تاریخ انتشار خبر: 17 اسفند 1392 - ساعت 00:49:44
سخنانی که درمراسم رونمایی زندان الرشید گفته شد

سخنانی که درمراسم رونمایی زندان الرشید گفته شد

اگر فرماندهان خاطرات خود را ننویسند، ما نمی‌دانیم چگونه و با چه‌کسی جنگ کردیم. خاطرات فرماندهان جنگ مانند کلاه آهنی است و حفظ سر با این کلاه صورت می‌گیرد.

مرتضی سرهنگی؛ مدیر دفتر ادبیات هنر و مقاومت حوزه هنری در مراسم رونمایی کتاب «زندان الرشید» صحبت‌های خود را با ذکر خاطره‌ای شروع کرد و گفت: آن شبی که بچه‌ها از فاو عبور کردند یک سرهنگ عراقی به اسارت ما درآمد. او تعریف می‌کرد: به ما گفته بودند تیپ یازده را آماده کنم که ایرانی‌ها قرار است از آنجا حمله کنند. وقتی که شب بچه‌های ما از آب عبور می‌کنند و فاو را می‌گیرند من به محافظان گفته بودم که اگر اسیر شوم، ایرانی‌ها با من برخورد خوبی نخواهند داشت. وقتی که به اسارت ایرانی‌ها درآمدم ایرانی‌ها برایم یک سفره انداخته و یک بشقاب عدسی با یک کاسه ماست برایم آوردند. محسن رفیق‌دوست وزیر سپاه خیلی گرم با من صحبت کرد. علی شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه هم به‌سراغم آمد.

سرهنگی در ادامه این خاطره گفت: این سرهنگ نفهمیده بود که با چه‌کسانی روبه‌رو شده است، چون گفت: فلانی! ما نفهمیده‌ایم که با چه‌کسانی جنگ می‌کنیم و وقتی اینها را می‌کشیم بسیار خوشحال می‌شویم. اگر قرار باشد ما هم نفهمیم با چه‌کسانی جنگیده‌ایم بسیار ضرر کرده‌ایم.

وی در ادامه افزود: کتابی مثل «زندان الرشید» حدود 3 سال تألیف آن طول کشیده است و مؤلفان آن هر چیزی از دستشان برمی‌آمد، گذاشتند تا این کتاب بیرون آمد. اگر ما خودمان را و همچنین دشمن را نشناسیم به مشکل برخواهیم خورد. اگر خودمان را شناختیم دشمن را هم شناخته‌ایم و این‌گونه بود که ما در زندان‌های عراق بر زندان‌بان‌ها مسلط می‌شدیم.

وی با اشاره به شخصیت شهید حسن باقری گفت: او دوست داشت تا عراقی‌ها را اسیر بگیرد تا اینکه باعث کشته شدن آنها شود. او می‌گفت اگر اینها اسیر شوند و در ایران تربیت شوند برای صدام خطرناک خواهد بود. در حالی که همه‌چیز در آن زمان کوپنی بود، ما به سربازان اسیر عراقی صبحانه‌ای بسیار عالی می‌دادیم.

مدیر دفتر ادبیات هنر و مقاومت حوزه هنری با تقدیر از فرماندهانی چون سردار گرجی‌زاده در نگارش و انتشار خاطراتشان گفت: اگر فرماندهان خاطرات خود را ننویسند، ما نمی‌دانیم چگونه و با چه‌کسی جنگ کردیم. خاطرات فرماندهان جنگ مانند کلاه آهنی است و حفظ سر با این کلاه صورت می‌گیرد.

سرهنگی در پایان گفت: سربازی که خاطرات جنگش را نمی‌نویسد بودن یا نبودنش تأثیری ندارد.


