تاریخ انتشار خبر: 22 خرداد 1393 - ساعت 01:59:30
محمد بکایی

محمد بکایی

در این نوشتار به صورت مختصر با زندگانی و آثار محمد بکایی آشنا شویم...

بُکایی،‌ محمّد

 

 

تبریز / 1345

 

 

او از 4 سالگی به علّت فشار رژیم وممنوع المنبر شدن پدرش، ناگزیر همراه خانواده، زادگاهش را ترک کرد و ساکن تهران گردید. پس از اتمام دوره‌ی دبیرستان و گرفتن دیپلم در سال 1363،‌ وارد دانشکده‌ی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد. چندی بعد از تحصیل در آن‌جا انصراف داد و به علوم حوزوی روی آورد. از سال 60 الی 71 در حوزه‌ی علمیّه قم تا پایان دوره‌ی سطح را فرا گرفت و از مطالعه و تحقیق در منطق، فلسفه و کلام نیز بی‌بهره نبود.

وی از سال 63 تا 67 به طور متناوب در جنگ حضور داشت و داستان نویسی را با چاپ اولین اثرش در گاهنامه‌ی داستان(68) آغاز کرد.

مدتی مسؤول بخش قصه‌ی واحد ادبیات حوزه‌ی هنری بود و در کلاس‌های پیک قصه‌نویسی آن مرکز فرهنگی، تئوری داستان راتدریس می‌کرد. در نشریاتی همچون پیام انقلاب، سوره، ادبستان، ادبیات داستانی، کیهان، رسالت، همشهری و... داستان‌هایی را به چاپ رساند. از سال 72 با هوشنگ گلشیری آشنا شد و در جلسات داستان‌خوانی او حضور مداوم داشت و از سخنانش بهر‌ه‌ها جست.

وی در کنار داستان نویسی از کار در زمینه‌ی سینما و تلوزیون هم غافل نماند. نوشتن فیلم‌نامه، ساخت مستند برای شبکه‌ی سحر سیمای برون‌مرزی و همکاری با شبکه‌ی 3 سیما از فعالیت‌های فرهنگی اوست. او آثار چون: «تجارت»،‌«نخستین دلاور»، «دورترین گور»،«تپه‌ی پونه»، و «مردی از بهشت» را برای کودکان و نوجوانان نوشت.

بکایی دستی در نقد هم دارد. او در ماهنامه‌ی ادبیات داستانی تحت عنوان «بازتاب اساطیر در آینه‌ها» به نقد اساطیری داستان «آینه‌» از سیروس شمیسا پرداخت.

«دوباره‌ ایران، دوره‌ی صفوی» (افق،‌1386، چاپ اول) از جمله تألیفات اوست.

وی کتاب«پشت شیشه‌ها» (حوزه‌‌ی هنری،‌1373، چاپ اول) را در خصوصِ انقلاب نوشت. داستانِ این اثر بیان‌گر تلاش بچه‌ها برای شرکت در تظاهرات دوران انقلاب اسلامی است. پدر راویِ داستان، دستگیر و زندانی می‌شود و پلیس‌ها با وارد شدن به خانه‌ی او لاستیک‌هایی را می‌یابند که معمولاً در خیابان‌ها برای ستیز‌ با مأموران حکومت به آتش کشیده می‌شدند.

گرچه بکایی در مجموعه‌ی داستان‌هایِ خاطره‌ایِ «مقتل»(69) و «شکوفه‌های گیلاس»(71) تصویری از وحشت‌های سربازان هر دو سوی نبرد را به تصویر کشیده و به درگیری‌هایِ روحیِ آنان پرداخته، اما در استانِ «پشت‌ تپه» بی آن که از توصیف رنج‌ها و رشادت‌ها غافل شود، صحنه‌ای از جنگ را به شکلی متفاوت تصویر می‌کند.

