تاریخ انتشار خبر: 06 آذر 1392 - ساعت 20:52:14
رمانی جذاب درباره مختارثقفی

رمانی جذاب درباره مختارثقفی

داستان مختار داستان خون‌خواهی و انتقام است. داستان مختار داستان تسکین و آرامش دل شیعیان است. کتاب کافر کوب نه تنها یک داستان تاریخی بلکه خودش به وسعت یک تاریخ است.

«تو اینان را نمی شناسی. بزرگان کوفه را می گویم. شمر قرآن از بر می خواند . و به کودکان می آموزد. اما همو مردی است کینه پیشه که گاه کتاب آسمانی را زیر پا لگد کوب می کند و تا آنجا پیش می رود که بر گردن حسین خنجر می نهد. یعنی بر نوه کسی که این کتاب آسمانی را آورده است. پسرم از شبث برایت بگویم که با غرور جامه بر زمین می کشد و چون موش کور از این سوراخ به آن سوراخ می جهد و می خزد...»

متن بالا گوشه ای از کتاب کافر کوب می باشد کتابی که پیرامون قیام مختار است. داستان مختار، داستان دلیری و دل‌دادگی است. داستان مختار داستان خون‌خواهی و انتقام است. داستان مختار داستان تسکین و آرامش دل شیعیان است. کتاب کافر کوب نه تنها یک داستان تاریخی بلکه خودش به وسعت یک تاریخ است. مسلم ناصری که متولد کاشمر است و دارای مدرک فوق لیسانس تاریخ اسلام و دانش آموختة دروس حوزی ، سالهاست که داستان می نویسد. شاید از مهم‌ترین آثارش بتوان به آن سردار ؛ تنهاتر از پدر ، جنگجویان جوان، سردارتنها، سروها ایستاده می میرند اشاره کرد.  مقدمه کتابش را که می خواندم حدس زدم اینبار این داستان علاوه بر داستان جذاب و شیرینش که سال‌های سال مادران شیعه در گوش فرزندانشان دلاوری های ابواسحاق و کیان و ابراهیم مالک اشتر را زمزمه می کنند خود نویسنده نیز داستانی دارد برای خودش. برای آغاز نوشتن کتاب. برای آنچه که برایش در سفر کربلا رخ داده است. از اینکه در چگونه با عنایت حضرت به سفر کربلا می رود و چگونه در بازار کتاب کربلا  با پیرمردی نابینا آشنا می شود. اینکه از سر کنجکاوی بوده یا تقدیر روزگار که از این بازار مکاره سر در برآورد بماند.  خودش در مقدمه کتاب می گوید پیرمرد نابینا مچم را گرفت و گفت: دنبال چه می گردی؟ حتما به دنبال کتاب های نایابی... در ادامه پیرمرد کتابی به او می دهد که درباره کوفه است. کتابی بسیار قدیمی با برگه های کاهی. مقدمه ای که ناصری در کتاب آورده تنها یک مقدمه نیست. بلکه خود داستانی است برای خودش. بماند که همین مقدمه خود مقدمه ای است برای داستان مختار و آماده کردن مخاطب برای خواندن داستان خونخواهی مختار. اما حتما مقدمه را بخوانید. اینکه چگونه از ترس سربازان بعث عراقی کتابچه ای که پیرمرد به او هدیه داده است را در پشت هتلی مخفی می کند و بعد سال ها که می آید آن هتل به پادگانی نظامی تبدیل شده است او...خودش می گوید تا آنجا که خاطرم هست کتابی که از پیرمرد نابینا گرفتم نوشته ای به صورت گفتگو یود. گفتگو میان پدر و پسری.

پدر بهداد نام داشت و پسر شاهین. پدر معلوم بود نابینا است و از پسرش می خواست وارد جریانات سیاسی نشود. اما اسما عجیب غریب بود. حرف از ابواسحاق نامی بود و شبت و ...بعدها که به اسناد و کتب تاریخی رجوع کردم فهمیدم که ماجرا مربوط به قیام ایرانیانی است که همراه مختار علیه اعراب و کشندگان امام حسین(ع) با وی جنگیده اند...

اما همه ی اینها مقدمه ی بیش نبود. مقدمه ای برای شروع داستان. نویسنده سعی نموده است در کنار روایت داستان مختار در ابتهای هم فصل از فصول 32 گانه کتاب تا انجا که ذهنش یاری داده داستان شاهین و بهداد  آنچه را که در آن کتاب گرانبها ذکر شده بود را در متن بیاورد. بنابراین مخاطب همزمان دو داستان را در کتاب می خواند. فضای داستان از سال 61 هجری یعنی بعد از شهادت امام حسین و واقعه دردناک کربلا شکل می گیرد.از شام گرفته تا کوفه و مکه و مدینه مکان هایی است که داستان در آن رخ می دهد. داستان داستانی واقعی است. خیال پردازی و ساخته ذهن نیست. گرچه داستان است اما حادثه به حادثه،اتفاق به اتفاقش، در تاریخ رخ داده است و نویسنده آنرا از دل 21 منبع معتبر تاریخی استخراج کرده است.

به گفته ناصری، در کتاب" کافرکوب" تمایز تفکری که در اسلام بعد از شهادت امام علی (ع) به وجود آمد، یعنی سیاست اموی و غیراموی مطرح می‌شود و نگاه ایرانیان به اعراب و بالعکس برای خواننده روشن می‌شود. این کتاب قطعا برای ایرانیان که از دیرباز دلباخته و مرید اهل بیت بوده‌اند جذاب می باشد. چرا که ایرانیان وقتی پرچم خونخواهی ابا عبدالله الحسین (ع) به دست مختار برافراشته شد، گرد مختار آمدند تا وی را یاری کنند.

داستان از زمان ورود حضرت مسلم به کوفه آغاز می شود. زمانیکه مختار به بهانه رسیدگی به مزارعه‌اش به همراه پسرخوانده ایرانیش زربی(زریبا) به خارج از کوفه می رود تا شمشیرزنان و اسب سواران ماهری را برای یاری اهل بیت به کوفه بیاورد. گرچه کوفه این عروس هزار داماد  باز هم رنگ می بازد و رنگ دغل و نیرنگ و حیله به خود می گیرد. و در نبود مختار حضرت مسلم را از بام دارالاماره به پایین می اندازند.مختار نیز پس از حوادث گوناگون به زندان افتاده و در انجا میثم تمار را می بیند...

 

یادداشت از سیامک شادکام

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]