تاریخ انتشار خبر: 06 آذر 1392 - ساعت 21:04:03
نگاهی به مجموعه داستان «گریزپا»

نگاهی به مجموعه داستان «گریزپا»

کتاب حاضر از سه داستان نسبتاً بلند با عنوان «گریزپا»، «حرمت‌شکنی» و «نیرنگ‌ها» تشکیل شده که همگی با زاویه نگاه دانای کل نوشته شده و شخصیت‌های محوری هر سه داستان را زنان و دختران جوان تشکیل می‌دهند.

«گریزپا» عنوان مجموعه داستان‌های کوتاه به قلم آلیس مونرو، نویسنده کانادایی و برنده جایزه نوبل ادبیات امسال است که با ترجمه شقایق قندهاری، توسط نشر افق در تهران چاپ و منتشر شده است.

 

 

آلیس مونرو نویسنده زن داستان کوتاه برجسته کانادایی در منطقه‌ای روستایی و خانواده‌ای کشاورز نزدیک «اونتاریو» به دنیا آمد. نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد و اولین داستانش را با عنوان «ابعاد یک سایه» در زمان دانشجویی‌اش منتشر کرد. در این دوران که اوایل دهه‌ 1950 میلادی بود، کارهای متفاوت و گوناگونی نظیر تنباکو چینی، خدمتکاری و حتی کار در کتابخانه را تجربه کرد.

 

 

اولین مجموعه داستان کوتاه مونرو با عنوان «رقص سایه‌های شاد» تا سال 1968 چاپ نشد. اما به محض انتشار مورد تحسین و تشویق قرار گرفت و در نهایت بهترین جایزه ادبی کانادا را نصیب این نویسنده کرد. چاپ مجموعه داستان «فکر می‌کنی کی هستی؟» برای بار دوم جایزه پیشین را نصیب نویسنده کرد. آثار آلیس مونرو به چند زبان ترجمه شده است. مجموعه داستان «گریزپا» جایزه «گیلر» سال 2004 را به خود اختصاص داده است.

 

 

کتاب حاضر از سه داستان نسبتاً بلند با عنوان «گریزپا»، «حرمت‌شکنی» و «نیرنگ‌ها» تشکیل شده که همگی با زاویه نگاه دانای کل نوشته شده و شخصیت‌های محوری هر سه داستان را زنان و دختران جوان تشکیل می‌دهند.

 

 

انتخاب دیدگاه دانای کل باعث شده نویسنده برای ماجراهای کوچک حواشی بسیاری را فراهم کند. موقعیت زمانی داستان‌ها معمولاً «اکنون» است اما رجعت‌های متداول به گذشته، به رویدادهای کوچک عمق بیشتری داده و باعث شده هر یک از اعمال و گفتار شخصیت‌ها برای مخاطبان ریشه‌یابی شود.

 

 

گاه همین تأمل در کردار و گفتار شخصیت‌ها به همان لحظه اکنون متمرکز می‌شود و هر شخصیتی در مواجه با هر رویدادی از زوایای مختلف واکاوی می‌شود.

 

 

داستان‌های آلیس مونرو، حوادث بیرونی آنچنانی ندارد و معمولاً رویدادهای داستانی در درون شخصیت‌ها شکل می‌گیرد. در داستان ابتدای کتاب (گریزپا) شخصیت محوری آن زنی جوان بنام «کارلا» است که ظاهراً مشکل خاصی در زندگی‌اش با «کلارک» ندارد اما در جایی از داستان احساس می‌کند کلارک او را درک نمی‌کند.

 

 

بنابراین تصمیم می‌گیرد او را ترک کند. استدلال کارلا بیشتر ذهنی است و او اغلب در تخیلات خود اعمالش را توجیه و مرور می‌کند:«هم‌اکنون در حالی که دنیای آینده‌ زندگی‌اش را در ذهن مجسم می‌کرد، با نهایت اطمینان و شگفتی دردآوری برایش مسجل شد که خودش هم در آن دنیا جایی ندارد. او به این طرف و آن طرف می‌رفت. دهانش را باز می‌کرد و حرف می‌زد... این که او همه‌ این کارها را انجام می‌داد و سوار این اتوبوس شده بود به این امید که بتواند خودش را از نو در یابد....» (ص 57 و 58)

 

 

کارلا ورود به دنیای ذهنی جدید را نیمه‌کاره رها می‌کند و به زندگی پیشین خود باز می‌گرد و بعد از آن معمولاً از این اقدام خود با عنوان بازگشت از فرار یاد می‌کند. او فرار از موقعیتی که در آن قرار دارد را به عنوان تنها گزینه رهایی و تجربه دنیای جدید می‌داند اما در هنگام فرار جایگزینی برای داشته‌های پیشین خود از جمله کلارک نمی‌بیند و سر تسلیم فرود می‌آورد. بنابراین سعی می کند شرایط را بپذیرد. در ادامه داستان موقعیت‌های دیگری برای رهایی او از وضعیتی که در آن قرار دارد پیش می‌آید اما کارلا در مقابل وسوسه‌هایش مقاومت می‌کند.

