مى گوید: «كاش یك نویسنده حرفه اى این متن را دوباره نویسى مى كرد اما به شكلى كه متن، متعلق به یك نویسنده غیرحرفه اى به نظر برسد» مؤذنى در این وجه، لااقل تا صفحه ۴۰ متن، متن را «غیرجذاب» كرده است. «موآم» مى گوید: «هر پشتك وارویى كه مى خواهى در داستان ات بزن اما به شرط آن كه براى خواننده جذاب باشد.» نویسنده «نه آبى نه خاكى» مرتكب گناه «غیرجذاب نویسى» در بهشت متنى شده است كه به «یُمن» خاطرات جنگ در دسترس او، مى توانست از دوایر روایى بیشتر و جذاب ترى در همان یك چهارم اول متن برخوردار باشد؛ لاجرم خواننده او را از آنجا اخراج مى كند تا در بخشى از «هند» فرود آید و به روایتى ششصد سال گریه كند! به راحتى مى توان دلایل مؤذنى در خوردن این «سیب ممنوعه» را حدس زد؛ پاسخى سر راست و مناسب مخاطبان غیرحرفه اى؛ «مراجعه كنید به خاطرات منتشر شده رزمندگان.

 

آنها شوخى هایشان به همین شیوه بوده و رفتار و منش شان در اتوبوس و قطار اعزام به جبهه، دقیقاً همین طور بوده. من نعل به نعل همان ها را آورده ام اگر هم نعل به نعل نیاورده باشم بازسازى همان رفتارهاست، همان آداب هاست همان رویكردهاى اوایل و اواسط دهه ۶۰ است.» مسلماً همین طور است. همین جا، اقرار مى كنم كه این كلام و دفاع فرضى توسط نویسنده كاملاً با واقعیت قرین است اما كار نویسنده «بازآفرینى» واقعیات است در متنى جذاب نه «بازتولید» آنها در متنى غیرجذاب! همه مى دانند كه شوخى هاى كلامى با فرامتن هاى زمانى و مكانى و وضعیتى تركیب مى شوند تا خوشایند شوند و بسیارى از آنها وقتى به «متن» تبدیل مى شوند دیگر جذاب نیستند چون از آن حال و هوا و مكان و زمان و وضعیت خارج شده اند. بسیارى از لطیفه هاى به شدت خنده آور روى كاغذ هم وقتى قرار است، تعریف شوند بى مزه مى شوند! ببینید این پاشنه آشیل را هیچ جور نمى شود توجیه كرد. «عباس با این جمله انگار گرا داد تا توپخانه ها شروع به آتش كنند:»
«برج مراقبت اُكى كرده...»
«چه بوى الرحمنى مى آید!»
«آقاى راننده، پرواز كن...»
عباس گفت: «خواهش مى كنم با آقاى راننده شوخى نكنید.» و به ما چشمك زد. گفت: «اول از همه براى سلامتى ایشان... یك فكرى بكنید...» زدیم زیر خنده. راننده سر تكان داد و من نیمرخش را به خنده دیدم. رضا شعبانى از جا بلند شد. گفت: «شوخى، شوخى، با آقاى راننده هم شوخى من از شما معذرت مى خواهم، آقاى راننده. به دل نگیرى.» راننده با خجالت گفت: «مامخلص همه هستیم.» رضا گفت: «آقایى. عباس جان، دیگر با ایشان شوخى نكنى ها...» عباس گفت: «به جان مادرم قول مى دهم.» رضا گفت: «براى سلامتى آقاى راننده تا مرز رفتیم و برگشتیم و این كار درستى نیست. پس براى سلامتى آقاى راننده تصمیم دارید چه كار كنید » انگار خمپاره خنده منفجر شد.

 

 

تركش هاى شادى به تن همه فرو رفت و راننده را زخمى كرد. یك ورى شد و خندید و سر تكان داد. گفت: «بابا، ما زمین خورده همه تان هم هستیم.» على مالك داد زد: «نوشابه نمى دهى » راننده گفت: «نوشابه هم مى دهم.» على گفت: «پس بزن بغل.» راننده ویراژى داد و دوباره سرعت گرفت. همه فریاد زدیم: «على...» ابراهیم بلند شد. گفت: «شورش را در نیاورید، بچه ها. این دفعه واقعاً صلوات بفرستید. اول براى سلامتى خود و خانواده تان ورزش كنید.» من كه از خنده ریسه رفته بودم دستش را گرفتم و نشاندمش. اسماعیل ابراهیمى گفت: «اصلاً آقاى راننده، شما به صلوات ما كارى نداشته باش. خودت براى سلامتى خودت برو دكتر.» راننده زد كنار. خندان گفت: «بابا، شما را به خدا ولمان كنید.» عباس ایستاد. گفت: «بچه ها این دفعه جدى جدى برایش صلوات بفرستید.»