حجت‌‌الاسلام محمدمهدی بهداروند، نویسنده کتاب «زندان الرشید» بعنوان سخنران بعدی این نشست گفت: اغلب دوستان همه حرف‌های گفتنی را گفتند. امروز 12 اسفند 92 مصادف است با 12 اسفند 62 که این مرد بزرگ یعنی شهید علی هاشمی رمز عملیات خیبر را با نام یا زهرا(س) صادر کرد و به بچه‌ها گفت که انتقام پهلوی شکسته حضرت زهرا(س) را بگیرند. من نمی‌دانم تقارن امروز با رونمایی کتاب چگونه اتفاق افتاده است.

وی در ادامه گفت: کتاب زندان الرشید یک دوره سیر و سلوک اخلاقی من بود. 3 سال با این کتاب مردم و زنده شدم. حکایت «زندان الرشید» اول و آخر آن، آئینه تمام‌نمای شهید علی هاشمی، فرمانده قرارگاه مخفی نصرت است، زیباترین صحنه این کتاب، دلتنگی‌های آن است.

وی با اشاره به بخشی از کتاب الرشید گفت: وقتی آقای گرجی‌زاده از اسارت بازمی‌گردد، با جشن‌ها و ریسه‌های برپا شده بر سردر خانه‌اش مواجه می‌شود. به خانواده می‌گوید بروید و این جشن‌ها را بردارید چون که خانم علی هاشمی و مادرش به اینجا می‌آیند. او در پاسخ مادر و همسر شهید می‌گوید که دعا می‌کنم که او برگردد.

این نویسنده دفاع مقدس در پایان سخنانش خاطرنشان کرد: این کتاب را با اجازه فرمانده خوبم محسن رضایی به فرزند علی هاشمی تقدیم می‌کنم.


سردار علی فضلی، جانشین رئیس سازمان بسیج مستضعفین با ارسال پیامی به مراسم رونمایی کتاب «زندان الرشید» از نویسنده این اثر و نیز سردار علی‌اصغر گرجی‌زاده راوی آن تقدیر کرد. متن پیام سردار فضلی‌ به شرح زیر است:

همواره آرزویم این بود که وقت فراخی پیدا می‌کردم و حوادث دفاع مقدس را با آرامش خط به خط می‌نوشتم تا در تاریخ بماند. چه کنم که این توفیق مرا مدد نمی‌کند. اما اینک محققی محترم قدم در این راه میدان عظیم نهاده و با ترک بسیاری از موضوعات، به تاریخ دفاع مقدس پرداخته است و خوشحالم که بخشی از آرزویم به واسطه این برادر عملی گشته است.

سردار علی‌اصغر گرجی‌زاده، راوی کتاب «زندان الرشید» در مراسم رونمایی گفت: تشکر می‌کنم از یادگار شهید هاشمی، پسرش حسین هاشمی و تشکر می‌کنم از مسئولان سازمان تبلیغات که مرا تشویق کردند و همینطور از آقای بهداروند که با سماجت پیگیر نوشته شدن این خاطرات بودند.

وی در ادامه گفت: تنها دلیل تشویق کننده من برای نوشتن این کتاب جمله یک جانباز به من بود که گفت: مگر این خاطرات دارایی تو می‌باشد که نمی‌خواهی آنها را ببینی. هر جا از خودم گفتم مجبور شدم صحنه را بگویم چون سختی‌های آزاده‌ها در برابر سختی‌های من هیچ بود.

راوی کتاب زندان الرشید تصریح کرد: روزی به علی هاشمی خبر رساندند که از جبهه برگردد. او با خنده تماس را قطع کرد و گفت: بگذار سر کار باشم. در آن شرایط شوخ‌طبی بسیاری داشت. مثلا می‌گفت این عراقی‌ها هر کسی را که ببینند چاق‌تر است او را فرمانده معرفی می‌کنند. به من می‌گفت که تو خودت را فرمانده معرفی کن و من را تدارکات. در آن شرایط یادمان می‌رفت که کجاییم و 6، 7 نفر بیشتر نیستیم.

