تاریخ انتشار خبر: 23 بهمن 1392 - ساعت 21:16:11
رمانی درباره جنگ دوران

رمانی درباره جنگ دوران

«جنگ وصلح»، پیش از آن که یک رمان طولانی وبزرگ کلاسیک، یا یک تابلوی عظیم تاریخی باشد، اثری است معنوی و پرمعنا، که تاریخ در آن نقش برتر را دارد.

جنگِ دوران

«جنگ وصلح»، پیش از آن که یک رمان طولانی وبزرگ کلاسیک، یا یک تابلوی عظیم تاریخی باشد، اثری است معنوی و پرمعنا، که تاریخ در آن نقش برتر را دارد.

 تاریخ دو خانواده

«جنگ و صلح» در درجه اول تاریخ دو خانواده است: خانواده بُولکُنسکی(Bolkonsk)، و خانواده رُستُف(Rostov)، که هر دو به اشراف روسیه تعلق دارند.

 از وقایع نگاری خانوادگی تا حماسه

شاهزاده بُولسنکی سالخورده، از دوستداران آثار و افکار وُلتر است. که هم هوشمند است وهم مستبد. دخترش ماری، نه جوان است و نه زیبا. امّا جذّابیت و معنویت خاصّی دارد. شاهزاده آندره قهرمان واقعی کتاب است. که هرچند از طبقه اشراف است، روحی آزاده دارد، و آزرده خاطر است و سَرخورده و مأیوس. که علت این امر تا حدودی به تعبیرات عرفانی او از زندگی بستگی دارد. و حوادث ناگهانی و تلخ نیز در طرز تفکر او مؤثر بوده است.

شاهزاده آندره در نبرد اُوسترلتیز زخمی می‌شود و به خانه باز می‌گردد. در همین ایّام همسرش می‌میرد. پس از چندی به ناتاشا رُستف، که دختر جوان و زیبا و پر شور است، دل می‌بندد. اما این دختر به آناتول کوراگین خودستا و از خود راضی نظر دارد. و با او بر سَرِ مهر است. و این قضیه آندره را افسرده‌تر می‌کند. و به جنگ واترلو می‌رود، و زخم دیگری برمی‌دارد. و به هر ترتیب از سُلوک عارفانه‌اش دست بردار نیست. و از عشق‌های زمینی دل می‌کَند و به عشق خدائی روی می‌آورد.

اما درخانواده رُستُف، نیکلا صفات خوبی دارد. اشرافیت، صداقت و صمیمیت او را محو نکرده است. برای همسرش، ماری، شوهر خوبی است. ناتاشا رُستُف در این خانواده با شادی و شور خود غم از دل‌ها می‌زداید، و این سیمای تابناک زنانه در مرکز این تابلو همه را مجذوب می‌کند. اما وقتی که به دام آناتول کورگین می‌افتد، این ستاره روشن کدر می‌شود. و هنگامی که به خطای خود پی می‌برد تلخی عمیقی را درخود حس می‌کند. و حتّی آرزوی مرگ دارد. برادر جوانش درمیدان جنگ می‌میرد. و ناتاشا در کنار مادرش می‌ماند، و خود را وقف او می‌کند.

عشق پی‌یر بِزو خُف(P.Bezoukov)، ذوق و شور زندگی را در ناتاشا زنده‌ می‌کند. پی‌یر فرزند کنت سیریل بزوخُف است. این جوان، تنومند است و بسیار خوب و مهربان. اما ظاهراً برای زیستن ساخته نشده، و نمی‌تواند خود را با واقعیات زندگی سازگار کند. این مسأله چندان مسأله ساز نیست. با این وصف یک ازدواج نامناسب باعث می‌شود که پی‌یر از اجتماع فاصله بگیرد، و برای نجات خود وارد سازمان فراماسونری می شود. و به آرمانهای دور از دسترس علاقه پیدا می‌کند.

تصویر سازی عجیب و جذّابی از جنگهای ناپلئونی،‌ و نمایش جانبازی و عظمت روح ملت روسیه رُمان را به سطح ایلیاد بالا می‌برد. و در آمیختن داستان با فلسفه نوع دوستی و انسان‌گرائی، و عرفان، و سرنوشت جهان، «جنگ وصلح» را به کمدی الهی نزدیک می‌کند.

جنگ دنیا

تولستوی در ابتدا طرح یک رمان را، در مسیر دیگری دنبال می‌کند، و به تدریج در طریق دیگری قرار می‌گیرد، و اثر مستندی درباره رویداد بزرگ قرن می آفریند. «جنگ و صلح» رمانی است تاریخی که بر پایه‌های بسیار محکمی استوار شده است. وبه زیربنای یک رآلیسم مسلّم تکیه می‌زند، و جزئیات تردیدناپذیری را باز می‌گوید. با این وصف «جنگ وصلح»،‌یک اثر عین به مفهوم کامل کلمه نیست. فلسفه و اعتقادات اخلاقی تولستوی، و تخیّلات وسیع و عالمگیر،‌ این اثر را از قالب تاریخ فراتر می برد. تولستوی در این مسأله که موتور و نیروی محرک تاریخ، قهرمانی توده‌های مردم است یا تقدیر بی‌تغییر الهی، تردید می‌کند. با این حال به نظر می آید که در این محاسبه، تخیّلات او بیشتر به جانب اعماق روح مردم روسیه تمایل دارد. و«پلاتُون کاراتایف»، سرباز گمنام را بهتر وصمیمی‌تر معرفی می‌کند، تا ژنرال کُوتوزُف سردار ارتش روسیه را. و سادگی آن سرباز، در نظر او از ذوق و ظرافت اشرافی آن سردار جلوه بیشتری دارد.