 

 

داستان دیگر کتاب (حرمت‌شکنی)، تلاش آدم‌ها برای بازیافت هویت گمشده‌شان است. «دلفین» به دنبال دخترش است که خانواده«هری» او را به فرزند خواندگی قبول کرده‌اند.

 

 

او«لورن» را می‌یابد و به صورت تلویحی ماجرای فرزند خواندگی در خانواده هری و آیلین را شرح می‌دهد. آشفتگی درونی لورن از این لحظه آغاز می‌شود و کشمکش هایی که در ادامه می‌آید سرنوشت شخصیت‌ها را به سمت تعادل سوق می‌دهد: «دلفین سر حرف را باز کرد: «امروز بعدازظهر وقتی آمدی اینجا، غمگین بودم، همان موقع داشتم به دختری فکر می‌کردم که روزگاری می‌شناختمش و به خودم می‌گفتم اگر می‌دانستم الان کجا زندگی می‌کند حتماً برایش نامه‌ای می‌نوشتم اسمش جویس بود. تو این فکر بودم که چه سرنوشتی پیدا کرد و زندگی‌اش چطور شد...» (ص 111و 112)

 

 

در پایان این داستان به ظاهر گره‌های داستانی گشوده می‌شود اما نحوه گشایش گره‌ها همراه با شک و تردیدهایی در ذهن مخاطبان است. نویسنده این پایان را شاید به صورت تعمدی چیده است تا هنگام پایان، صورت‌های دیگر ماجرا هم قابل تصور باشد.

 

 

هری و ایلین به دلفین می‌گویند بچه او را که به فرزند خواندگی قبول کرده‌ بودند در یک تصادف کشته شده و حالا لورن فرزند واقعی آنهاست. آنها برای ادعاهای خود مدارک مستندی را هم فراهم کرده‌اند که برای دلفین چاره‌ای جز قبول آنچه آنها می‌گویند باقی نمی‌گذارد. اما دلفین و خوانندگان این داستان می‌توانند این ادعا و مدارک موجود را هم بخشی از نقشه هری و آیلین بشمارند و همچنان در تصور خود لورن را فرزند واقعی دلفین بشمارند. در این داستان مرز بین واقعیت و ماجراهای ساختگی از بین می‌رود و مخاطب در برزخ میان دو دنیای واقعی و ساختگی سرگردان می‌ماند.

 

 

در داستان سوم کتاب (نیرنگ‌ها)، سوءتفاهم میان آدم‌ها نقش اصلی را بازی می‌کند و به عبارت دیگر شخصیت«رابین» در اثر یک اشتباه مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. این شخصیت‌ داستانی با امیال درونی خود قرارهایی می‌گذارد که در تحقیق آن قرارها دچار اشتباه می‌شود و بعد از آن تمام سال‌های زندگی‌اش را با اندیشیدن به این وقایع سپری می‌کند. او زمانی به اشتباه تأثیر گذار در زندگی‌اش پی می‌برد که سال‌ها از وقوع آن گذشته و دیگر فرصتی برای جبران آن نیست.

 

 

نکته قابل توجه در این میان درونی بودن این وقایع است. مخاطب داستان به واسطه زاویه دید دانای کلی که نویسنده انتخاب کرده از این حوادث آگاه می‌شود. در حالی که اطرافیان رابین تقریباً تا پایان عمر او از اسرار درونی او بی‌خبر هستند. این نکته در داستان‌های دیگر کتاب هم به شکل‌های مختلف روی داده است. یعنی حادترین حوادث زندگی آدم‌های داستان آلیس مونرو در درون آنها به وقوع می‌پیوندد و معمولاً اطرافیان آنها از انقلابی که در درون آنها در جریان است بی‌خبرند. شخصیت‌های داستانی او روحیه انعطاف‌پذیری در مقابل حوادث دارند و بسیاری از آنها به رغم مقاومت در پذیرش وقایع تازه در زندگی‌شان سرانجام تسلیم می‌شوند و رویدادهایی را که سرنوشت به آنها تحمیل می‌کنند را می‌پذیرند و با آنها کنار می‌آیند. در مجموع نویسنده رنج پذیرش وقایع ناگوار را با تمام جزئیات به مخاطبانش نشان می‌دهد.

 

 

به نقل از خبرگزاری فارس

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]