تاریخ انتشار خبر: 31 شهريور 1393 - ساعت 11:19:05
کتاب خواندنی «آن 23 نفر»

کتاب خواندنی «آن 23 نفر»

«با این كه كلی كتك خوردم اما حاضر نشدم بگویم چهارده سال دارم. آخر سر با دو سال تخفیف گفتم شانزده ساله ام. اما دیگر كار از كار گذشته بود و آن قدر كتك خورده بودم كه به درد مصاحبه نمی خوردم. برم گرداندند تو سلول، پیش بقیه.»

همه چیز در ظاهر خوب چیده شده بود. 23 نوجوان با لباسهای نسبتا تمیز می‌آمدند به دیدار صدام. صدام با آنها خوش و بش می‌کرد و از اینکه کودکانی مثل آنها با زور به جنگ فرستاده شده‌اند می‌گفت. بعد هم وعده آزادی آنها را می‌داد. بچه‌های چهارده پانزده ساله هم حتما خوشحال از آزادی پیش رو کف می‌زدند و از این لطف صدام تشکر می‌کردند.

همه چیز خوب چیده شده بود و خوب پیش می‌رفت تا اینکه نوبت به آن 23 نفر رسید. آنها نه کف زدند و نه هورا کشیدند. آنها فهمیده بودند که قرار است این بازی تبلیغاتی صدام است برای اینکه از تبعات از دست دادن خرمشهر کمی بکاهد. بچه‌ها این را فهمیدند و نتیجه‌اش شد شکنجه و ده سال ماندن در اسارت.

قصه ی این آدم‌ها كمی فراز و نشیب دارد؛ همه شان در یك روز، اما در چند جبهه ی مختلف اسیر شده‌اند؛ 10 اردیبهشت 1361. در لحظه اسارت، از نوجوان 13 ساله میان شان بود تا جوان هجده ساله.

آنها را می‌برند پیش صدام تا نمایشی برای رسانه‌های جهانی ترتیب بدهند. اما همین نوجوان‌های کم سن و سال مقاومت می‌کنند و نقشه بعثی‌ها نقش بر آب می‌شود.

حالا بعد از اینهمه سال کتاب خاطرات آنها رونمایی شده است. روز گذشته در کرمان از کتاب «آن 23 نفر» رونمایی شد. مرتضی سرهنگی که در حوزه تاریخ شفاهی انقلاب و دفاع مقدس چهره‌ای شناخته شده است و حرفی برای گفتن دارد در مراسم رونمایی از این کتاب گفت: « کتاب «آن 23 نفر» یکی از اتفاقات مهم جنگ است اگر گفته شود که 10 اتفاق بزرگ در جنگ افتاده است که برای ما اهمیت دارد یکی همین اتفاق اسرای 23 نوجوان ایرانی خواهد بود.»

این کتاب را «احمد یوسف‌زاده» که خود یکی از آن 23 نفر بوده است نوشته و انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.

اگر کتاب را دست بگیرید و بخوانید حتما متوجه خواهید شد چرا کسی مثل سرهنگی ماجرای آن 23 نفر را یکی از ده اتفاق مهم جنگ عنوان می‌کند. اما حالا قبل از اینکه بتوانید کتاب را تهیه کنید بد نیست بخشی از خاطراتی که اعضای آن گروه 23 نفره پیش از این تعریف کرده بودند را بخوانید:

یحیی كسایی نجفی متولد 1344:

 «تو اتوبوس بودیم و داشتیم خیابان های بغداد را نگاه می كردیم. رسیدیم سر چهار راهی، عكس بزرگی از صدام رو دیوار ساختمانی خودنمایی می كرد. بچه ها تا این لحظه تو غم اسارت بودند. اما كم كم شوخی ها شروع شد. یكی ا زبچه ها با دیدن عكس صدام داد زد: برای سلامتی امام صلوات! بچه ها بلند جوابش را دادند؛ آن هم سه بار. نگهبانان عراقی، هاج و واج و عصبانی داد و فریاد كردند. یكی كمی عربی می دانست، گفت : بابا عكس صدام را دیدیم، سید الرییس، برایش صلوات فرستادیم. نگهبانان با رضایت سری تكان دادند، اسرا را بردند به وزارت دفاع كه به « استخبارات» معروف بود.»