 آثار ادبی، و جاودانگی

«جنگ وصلح» بعد از انتشار به محبوبیت و شهرت کم نظیری دست یافت. لِو تولستوی با زندگی نظامیان آشنا بود. و با جنگ نیز در قفقاز آشنا شده بود. و در کتابهای قبلی خود: «کودکی، نوجوانی،‌ جوانی» (1856 ـ 1852)، و «داستانهای سباستُوپُل» (1868)، در این محدوده چیزهائی  نوشته بود. از طرف دیگر در اراضی و املاک وسیعی که به ارث به او رسیده بود، نوعی اصلاحات به نفع کشاورزان انجام داده بود، و از این نظر احساس خوشبختی می‌کرد. اما ناگهان این احساس دراو راه یافت، که زندگی بیهوده است، و در پش همه چیز مرگ ونیستی قرار دارد و دراین مرحله تولستوی مسیر زندگی خود را تغییر داد. و سالهای سال از عمرش را با تجربه‌های عرفانی گذراند.

انعکاسی از این بحران روحی در آفریده‌های بعدی او اثر می‌گذارد، و در «آناکارنینا» (1877 ـ 1857)، شور و هیجانات عاشقانه و هوس آلود، تراژدی خلق می‌کند. و در این رمان شخصیت زنانه‌ای را می‌آفریند، که به «دلربائی تقریباً دوزخی» روی می آورد، و عشق او به سقوط ومرگ می‌انجامد.

هنر تولستوی آن است که به لاف زنی و گزافه گوئی، و اسلوبهای پِر زرق و برق بی‌اعتناست. و هنر خود را بر پایه‌ای محکم و مطمئن و ساده قرار می‌دهد. و علّت توفیق او را در همین امر باید جست، که هرگونه چیز ساختگی و تصنّعی را دور می‌افکند. اما در طی سالها بحران روحی‌اش آرام نمی‌گیرد. بلکه عمیق‌تر می‌شود. و با تشریفات و کارهای جزمی  و سطحی کلیسا درمی‌افتد. یک مذهب شخصی به وجود می‌آورد. و در بحث و جدل بین جسم و جان فرو می‌رود. و با آن که از رفاه مادّی برخوردار است،‌ به ترک دنیا می‌اندیشد. و ایده‌آل او از یاری و دست‌گیری کارگران و رحمتکشان ساده وبی‌چیز فراتر می‌رود. و برای رهائی روح خویش به درگاه خداوند پناه می‌برد. آخرین آثار او محصول همین بحث و جدل‌ها هستند؛ سُونات کروتزر(1890)، ارباب و خدمتکار (1895)، مرگ ایوان ایلیچ (1886)، و رستاخیز (1899)

 لِیو تولستوی

در بیست و هشتم اوت 1828 در «یازنایا پولیانا» به دنیا آمد. پدرش از مالکان بزرگ، و از اشراف بود، و لقب کُنت را از او به ارث برد. و به پیروزی ادبی در روسیه و در جهان دست یافت. لِو نیکلائویچ تولستوی، درخانه شخصی خود، در مرکز طوفان زندگی می‌کرد. بحران روحی او در اطرافیانش اثر می‌گذاشت، و در ایّامی که همه او را تحسین می‌کردند، وسخت زیر نفوذ و تأثیر افکار و آثار او بودند،‌ ناگهان همه چیز را از هم پاشید، و با صراحت به طرفداران وپیروانش گفت: «روح من سنگینی عجیبی را احساس می‌کند. میل عجیبی به رفتن دارم» و در 28 اکتبر 1910 شب هنگام خانه‌اش را ترک کرد و در طیّ سفر، در ایستگاه راه‌آهن«استاپُوُو»، سرما خورد و بیمار شد، و به حال احتضار افتاد. و در میان خویشان و آشنایانش، بی‌آنکه در زندگی به صلح و آرامش برسد، درهفتم نوامبر 1910 برای همیشه خاموش شد.

 نقد آثار یک نابغه

معاصران و همکاران ادبی تولستوی، گاهی به او ایراد می‌گرفتند و از نقد آثارش مضایقه نمی‌کردند. داستایوسکی درباره او می‌نویسد: «تولستوی آن قسمت از روح و ذوق مردم روسیه را توضیف و تشریح می‌کند، که آن را به روشنی و وضوح در برابر خود می‌بیند، و هرگز قادر نیست که سرش را  به چپ و راست بچرخاند، تا ببیند که در اطراف او چه می‌گذرد.» و چخوف در این مورد می‌نویسد: «اخلاق و کردار او دیگر کسی را اغوا نمی‌کند. و من از ته دل می‌گویم که چنان کارهائی را تأیید نمی‌کنم. در رگهای خود من خون دهقانی جریان دارد، ولی این امر باعث نمی‌شود که در چنان طریقی گام بردارم.»

 فراتر یا فروتر؟

«ضعف و خطای تولستوی در این امر نیست که می خواست فراتر از یک هنرمند باشد، بلکه از آن است که گاهی کارهائی می‌کند که مقام او را از یک هنرمند پائین‌تر می‌آورد. و این وضع و حال در لحظاتی نبود که می‌خواست خداوند را به یاری بگیرد، بلکه در صفحات و اوراقی بود که غالباً دیگران را، و نه خدای خود را، به یاری می‌گرفت.»

«دیمیتری مرژکوفسکی»

 

به نقل از کتاب رمانهای کلیدی جهان

 

 

 

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]