تاریخ انتشار خبر: 18 شهريور 1393 - ساعت 02:03:27
 این صدای علی است

این صدای علی است

کتاب مجموعه‌ای از نقل‌قول‌ها و حکایت‌هایی از زبان یاران و دوست‌داران امیرالمؤمنین(ع) درباره‌ی حقانیّت ایشان است. این نقل‌قول‌ها در قالب داستان‌هایی جذاب با نثری ساده و روان نگاشته شده است.

 این صدای علی است

نویسنده: محمود پوروهاب

تصویرگر: نرگس محمّدی

چاپ اول: 1389

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

کتاب مجموعه‌ای از نقل‌قول‌ها و حکایت‌هایی از زبان یاران و دوست‌داران امیرالمؤمنین(ع) درباره‌ی حقانیّت ایشان است. این نقل‌قول‌ها در قالب داستان‌هایی جذاب با نثری ساده و روان نگاشته شده است.

در پایان کتاب، شرح زندگی امیرالمؤمنین(ع) از دوران کودکی، شجاعت‌ها و دلاوری‌های ایشان در جنگ‌های زمان پیامبر(ص) و بعد از ایشان، چگونگی به خلافت رسیدن و راه و رسم ایشان در برخورد با بیت‌المال و شرح شهادت ایشان به اختصار آورده شده است.

از حکایت هشتم (فتح خیبر):

پدربزرگم می‌گفت: من هم‌راه سپاه اسلام در جنگ با یهودیان شرکت داشتم. ما چند قلعه‌ی آنان را فتح کردیم، امّا در فتح خیبر ماندیم. خیبریان قلعه‌ای داشتند بسیار بلند و محکم. هر روز پیامبر کسی را به عنوان فرمانده‌ی سپاه انتخاب می‌کرد و ما به فرمان او به جنگ خیبریان می‌رفتیم. گروهی از مردان خیبر از بالای قلعه به سوی ما تیر می‌انداختند و گروهی نیز بیرون قلعه با ما نبرد می‌کردند. آن‌ها هر وقت شکست را احساس می‌کردند، از دری وارد قلعه می‌شدند و آن را می‌بستند. کاری از دست ما برنمی‌آمد.

تا این‌که یک روز پیامبر ما را جمع کرد و فرمود: «فردا پرچم سپاه اسلام را به مردی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند. او رزمنده‌ی شجاعی است که همیشه حمله می‌برد و هیچ‌گاه نمی‌گریزد.»

آن مرد کسی نبود جز علی. ما فردای آن روز به فرماندهی علی به قلعه‌ی خیبر حمله کردیم. جنگ سختی بین ما درگرفت.

من چند گام با علی فاصله داشتم و در پی او نبرد می‌کردم. در گرماگرم پیکار دیدم بر اثر ضربه‌ی شمشیر یک یهودی، سپر از دست علی بر زمین افتاد. ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد که به معجزه شبیه بود. دیدم علی به چالاکی دست برد و حلقه‌ی دری از درهای قلعه را گرفت و آن‌را از جا کند و سپر خود قرار داد.

کندن در خیبر باعث شد تا ما به درون قلعه نفوذ کنیم. علی آن در را تا پایان مبارزه به عنوان سپر با خود داشت و می‌جنگید. وقتی جنگ تمام شد آن‌را بر زمین انداخت. به خدا قسم، در آن‌قدر سنگین بود که من و هفت مرد دیگر هرچه خواستیم آن‌را از زمین بلند کنیم، نتوانستیم.

 

 

 

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]