احمد یوسف زاده  متولد 1345:

«با این كه كلی كتك خوردم اما حاضر نشدم بگویم چهارده سال دارم. آخر سر با دو سال تخفیف گفتم شانزده ساله ام. اما دیگر كار از كار گذشته بود و آن قدر كتك خورده بودم كه به درد مصاحبه نمی خوردم. برم گرداندند تو سلول، پیش بقیه.»

محمد ساردویی متولد 1343:

«بیست و سه نفرمان را بردند تو محوطه ی وزارت دفاع. روی زمین های چمن نشستیم. تعدادی نوشابه هم روی میزی چیده بودند. جالب بود كه ما به تصور این كه مبادا چیز دیگری تو قوطی ها باشد، لب به آن نزدیم. خبرنگار، خانمی بود از روزنامه ی الفبا. علیرضا شیخ حسینی با او صحبت كرد. خیلی هم تند و صریح جواب سؤال های او را داد. تصور ما این بود كه علیرضا حتما كتك سیری از عراقی ها بخورد. روز بعد وقتی یك نسخه از روزنامه را به ملا صالح دادند و علیرضا فهمید كه از زبان او همه چیز را وارونه جلوه داده اند، دادش به هوا رفت.»

محمد ساردویی:

«كم كم به شك افتادیم. پیش صلیب سرخ رفتن كه این همه مشكل ندارد. رسیدیم به محوطه ای مانند ترمینال جنوب؛ ساختمانی دایره ای آن جا بود كه توی یك گودی قرار داشت. ساختمان، چندین ورودی بزرگ داشت. از در بزرگی وارد شدیم. سمت چپ اتاقی بود. گفتند یكی یكی وارد آن جا شویم. وقتی از در رد می شدیم، دستگاه الكترونیكی، كنترل مان می كرد. دوباره برمان گرداندند و گفتند كمربندها تان را باز كنید؛ قلاب آن فلزی بود و صدای دستگاه در آمد. یك ربعی منتظر ماندیم. ابووقاص هم تا این جا با ما آمد. او كارتی داشت كه با نشان دادن آن توانست تا این مرحله ما را همراهی كند. یك ربع بعد وارد سالن بزرگی شدیم. سالنی شیك كه یك میز بزرگ كنفرانس وسط آن بود. دور میز حدود پنجاه صندلی قرار داشت. اولین چیزی كه نظرمان را جلب كرد، دوربین فیلمبرداری بود. البته بدون فیلمبردار.... حسین بهزادی كه متولد 1343 است، ماجرا را این طور ادامه می دهد:  رو صندلی ها نشستیم. چند دقیقه ی بعد یك نفر آمد و چیزی تو گوش ملا صالح گفت. صالح هم رو به ما كرد و گفت : تا چند دقیقه دیگر، یك نفر وارد سالن می شود. همه به احترام او بلند شده و كف می زنیم. چند لحظه بعد دری باز شد و ما در میان ناباوری صدام را دیدیم. در حالی كه دست دخترش حلا را گرفته بود. جلوی او افسری تندتند دولا می شد. و قالیچه ها را جلوی پای صدام می گذاشت. صدام در حالی كه محافظین و گروه فیلمبردارها دنبالش بودند، بر روی قالیچه ها قدم می گذاشت و جلو می آمد. پشت سرشان هم یك افسر دیگر تند تند قالیچه ها را جمع می كرد. صدام با دخترش آمد و روی صندلی اصلی میز كنفرانس نشست...»