داستان با جمله‌ای موجز و در عین حال خشن شروع می‌شود: «پشت تپه»، فرمانده به اولین سربازی که کنارش بود، دستور می‌دهد تا اسیری دست بسته را پشت تپه ببرد و با تیر بزند. دستور ساده‌تر از آن بود که بتوان فراموشش کرد. سربازِ قصه در ناگزیریِ انجامِ یک فرمان گرفتار می‌شود. ناچار سرباز عراقی را به همان سمتِ مورد نظر فرمانده می‌ّبرد. درگیریِ سختی با خود پیدا می‌کند و برای رهایی از این بن بستِ کلافه کننده با خود می‌گوید: «اگر فرمانده مرا نمی‌دید، آن دو کلمه را به دیگری می‌گفت». سرباز عراقی با پوتینی بی‌بند و دستانی در بند و و حشتی ناشی از معلّق بودن بین مرگ و زندگی پیشاپیش حرکت می‌کرد تا این که به او فرمان فرار داده می‌شود؛ سرباز پوتین‌ها را درمی‌آورد و به سرعت در میان علف‌ها می‌دود، اما برق ناگهانی وصدای انفجار و افتادن سرباز! و تکرار جمله‌ی آغازین داستان: «دستور ساده‌تر از آن است که بتوان فراموشش کرد».

در این داستان ضمن بازنایی هراس درونیِ سرباز، عذاب وجدان کسی که اجازه‌ی رفتن صادر  کرده،‌ ولی اقدام به زدن می‌کند، به درستی قابل درک است.

باقر رجبعلی در کتاب«واقعیّت و حقیقت» ضمن نقل داستان به تحلیل و بررسی گذاری آن پرداخته است.

آثارداستانی نویسنده با موضوع دفاع مقدس

الف: مقتل، مجموعه‌ی داستان(تهران، حوزه‌ی هنری، 1369،‌چاپ اول)

این کتاب حاوی 7 داستان جنگی است:

زیباترین شعر، داستانِ سید مجتبی،‌رزمنده‌ی شاعری است که با رزمنده‌ی دیگری برای حفر گودالِ کمین به نزدیکی دشمن می‌رود و به شهادت می‌رسد.

مقتل، ماجرای محاصره شدنِ عدّه‌ای رزمنده، کتک خوردن، شهادت و اسارت است ومقایسه‌ی آن با وقایع کربلاست.

تنِ خیس قمیش، داستان رزمنده‌ای با جثّه‌ی نحیف و کم طاقت در برابر سرماست و رشادت وی در برابر تانک دشمن و انهدام آن وسرانجام، شهادت.

آن سوی آب، داستان شهادت یاران یک فرمانده در منطقه‌ی هور است.

تپه‌ی 694، ماجرای محاصره‌شدن رزمندگان در تپه‌ی694 است و مقاومت و شهادت عدّه‌ای از آنها و رسیدن نیروهای کمکی و عقب‌نشینی دشمن.

پاهای گلی، درباره‌ی عملیات شلمچه، ذکر رشادت‌های شهیدی به نام عبّاس در مناطق نهرجاسم، نهرِ دوئیجی و کانال پرورش ماهی و شرح رشادت ها و شهادت‌های رزمندگان است.

عزیز، رزمنده‌ای شوخ طبع ولی تعمیرکاری ماهر است که وقتی برای کاری به خط مقدّم می‌رود، همه ـ از فرمانده تا رزمندگان عادی ـ جای خالی او را حس می‌کنند.

این مجموعه داستان در سال 1369 برنده‌ی جایزه‌ی اولین دوره‌ی کتاب سال دفاع مقدس شد.

ب: شکوفه‌های گیلاس، مجموعه‌ی داستان ( تهران،‌مدرسه، 1374، چاپ دوم)

این کتاب دربردارنده‌ی 10 داستان با موضوع دفاع مقدس است:

کاسه‌ی سبز، کاسه‌ی سرخ، داستان بمباران شهرهاست و شهادت دخترکی به نام سمیرا

اشارت عکس، شرح رفتن پسری به جبهه برخلاف میل خانواده‌اش است.

سیّد،‌ داستانی است از کردستان و ضدّ انقلاب و عراقی‌ها و عملیات کانی سوه.

نفوذ داستان دیده‌بان نفوذی عراقی و شهادت رزمنده‌ای در حین مأموریت برای پیدا کردن این مأمور است.

راز تصویر، شرح هذیان‌ها و رؤیاهای یک زخمی است از پدربزرگش و به واقعیّت پیوستن این تصوّرات.

اذان، داستانی از اوایل جنگ است و آمدن عراقی‌ها و حصر آبادان.

مرثیه‌ی دست، داستان فرماندهی است که در مواجهه با تانک‌های دشمن شهید می‌شود.

معادله‌ی کرده، داستان دو دوست است.