 

گفتیم: «باشد، مى فرستیم.» در چهره راننده حالت دوست داشتنى بچه اى بود كه گیر عده اى بزرگتر از خودش افتاده و با آن كه مى تواند جواب شوخى ها را بدهد، اما حیا مى كند و كوتاه مى آید. پیدا بود مسافرهایش را از جان و دل دوست دارد. گفتم: «براى رفع سلامتى صدام، صلوات.» و صلوات فرستادیم.
در بخش هایى از متن فوق ، عملكرد راوى یادآور یك گزارشگر فوتبال هم عصر وى است كه در گزارش بازى هاى زنده خارجى، یك دفعه حدس مى زند كه در مغز مربى آرسنال یا منچستریونایتد چه مى گذرد و مثلاً حالا دارد به نوع لباسى كه باید براى جشن پیروزى تیمش بپوشد، فكر مى كند! «پیدا بود مسافرهایش را از جان و دل دوست دارد.» على مؤذنى نویسنده اى حرفه اى است و شاید روا نباشد چنین بیرحمانه، كارش را مورد تاخت و تاز كلمات قرار داد. گرچه نمى توانم این انگیزه قوى را پنهان كنم كه بسیار مایلم چون «موآم» كه درباره داستایوفسكى نوشت كه در كاربرد طنز ناتوان است این حكم را در مورد مؤذنى هم صادر كنم اما متأسفانه بعضى از طنزهاى به شدت خوب اجرا شده در «نه آبى، نه خاكى» سد بزرگى ا ست در نیل به این هدف! مربى دو تذكر مهم داده است، یكى این كه ... تذكر دوم كه انجامش از تذكر اول راحت تر است... این است كه تا مى توانید مایعات بخورید، چون آب رودخانه سردتر از آن است كه فكرش را مى كنید و همین سرما ممكن است شخص را به چنان تن لرزه اى بیندازد كه نتواند شنا كند و در نتیجه آب او را با خود ببرد.
* دو
مى گفتند، مى گویند و احتمالاً بحق خواهند گفت نویسندگانى كه خود نجنگیده اند در ارائه حال و هواى جنگ، موفق نیستند. مى توان خاطرات را خواند یا از آن بهتر نوارهاى ضبط شده از صداى رزمندگان را گوش داد و مواد اولیه با ارزشى از آنها استخراج كرد اما حال و هواى آن روزها تجربه شدنى ا ست نه آموختنى یا ساختنى. مؤذنى با استفاده از «من راوى» - كه در روایت نوارها و خاطرات، یك «راوى واقعى» و «جاندار» است و مى تواند ضعف هاى روایت را بپوشاند- ضعف خود در تجربه حال و هواى جنگ را مى پوشاند كه شگرد خوبى است اما مشكل از آنجا شروع مى شود كه ما دیگر با «شخصیت» رو به رو نیستیم و آدم ها، نام هایى هستند كه در متن رژه مى روند و «خرده روایت درون و بیرون متن شان» شكل نمى گیرد. تا ما در نهایت شاهد كلان روایتى به نام رمان باشیم.

 