سید علی نورالدینی متولد 1345:

«نشست و گفت اهلاً و سهلاً شما كودكید، باید الان توی مدرسه باشید، نه میدان جنگ. ما خواهان صلحیم. اما ایران به آتش جنگ دامن می زند...»

منصور محمود آبادی متولد 1347:

«كمی بعد صدام پرسید، كی می تواند جوك بگوید. بچه ها چیزی نگفتند. دوباره خودش گفت: خوب عیبی ندارد، حالا من از دخترم می خواهم یك جوك بگوید. بعد رو كرد به دخترش حلا و گفت: حلا، تو یك جوك می گویی؟ حلا  كه به نظر نقاشی می كشید جواب داد: نه! نمی گویم. بچه ها خنده شان گرفت. این خنده ها ، سوژه ی خوبی دست عكاسان داد. صدام باز هم با خنده های بلند به اوضاع مسلط شد...»

حسن مستشرق متولد 1345:

«آخر سر صدام از ما خواست كه برویم پشت سرش تا عكس یادگاری بیاندازیم. محمود رعیت نژاد – متولد 1344 – از من پرسید چه كار كنیم. بیا كلت اش را برداریم. گفتم مگر می شود. همه مان را می كشند، گفت عیبی ندارد . بگذار این كار را بكنیم. محمود رفت پشت سر صدام. افسران محافظ هم پشت سرش بودند. من هم مشغول سرگرم كردن محافظین شدم. محمود دستش را آرام برد به طرف شانه های صدام. اما ناگهان یكی از محافظین چنان به دست و صورت محمود زد كه بنده ی خدا پرت شد آن طرف.»

*

23 نوجوان ایرانی را به زندان استخبارات می‌برند. 25 روز میگذرد اما کسی کاری به آنها ندارد. شرایط زندان خیلی بد است. آنها می‌خواهند به اردوگاه منتقل شوند اما کسی گوشش بدهکار نیست. بچه‌ها دست به اعتصاب می‌زنند و موفق می‌شوند خواسته‌های خود را به عراقی‌ها تحمیل کنند.

صدام در آن دیدار نمایشی گفته بود که آزادتان میکنم تا برایم نامه بنویسید. احمد یوسف زاده، به توصیه صدام عمل كرد. برای او نامه ای نوشت. نامه را د ر روزنامه به چاپ رساند تا شاید صدام هم آن را بخواند. گوشه هایی از آن نامه چنین است:

«آقای صدام حسین! اگر یادت باشد خواسته ی دیگری هم از ما داشتی. امروز كه من از دانشگاه فارغ التحصیل شده ام، در پاسخ به همان درخواست توست كه این نامه رامی نویسم... می گفتی، همه كودكان دنیا كودكان ما هستند. راستی مگر كودكان حلبچه كه در آغوش مادران مرده شان به جای شیر، گازخردل فرو بردند، مال این دنیا نبودند. مگر امیر پانزده ساله – امیر شاه پسندی، اهل كرمان كه سخت ترین شكنجه ها را در اردوگاه ها ی عراق تحمل كرد– كه نقیب محمد، افسر بعثی تو، زیر تازیانه سیاهش كرد و بعد هم با اتوی داغ گوشت پاهای او را كند و وادار كرد با همان پاهای بریده شده روی شن های ارودگاه بدود از فرزندان همین دنیا نبود؟

صدام حسین! همه ی آن رزمندگان كوچكی كه در آوریل سال 1982 به حضورشان پذیرفتی با تحمل شكنجه هایی كه ذكرشان در ستون این روزنامه نمی گنجد، پس از گذراندن شیرین ترین سال های عمرشان در شكنجه گاه های تو، سرانجام با گردنی افراشته قدم به خاك میهن شان گذاشتند و امروز همه دكتر و مهندس شده اند و در سازندگی كشورشان سهیم هستند...

در پایان این مثل ایرانی ها را هم به خاطر بسپار كه زمستان می گذرد اما رو سیاهی به ذغال می ماند.»

 

به نقل از رجانیوز

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]