شکوفه‌های گیلاس، داستان مادر پیری با پسر سربازش است.

تا مرز توانستن، قصه‌ی یک آرپی‌جی‌زن است که تانک عراقی را هدف قرار می‌دهد.

ج: دلیران دریا(تهران، سپاه پاسداران، 1374، چاپ اول)

در این کتاب ـ که بیشتر سرشتیتحقیقی و پژوهشی دارد ـ وقایع و رخدادهای خلیج‌فارس بیان می‌شود. آسیب دیدن نفتکش کویتیِ لرخاء ـ با ظرفیّت 000/400 تن در در تیرماه 1366 ‌ـ حمله‌ی ناوگان آمریکا به کشتی لجستیکی ایران و غرق کردن آن در تاریخ 30/6/66، برخورد کشتی ناوشکن و مین‌یاب آمریکایی با مین، غرق کردن یک ناوچه و 2 فروند تندور ایران، برخورد ناو«ساموئل رابرترس» با مین در شرق بحرین و حمله‌ی نیروهای آمریکا به سکّوهای نفتی نصر و سلمان به خاطر انتقام آن و همچنین مقابله‌ی ناوچه‌ی گشتی ایران با 3 کشتی جنگی آمریکایی و ضایعاتی که به ناوهای سهند و سبلان وارد آوردند و در خاتمه‌ی کتاب، خاطرات رزمندگان نیروی دریایی و اسامی و عکس شهدای این نبردها آورده شده است.

د: سرِ پیچی از پیچ‌هایِ هزارچم، مجموعه‌ی داستان (نیلوفر، 1382، چاپ اول)

این مجموعه حاوی 12 داستان جنگی و یک فیلم‌نامه‌ی کوتاه است.

نماز پسین، چند سرباز که محلّ خدمت خود را سرخود ترک کرده‌اند، بعد از توقّف اتوبوس در پل دختر لحظات پراضطرابی را برای حرکت هرچه زودتر سپری می‌کنند تا این که چند سرباز مسلّح از راه می‌رسند و آنان را دست‌بسته برای برگرداندن به محلّ خدمت در گرمای آشناک بر روی زمین قطار می‌کنند. راوی که نظامی غیر ارتشی است و به سوی تهران در حرکت است، فقط مورد پرسشی مؤدّبانه از سوی سربازان قرار می‌گیرد و با عذرخواهی آنان از او سوار اتوبوس می شود تا در برگشت دستگاه«اُپکی» برای نمایش اسلایدهای مرتبط با کارش در جبهه با خود بیاورد.

صدایی که فرمان‌ها داده بود، شاید موجزترین و در عین حال زیباترین داستان این مجموعه باشد. در این داستان خیلی کوتاه،‌ فرماندهی اسیر مجروحی را که تا آخرین لحظه مقاومت کرده و 5 نفر از نیروهای او را نیز کشته است، به تیرکی می‌چسباند و از 4 نیروی تحت امر خود می‌خواهد که رودروی آن اسیر چمباتمه بنشینند و با دستور او به سوی اسیر شلیک کنند. لحظه‌ها به سختی سپری می‌شود تا این که فرمان آتش از سوی فرمانده صادر می‌گردد؛ اما همزمان بمبی بین اسیر و نیروهای خودی منفجر می‌شود که همه به شدّت مجروح می‌شوند و خودی و غیر خودی سرنوشتی یکسان پیدا می‌کنند.

بویحیی، در این داستان 3 محور به موازات هم پیش می‌رود: یکی تدارک مهمانی شب عید، دوم تلفنی مشکوک که ناله و نفرین می‌کند و سوم تلفنی که خبر کشته شدن تعدادی را عنوان می کند. در ابتدای داستان خواننده با ماجرای مرغی مواجه می‌شود که روایت‌کننده به هر ترتیبی می خواهد آن را به 3 کنج بکشاند. در این داستان قرینه‌ای وجود ندارد که دلالت‌گر خواننده از نظر زمانی و یا وقوع حادثه به موضوع و مضمون جنگ باشد.