اگر هم سعى اى از سوى نویسنده در این زمینه مى شود در حد جمع و جور كردن یك وضعیت است نه ساختن یك شخصیت: «طرف نوجوانى ۱۵-۱۴ ساله بود كه تا حال ندیده بودمش. ریزنقش بود، اما معلوم بود از آن تروفرزهاست. موهایش به قرمزى مى زد.» سالمى گفت: «مال كدام گروهانى » نوجوان گفت: «مال همین گروهان... .» لهجه مشهدى داشت. سالمى گفت: «یعنى حضرت عالى مى فرمایید بنده از سازمان گروهان خودم بى اطلاعم » نوجوان گفت: «استغفرالله ... من كى چنین حرفى زدم، حاج آقا » سالمى گفت: «برگرد برو همان جا كه بوده اى.» نوجوان گفت: «این جا را بیشتر دوست دارم.»... سالمى گفت: «قبلاً كدام گروهان بودى » گفت: «گروهان برادر نجف ...» «خب، پس چرا برنمى گردى پیش خودش»؛ «او هم مثل شما.»؛ سالمى سر تكان داد، گفت: «نمى توانى مثل تو زیاد بوده اند كه همان اول كار بریده اند.» نوجوان گفت: «خب، اگر بریدم، آن وقت خودم مى روم.» و هق هق كرد... سالمى گفت: «بى خود تحت تأثیر قرار نگیرید. اگر شما ندیده اید، من زیاد دیده ام كه همسن و سال هاى این، توى خط نشسته اند. نوجوان معصومانه گفت: «من صدا نمى زنم. قول مى دهم.» همه با تأثر خندیدیم... سالمى دست بر شانه او گذاشت گفت: «به یك شرط مى گذارم بمانى.»... گفت: «دوتایى یك مسابقه دو برگزار مى كنیم. اگر تو بردى كه مى مانى وگرنه مى روى.» نوجوان به قد و قامت رشید سالمى نگاه كرد و بعد سایه كوچك خودش را روى زمین دید و سر به زیر انداخت گفت: «خب، معلوم است كه شما مى برید.»... هیچ وقت حسرت را در چشمانى این چنین آكنده ندیده بودم. گفت: «پاشید.» و ما این را فقط از حركت لب هایش فهمیدیم، وگرنه صدایش را نشنیدیم. نشست و بند كتانى هایش را محكم كرد... شروع كردند به دویدن... دلم مى خواست او ببرد، اما سالمى خیلى پیش از آن كه نوجوان به دیوار روبه رو برسد، دستش را به دیوار زد و در حالى كه او برمى گشت، نوجوان هنوز به دیوار نرسیده بود. براى همین بود كه حركتى دیگر كرد كه فقط از یك مرد برمى خاست. نرسیده به دیوار ایستاد و نیم نگاهى به سالمى كه حالا دیگر آرام مى دوید، انداخت و از همان جا راهش را كج كرد و رفت. شرح وضعیت درخشان است اما شرح شخصیت چه آیا براى رسیدن به یك متن داستانى، لازم است كه حتماً «شرح شخصیت» داشته باشیم در مورد داستان كوتاه، نه! اما در مورد داستان بلند و رمان، بله! شیوه برخورد مؤذنى با متن، شیوه نگارش داستان كوتاه است كه حال و هوا و وضعیت در آن نقش محورى دارد و در نتیجه، به این دلیل و همچنین تأثیرگذار نبودن شناگران این «وضعیت» بر سرنوشت هم و رها بودن روایت هاى كوچك در دل متن كه به هیچ ارتباط ارگانیكى منجر نمى شود، شرمنده ام! این متن رمان نیست.
* سه
نمى توان این واقعیت را پنهان كرد كه على مؤذنى یك نویسنده حرفه اى است با تمام خصوصیات چنین نویسندگانى یعنى شگردهاى شخصى دارد و مكان و زمان وضعیت را خوب به كار مى گیرد و از جمله بهترین نویسندگان داستان كوتاه ایرانى در تاریخ كوتاه آن است. نمى توان پنهان كرد كه ریتم را مى شناسد و مى داند كجا با آن بازى كند تا «وضعیت» تأثیرگذارتر شود. نمى توان پنهان كرد كه تسلط اش بر زبان، تنها به كاربرد «كنشى» آن محدود نمى شود و قادر است به آفرینش «نشانه ها» در ارتباط «زبان» با حوزه «ادبیات» نائل شود و «زبان» و «ادبیات» در آثار او، هم داراى «توسع معنایى» هستند هم «روایت گستر»ند هم «نشانه محور». خیلى چهره ها را نمى توان پنهان كرد از جمله «جذاب نویسى» مؤذنى را از صفحه ۴۰ متن « نه آبى، نه خاكى» كه البته بسیار دیر است اما متأسفانه در ایران معمول است! گمان مى كنند كه خواننده وظیفه دارد كه متن را لااقل تا صفحه ۵۰ بخواند تا این قطار روى ریل سرعت بگیرد! نمى توان پنهان كرد كه این متن به دلیل شرح درست و شفاف صحنه هاى جنگ، از جمله آثارى است كه مى تواند سندیت داشته باشد براى رجوع علاقه مندان و نویسندگان دیگر. نمى توان پنهان كرد... نمى توان پنهان كرد... اما نام آن را چه بگذاریم یك داستان كوتاه بشدت «طول »گرفته یا یك «رمان» رمان نشده! على مؤذنى آن قدر با دانش است كه خودش مى تواند فكرى براى حل این مشكل بكند اما اگر حلش كرد لطفاً به خوانندگانى كه این متن را خوانده اند به شكل خصوصى یا عمومى اطلاع دهید تا آنها هم براى گره هاى ذهنى خود تدبیرى بیندیشند!

 

یادداشت از یزدان مهر

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]