تاریخ انتشار خبر: 10 آذر 1392 - ساعت 06:03:32
نگاهی به کتاب «باران خلاف نیست»

نگاهی به کتاب «باران خلاف نیست»

کتاب «باران خلاف نیست» نه متن پیچیده دارد نه خیلی فلسفه‌بافی کرده و البته آن قدرها هم عوامانه نیست که مخاطب را پس بزند. کتاب ساده است و در آن از نخود و لوبیا و آش هست تا رابطه با خدا و معبود و همه اینها به طرز حیرت‌انگیزی ماهرانه نوشته شده است.

«سال‌ها پیش پیری در تهران زندگی می‌کرد و من هم بخت این را داشتم که چند باری در مجلس او بنشینم و به حرف‌هایش گوش بدهم. موضوع صحبت او عالمی دیگر ـ عالمی جز این عالم ـ بود و شیوه‌ی صحبتش به سادگی و شیرینی صحبت کردن از خوردن یک لقمه نان و عسل در همین عالم. من از عالم غیب خبری ندارم و مقامات و کراماتی ندارم که بتوانم بگویم آنچه او می‌گفت گزارش دقیقی از عالم دیگر بود یا نه.

صحت و سقمش یا دقت و ضعفش را من نمی‌توانستم و نمی‌توانم بدانم، تنها می‌دیدم به کامم خوش می‌نشیند. امروز هم چیز بیشتری نمی‌دانم. امروز هم تنها می‌دانم خاطره‌ی او و سخنانش شیرین است و بس. پس از درگذشت او من کوشیدم حدود صد روز/، روزی یک متن بیافرینم، از خودم اما به زبانی شبیه به زبان او.

در این صد روز من از عالمی سخن گفتم که یقیناً چشمی به آن و دستی بر آن نداشتم و هرچه گفتم حاصل تصورات و شنیده‌هایم بوده است، همین و نه بیش. پس من نگارنده هیچ مسئولیتی در باب صحت و سقم متن‌ها به عهده نمی‌گیرم. پس از چاپ اول، کسانی به خطا گمان کردند این نوشته‌ها کلمات مرحوم حاج اسماعیل دولابی بوده است. باز آشکارا می‌گویم که چنین نیست، من تنها در این نوشته‌ها تلاش کرده‌ام زبان شیرین او را وام بگیرم.»

این سخنان آغازین نویسنده کتاب کوروش علیانی است که خواسته درباره اثرش توضیح دهد و اینک در چاپ دوم کتاب درصدر اثرش نشسته است.

در این کتاب مخاطب خود را مقابل متنی می‌بیند که نه می‌خواهد او را پند دهد و نه می‌خواهد او را انظار دهد و نه این که کلا او را از خود براند. کتاب می‌خواهد آیینه‌ باشد یا به تعبیری می‌خواهد مخاطب با خواندن متن احساس نکند که نویسنده از از موضع بالا با او حرف می‌زند و وقتی این احساس ناخوشایند از مخاطب دور شد وقت این است که سر فرصت بنشینی و از متن لذت ببری.

کتاب «باران خلاف نیست» نه متن پیچیده دارد نه خیلی فلسفه‌بافی کرده و البته آن قدرها هم عوامانه نیست که مخاطب را پس بزند. کتاب ساده است و در آن از نخود و لوبیا و آش هست تا رابطه با خدا و معبود و همه اینها به طرز حیرت‌انگیزی ماهرانه نوشته شده است.

به یکی از این متن‌ها نگاه کنید:

بچه پدرش رفته بود مسافرت، دل‌تنگی می‌کرد. باباش را می‌خواست. یک کمربند برداشته بود، می‌گفت «بابا بیاید، می‌زنمش که دیگر نرود مسافرت. بابای بد.» من ساده بودم، باور می‌کردم. می‌گفتم «نه! بابا خوب است. چنین است. چنان است. نام می‌آورد. چی می‌خرد.» ساده بودم. باورم شده بود. عدل زد و همان وقت پدرش از راه رسید. رفت توی بغل پدرش نشست گفت «بابا! این عمو بد است. برود خانه‌ی خودشان. من تو را دوست دارم.»

دیدم بچه می داند کی را دوست داشته باشد. عقلش هم از من بیش‌تر است. حالا تو از خدا شکایت می‌کنی. نه! من دیگر گول نمی‌خورم که نصیحتت کنم. با هم رفیقید شما. باز تا به هم برسید، با هم ساخت و پاخت می‌کنید و من را می‌اندازید بیرون. می‌گویید «برو خانه‌ی خودت.»

متن بالا درباره شکایت انسان‌ها از خداست و نویسنده می‌خواهد بگوید شما نگاه نکن که انسا‌ن‌ها دائم از خدا شاکی هستند و او را نمی‌بینند همین آدم شاکی از خدا به موقعش در بغل خدا نشسته است و از سفره کرمش بهره می‌برد نمونه آن ماه رمضان است و محرم که شما همه را در این محافل و مجالس می‌بینی چه آن کسی که از خدا شاکی است و چه آن کسی که شاکی نیست.

این متن را هم ببینید و لذت ببرید:

آدم خودش آش بپزد و بخورد چه کیفی دارد. خودت میدانی چه پخته‌ای. سر صبر و حوصله هم می‌پزی. نخود و لوبیا و عدس و سبزی را دانه‌دانه می‌گیری توی دستت، قشنگ نگاه می‌کنی، لذتش را می‌بری، بعد می‌اندازی توی دیگ. تا بپزد و بخوری و باز هم لذت ببری. کیف کنی. کشک را کم‌کم می‌سایی رشته را یکی یکی می‌شکنی. چه رشته‌ی تردی هم، چه کیفی دارد شکستنش. همین طور نخود نخود می‌اندازی توی دیگ. یک روز صدایت می‌کنند می‌گویند آش حاضر است.

کدام آش؟ تو اصلا این‌قدر کیف کرده بوودی از این دانه‌ها و سبزی‌ها و کشک و رشته، که یادت رفته بود آشی هم هست. این آخری هم که بوی سیر داغ و نعنا داغ پاک مستت کرده بود، دیگر هوش و حواس نداشتی. می‌پرسی کدام آش؟ بعد آش را می‌کشند توی قدح و می‌آورند جلوت. چه رنگی، چه بویی، چه مزه‌ای. کیف می‌کنی از خوردنش. نه آش تمام می‌شود نه تو سیر می‌شوی. مردن این جوری است. مردن یک آشی است که تو یک عمر داری می‌پزیش. چه آشی هم هست. چه کیفی هم دارد خوردنش.

 

 

 

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]