همه مرده بودند، داستان جانبازی شیمیایی است که یک چشمش را نیز از دست داده و در بی‌تعادلی روحی و روانی قرار گرفته، با وجود آن که حدود 5 سال از حادثه‌ی مجروحیّت او می‌گذرد پیوسته صحنه ی بمباران شیمیایی، انباشته شدن جنازه‌ها بر روی یکدیگر، ناله‌های دردمندانه‌ی رزمندگانی که واپسین لحظات زندگی خود را سپری می‌کردند و شیار خونی که از کف آمبولانس جاری بود و ... او را آزار می‌دهند و بدتر از آن به محاکمه کشیدن همرزمش اسماعیل که در لحظه‌ای که او صدای ناله‌ای را آن طرف آمبولانس شنیده‌بود و نشان از زنده‌بودن رزمنده ای می داد، حاضر نشده بود با مهارتی که در موتورسواری داشت به کمک او بیاید و آمبولانس را رها کند و برای نجات آن مجروح که ممکن بود زنده بماند، اقدامی نماید. همان اسماعیلی که اکنون بعد از سال‌ها سالم و سرحال به سراغ او آمده و از عقیم بودن خود سخن می‌گوید و این نکته را به او یادآور می‌شود که تو هم آزمایشکی بده،‌آخر تو هم از همان گازهایی که من استشمام کرده‌ام تنفّس کرده‌ای و...

نویسنده در این کتاب توانسته در بازنمایی محیط جنگ و آسیب‌های ناشی از آن توفیق یابد. راوی در این داستان دچار ترس و وسواس است و در همانندی درد به نوعی یادآور" سه قطره خون" هدایت است، با این تفاوت که دردهای راوی در این داستان ملموس‌تر است.

پروانه،‌ محسن که قبل از رفتن به جبهه قرار بود با دخترخاله‌اش پروانه ازدواج کند،‌ با پسرخاله‌اش مرتضی در عملیاتی خطیر شرکت می‌کند و در عبور از کانالی باریک که دو سوی آن با مین‌ها و سیم خاردارها محاصره شده، مورد هجوم مداوم بمب و خمپاره قرار می‌گیرند. کلّ گردان در وضعیت بغرنجی گرفتار می‌شود تا این‌که به هر شکل ممکن عده‌ای از این مهلکه عبور می‌کنند و به آن طرف کانال می‌رسند. در این‌گیر و دار مرتضی به گونه‌ای دردناک در حضور محسن شهید می‌شود و محسن نیز چشمانش را از دست می‌دهد و نهایتاً سر از بیمارستانی در مشهد در می آورد. بعد از درمان، خانواده‌اش او را به خانه می‌آورند. او که چشمانش باندپیچی شده است و هیچ تصوّری از فضایی که در آن قرار گرفته، ندارد به واگویه‌ی ماجراهایی که برای او و مرتضی پیش آمده می‌پردازد. نکته‌ی جالب این‌که او و مرتضی قبل از حادثه پروانه‌ای را که بر روی شاخک مین و سیم خاردارها در کانال در حرکت بود، دیده‌ بودند و او حالا وقتی سخنی از پروانه به میان می آورد، مفهوم دوپهلوی آن تا حدودی برای اطرافیان گمراه کننده است. گاه پروانه، دخترخاله‌‌ی او پاسخ می‌دهد و محسن غافلگیر می‌شود و مانند کسی که خود را مقصّر بداند به توجیه شهادت مرتضی می‌پردازد و گاه نیز خود اتّهامی او در خصوص شهادت مرتضی، به شدّت آزارش می‌دهد.