گرجی‌زاده در ادامه گفت: به این دلیل کتاب را نوشتیم که به نسل جدید بگوییم لابد شهید هاشمی، حسین و زینبی را در خانه داشته است که نگران آنها باشد. به علی هاشمی گفتم به خانه برو و او در جواب گفت، آیا برای همه هم امکانش است که برگردم. خودم وقتی کتاب تمام شد تا چند ماه از خواندن خاطرات نوشته شده تعجب می‌کردم.

وی در ادامه با اشاره به بخشی از خاطرات کتاب گفت: ما 40 روز بود که اسهال خونی داشتیم به ما گفتند که خاکستر سیگار را بخورید تا مشکل برطرف شود و ما هم این کار را کردیم و برطرف شد. من چون از کف پا مجروح شده بودم و استخوان کف پایم را به چشم می‌دیدم، شاهد بودم که استخوان در حال سیاه شدن است. یک سوزن را با نخی از کیسه‌های توالت‌های کثیف آنجا نخ کردم و خودم پای خودم را 20 بخیه زدم.

راوی کتاب «زندان الرشید» گفت: من از حقیرترین آدم‌هایی هستم که آقامحسن ما را آورد در جرگه انسانیت وارد کرد و ما مسئولیت داد. من در مقابل سیدناصر حسینی‌پور نویسنده کتاب «پایی که جا ماند» هیچ هستم.

وی در خاطره دیگری گفت: وقتی یاد شکنجه‌گر‌هایی مثل کریم می‌افتم که حتی چند جای سرم را شکسته بود، از خدا می‌خواهم که از او بگذرد. ما امامی داشتیم که اینگونه ما را پرورش می‌داد که اهل کینه نباشیم. روز پنجم تیر در ماشینی که ما را می‌برد یک جسد عراقی هم بود. سرباز عراقی وقتی که دید ما در حال اشک ریختن هستیم، از دلیل اشک ریختن ما سوال کرد. ما گفتیم چون این سرباز به عنوان یک بچه مسلمان آمده، ما برایش گریه می‌کنیم و خوشحال نیستیم.

گرجی‌زاده در ادامه گفت: ما خواستیم به نسل جدید بفهمانیم که چه کسانی از سپاه، بسیج و ارتش برای این جنگ آمده بودند و خیلی هم تلاش کردیم برخی چیزها را نگوییم.

وی در ادامه با اشاره به خاطره دیگر گفت: خدا را ما در آنجا شناختیم. امروز آهی می‌کشیدیم، فردا آن چیزی که خواسته بودیم پیش می‌آمد شبی تعدادی از دوستان ما را یاد ایران و خوراکی‌هایی مثل باقلوا یزدی انداختند. اینگونه بود که ما سیر گریه کردیم فردا صبح بدترین افسر زندان که مرتب تمام سلول را بازرسی می‌کرد در زندان را باز کرد و گفت، دیشب در کاظمیه پیش مادر بودم. صحبت از اسیران ایرانی شد مادر بیرون رفت و قدری باقلوای یزدی برایم آورد و گفت اگر اینها را برای اسیران ایرانی نبری شیرم را حلالت نمی‌کنم. ما در آنجا نان حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) را می‌خوردیم؛ در آنجا ایمان ما کامل شد.

راوی کتاب «زندان الرشید» در پایان گفت: من به آقای بهداروند گفتم که می‌ترسم که اگر اینها را نگویم در روز قیامت زیر سوال بروم.

در پایان مراسم رونمایی کتاب «زندان الرشید»، حسین هاشمی فرزند علی هاشمی در سخنانی گفت: بنده تشکر می‌کنم از دوستان که ما را دعوت کردند و وظیفه خود می‌دانم که از آنها تشکر کنم. خاطرات ذکر شده در این کتاب بسیار زیبا بوده و از تمامی دست‌اندرکاران آن تشکر می‌کنم.

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]