روز دوازدهم، حسن، رزمنده‌ای که در عملیات مسلم و عاشورا بدنش با تیر و ترکش دشمن سوراخ سوراخ شده، اکنون در معراج شهدای اندیمشک فعالیت می کند، کس و کار چندانی ندارد. دوستانش سر به سرش می‌گذارند و وقتی پستچی می‌آید و برای هر یک نامه می آورد، او معمولاً نامه‌ای ندارد. جز مادر پیر و بی‌سواد و دامادی که در خارج از کشور زندگی می‌کند، کس دیگری را نداشت. از این رو بچه‌ها معمولاً سر به سرش می‌گذاشتند و غریب‌الغرباء صدایش می‌کردند. او در آن سوله‌ی خاموش در میان تابوت‌ها و سایر امکانات کفن‌پوشی شهدا دنیای خلوت و خاموش خود را داشت. با دردهای پایان ناپذیر ناشی از جراحت‌ها کنار می آمد و سکوت و آرامش، فرصت لازم را جهت غرق شدن او در دنیای آرمانی و خودساخته برایش فراهم می‌ساخت. فقط وقتی شهدا را می‌آوردند، شرایط عوض می‌شد. آوردن تابوت به تعداد شهداء روشن کردن کولر و همراهی با حاج محرّم و اصغر و محمود برای کفن پوشی و سایر امور لازم جهت حمل شهدا به زادگاهشان او را از خود بیرون می‌آورد. او تابوتی را نیز در جایی دنج برای خود آماده کرده بود. ناگهان روزی نامه‌ای به نام او می‌رسد و همه‌ی دوستان از جمله خودِ او را شگفت‌زده می‌کند. بعد از کلّی کلنجار رفتن با خود خلاصه درِ نامه را می‌گشاید و متوجه می‌شود که نامه و سفارش مادرش توسّط یکی از دوستان نوشته شده و تلویحاً به وفات مادرش در آن پرداخته شده است. این خبر او را منقلب و گریان می‌کند و خواندن نامه‌ای که از جیب شهیدی گرفته بود و اشارتی به پیوستن به جهان دیگر داشت، در دگرگون شدن حالش اثری دو چندان ایفا می‌کند. او که برای تابوتش نامه‌ها و کوبلن‌ سیمرغ و نقش و نگارهای دیگر فراهم کرده بود، پشیمان می‌شود و همه‌ی آنها را می سوزاند و تابوتش را خراب کرده و به دلیل نامعلومی آن محل را ترک می‌کند و با رفتارش علامت سؤالی جدی و بزرگ در برابر دیدگان ذهن دیگران می‌کارد.

دربند، داستان دختر و پسری است که در گوشه‌ای دنج و امن به گفت و گو و معاشقه پرداخته‌اند. قهوه‌خانه‌ای صحرایی کنار آبشار و درختی که بساط چای وباقالی و ... در آن مهیّاست. موقعیت زمانی داستان به روزهای بمباران شهرها مربوط است. پیرمرد ناخوش احوالی در آن نزدیکی است که به رادیویی که در حال پخش مارش نظامی است، گوش می‌دهد و جواب‌های بریده‌ای از سر بی‌میلی به پرسش‌های پسر دربارهی چگونگی اوضاع و دلیل پخش این آهنگ خاص از رادیو می‌دهد. خلاصه شب فرا می‌رسد و خنکی دل‌چسب جای خود را به سردی و سرمای تن‌گزا می‌دهد و دختر و پسر محل را ترک می‌کنند.

بکایی در این داستان از فضای اصلی جنگ فاصله گرفته و در سایه روشنی مبهم از شرایط جنگ شهرها محور داستانش را گفت و گوی دختر و پسری قرار می‌دهد که برای تفریح و ابراز عشق‌های ادایی و خیابانی به گوشه‌ای امن پناه برده‌اند تا راحت‌تر و بی‌دغدغه‌تر، ساعاتی را با خوشی از نوع خاص با هم بگذرانند.

هشتمین، داستان گروهی 7 نفره است که به مأموریتی برای دیده‌بانی وشناسایی تحرکات دشمن فرستاده می شوند. محل سنگر بلندای کوهی پوشیده در ابر و مه مداوم است.آنها با وجود زیر نظر گرفتن منطقه به طور مداوم به وسیله‌ی دو دوربین چیز خاصّی دریافت نمی کنند و نمی توانند گزارشی بنویسند تا این‌که هفتمین نفر گروه را برای گشت‌زدن در اطراف می‌فرستند؛ اما او بازگشتی به سنگر ندارد. همه‌ی افراد در یک سردرگمی وحشت‌آلود ناشی از مشاهده‌ی اشباح و توهّم کشنده‌ای که دستگیرشان شده، گرفتار آمده‌اند، خصوصاً وقتی شبح آدمی را مشاهده می‌کنند که گویی به درختی آویزان شده‌ و آنها در آن ازدحام و درهم‌ آمیختگی ابر و دود و مه نه به صحّت مشاهده‌ی خود یقین دارند و نه برای ردّ آن می‌توانند دلیلی بیاورند؛‌ تا این‌که شبی رپ و رپه‌ی مرموز موجوداتی وهمی در سیاهی غلیظ شب و حرکات وهم‌آلود آنها این افراد را از سنگر بیرون می‌کشد. با آن همه، اسلحه را در مشت‌های‌شان فشرده‌اند و وحشتی عمیق سراسر وجودشان را فرا گرفته و جرأت تیراندازی ندارند.

داستان در حالتی تعلیق‌گونه به پایان می‌رسد و راهی گشوده نمی‌شود تا خواننده را نیز از انتظار بیرون بیاورد.

پشت تپه، در این داستان رزمنده‌ای برابر فرمان قاطع و غیرقابل تمرّد فرمانده، اسیری دست بسته را به پشت تپه می‌برد و به او اجازه‌ی فرار می‌دهد؛ اما از پشت او را می‌زند. این امر باعث عذاب وجدان و شکنجه ی روحی او می‌گردد و خاطره‌ی تلخی از دوران کودکی را به یاد می‌آورد؛‌ آن روزی را که او آجری را از بالا دقیقاً بر سر بچه گربه‌ای رها کرده بود و این ضربه باعث پکیده شدن سرگربه شده و ترحّم قصابی را که این صحنه را دیده بود برانگیخته بود به او گفته بود که بچه‌ی بی‌رحمی هستی! تداعی شقاوت کودکی باعمل ناگزیر اما بی‌تردید ناجوانمردانه‌ی کشتن اسیری که با امید فراوان پابرهنه به سوی رهایی می‌دوید، ذهن و ضمیر راوی را که عامل فاجعه هم هست به شدّت دچار خدشه و ظلمات کرده است.

کاسه‌ی چل کلید، عدّه‌ای از رزمندگان به دستور فرمانده‌شان حاج سعید در منطقه‌ای نیزاری مستقر هستند که هواپیماهای متعدّد هر روز آن‌جا را بمباران می‌کنند. حاج سعید به آنها دستور داده که روزها به گروه‌های چند نفره تقسیم شوند و با پراکندگی لازم در میان نی‌ها پنهان گردند و شب‌ها به چادرهایشان برگردند. یکی از روزها با وجود مخالفت میرآقا که ریش سفید جمع است، کنجکاوی آنها گل می‌کند و بالاخره به طرف تپه‌ای که آنها را در پشت خود جای داده حرکت می‌کنند. بعد از رسیدن به خط‌رأس آن متوجه می‌شوند که آن طرف سایت موشکی است و به همین دلیل هواپیماها هر روز برای کور کردن آن به بمباران منطقه می‌پردازند. آنها به آگاهی از همین موضوع بسنده نمی‌کنند. مناطقی را پشت سر می‌گذارند تا به نقطه‌ای منحصر به فرد می‌رسند. محلّی که بنایی بر سر 10 قبر لوزی شکل کنار هم قرار گرفته، تعبیه شده و وسط آن اتاقکی بود. برخاستن صدای غریبی شبیه فش‌فشِ بی‌سیم از میان قبر آنها را بر آن می‌دارد که یکی از قبرها را بشکافند؛ اما چیزی که از قبر خارج می‌شود کاملاً وهمی و انتزاعی است.

سرِ پیچی از پیچ‌های هزارچم، پس از سال‌ها یکی از هم‌رزمان راوی که اکنون مصدر کار مهمّی در استانداری است، برای راوی تلفن می‌زند و از او می‌خواهد که در مراسم سالروز بزرگداشت عملیات کربلای 4 شرکت کند. راوی به فراهم نمودن مطالب لازم در خصوص آن عملیات ویادداشت‌های کافی برای بازگو کردن احتمالی در آن مراسم می‌پردازد و با ماشین خود به سوی محلّ موعود حرکت می‌کند، ما ماجرایی در مسیر مقصد یعنی منطقه‌ی هزارچم برایش رخ می‌دهد که نمی تواند به وعده‌اش عمل کند و این امر عصبانیّت و شِکوه‌ی شدید دوستش را رقم می‌زند. او که با تلفن ناراحتی خود را ابراز کرده و عدم حضور دوستش را صراحتاً ناشی از بی‌تعهّدی او تلقّی می‌کند، به سبب پریشانی خاطر راوی جواب قانع‌کننده‌ای نمی‌یابد و همین‌ امر باعث می‌شود که راوی وقتی خاطرجمعی می یابد با درنگ و آرامش بیشتر دلیل عدم حضورش را در قالب نامه برای دوستش[چنین] بازگو نماید:

با شوق فراوان و با کلّی آمادگی حتی برای بازگو کردن خاطرات مشترک به راه افتادم ودر راه ضمن مرور خاطرات، سخنرانی احتمالی‌ام را در ذهن واگویه و منظم می‌کردم. با دیدن تپه‌های اطراف به یاد ارتفاعات منطقه‌ی عملیاتی می‌افتادم تا این‌که به هزارچم رسیدم و در سر یکی از پیچ‌های آن ناگهان مرد نابینایی آبله‌رو با موی مجعّدی را دیدم که در تنهایی و سکوت آن پیچ غمگنانه در حال نواختن بود. با کمی دقّت در یافتم که او همان مردی است که بیشتر اوقات در میدان ولی‌عصر(عجل‌الله تعالی فرجه) تهران نزدیک محلّ کارم آرام در میان مردم قدم بر می‌دارد و بی‌آن‌که تلاش خاصی برای پول درآوردن کند و یا توجهی به خوشایند مردم در خصوص نغمه‌هایش داشته باشد، نوای دل خود را بر ویلن جاری می‌سازد. با شگفتی کنار زدم و ماشین را خاموش کردم. پیرمرد نواختن را قطع کرد، به او نزدیک شدم و باب سخن گشودم و او که کور می‌نمود، ناگهان با گشودن چشمان، در دیدگانم زل زد. در گفت‌و گو با او قافیه را باختم. لحن کلام و منطق فکری او آن‌چنان مستحکم و مقاومت‌ناپذیر بود که خود را مغلوب احساس کردم. سوار ماشین شدم، ولی یادآوری آهنگ آمرانه و پرتحکّم مرد دلم را آشوب و جانم را پریشان کرد و همه‌ی بافته‌های ذهنی‌ام را پنبه نمود و مرا به بازاندیش جدی و ریشه‌ای وادار ساخت. نتوانستم به راهم ادامه دهم. کنار تپه‌ای توقّف کردم و گوشه‌ای نشستم آن چنان به فکر فرو رفتم که متوجه‌ی فرا رسیدن شب نشدم. حالتم به گونه‌ای بود که پلیس را متوجه من ساخت، ولی به آنها گفتم: مشکلی ندارم که آنها بتوانند حل کنند. خلاصه این که نتوانستم در مجلس حاضر شوم و بی‌آن‌که خواسته باشم پیمان‌شکنی کنم چنین پیش آمد. حال آگر عذر تقصیر می‌پذیری بپذیر و سخنم را باور کن و گرنه چیز دیگری ندارم که به این گفته‌ها اضافه کنم.

بریده‌ای از یک نوشته‌ی بلند، داستان رزمنده‌ای از واحد السّابقون(اطّلاعات عملیات) که در گردان حمزه مأمور است. عملیاتی سخت عن‌قریب در پیش است. او در شناسایی‌ها بوده، ولی اکنون مشکل شرعی باعث می‌شود که او به نزد شیخ گردان برود و آن هم درباره‌ی حکم شرعی تلقین گور است که شیخ آن را واجب قلمداد می‌کند و او نگران این مسأله است که وقت دفن پدرش مأمور تلقین او بوده و وظیفه‌اش را به درستی انجام نداده و اکنون نمی‌داند که چه بر سر پدرش می‌آید وبا عذاب وجوانی که به سبب قصور در این امر مرتکب شده چه کند. در لابه‌لای داستان از سر سختی رودیکه گردان حمزه باید از آن عبور کند و داستانی که در همین رود برای او و دوستانش پیش آمده، با واگویه‌ای درونی پرده بر می‌دارد و از پاسخ به سؤالات شیخ در خصوص زمان و مکان عملیات ماهرانه طفره می‌رود. خمپاره های متعدّد با اندازه‌های مختلف زوزه‌کشان دور و بر آنها منفجر می‌شوند و خاک و خاشاک بر سر آنها می‌پاشند، ولی او همچنان برای یافتن پاسخ سؤال شرعی خود پای می‌فشرد تا این‌که شیخ علی اکبر از کورده در می‌رود و با لحنی نسبتاً تند از او می‌خواهد که در این‌گیر و دار مرگ‌آلود و هول‌انگیز بیشتر به زندگی فکر کند و شرایط را بیشتر درک کند و به خاطر داشته باشد که: هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

بکایی برای نوشتنِ مجموعه‌ی داستانِ «سرِ پیچی از پیچ‌های هزار چم» برنده‌ی جایزه‌ی ادبی اصفهان شد.

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]