تاریخ انتشار خبر: 02 مهر 1393 - ساعت 10:57:58
نقد كتاب«در جستجوي امر قدسي»

نقد كتاب«در جستجوي امر قدسي»

كتاب « در جستجوي امر قدسي » حاصل گفت‌وگوي رامين جهانبگلو با دكتر سيدحسين نصر پيرامون زندگي خانوادگي، تحصيلات و تحقيقات، فعاليتهاي سياسي و نيز ديدگاهها و نظرات ايشان درباره دين، سنت، تجدد، تصوف و امثالهم است.@

كتاب « در جستجوي امر قدسي » حاصل گفت‌وگوي رامين جهانبگلو با دكتر سيدحسين نصر پيرامون زندگي خانوادگي، تحصيلات و تحقيقات، فعاليتهاي سياسي و نيز ديدگاهها و نظرات ايشان درباره دين، سنت، تجدد، تصوف و امثالهم است. اگرچه مقدمه‌اي بر اين كتاب نگاشته نشده است تا زمان دقيق انجام اين گفت‌وگو معلوم باشد، اما در جايي از گفت‌وگو دكتر نصر با اشاره به آغاز كار خود در دانشگاه جورج‌ واشنگتن در سال 1984، خاطر نشان مي‌سازد كه «اكنون هفده سال از آن مي‌گذرد كه در اين دانشگاه تدريس مي‌كنم» ص(197) لذا مي‌توان دريافت زمان انجام اين گفت‌وگو سال 2001 ميلادي(1380ه.ش) بوده است. به هرحال، كتاب حاضر با ترجمه آقاي سيدمصطفي شهرآييني در سال 1385 توسط نشر ني در شمارگان 3300 نسخه براي نخستين بار چاپ و منتشر مي‌گردد. اين كتاب شامل شش بخش در 443 صفحه است.

سيدحسن نصر در سال 1312 در تهران متولد شد. پدر او سيدولي‌الله نصر از جمله نمايندگان اولين دوره مجلس شوراي ملي و مادرش ضياءاشرف نصر (كيا) نوه شيخ فضل‌‌الله نوري بود. وي پس از طي دوره ابتدايي در ايران، در سال 1324 راهي آمريكا شد و تحت نظر دايي خود، عماد كيا، كه چندي بعد كنسول ايران در نيويورك شد، تحصيلاتش را پي گرفت. نصر ابتدا وارد مدرسه پِدي در بوستون شد و سپس از سال 1946 تا 1950م. در دانشگاه ام.آي.تي به تحصيل در رشته فيزيك پرداخت. پس از آشنايي با دي‌سانتي‌يانا و گذراندن دوره‌اي غيررسمي درباره فلسفه هندي، و نيز آشنايي با آثار رنه‌گنون، كوماراسوامي و نيز فريتيوف شوان به عنوان سه نويسنده بزرگ سنت‌گرا، گرايش به تحقيق و مطالعه در امور مابعدالطبيعه و آموزه‌هاي سنتي و شرقي در وي تشديد شد. نصر پس از پايان دوره كارشناسي فيزيك، تحصيلات خود را در رشته زمين‌شناسي و ژئوفيزيك دانشگاه‌ هاروارد پي گرفت كه منجر به اخذ مدرك كارشناسي ارشد (فوق‌ليسانس) در اين رشته در سال 1956 شد، اما در كنار آن مطالعات خود را در زمينه فلسفه و نيز تاريخ علم هم دنبال كرد. وي دوره دكتري را در دپارتمان تاريخ علم هاروارد گذراند و در سال 1958 رساله‌اش را كه بعدها به صورت كتابي تحت عنوان «مقدمه‌اي براي آموزه‌هاي كيهان شناسي در اسلام» به چاپ رسيد، ارائه كرد. دكتر نصر در همان سال (يعني 1337 ه.ش) به ايران بازگشت و به عنوان استاديار فلسفه و تاريخ علم در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران مشغول تدريس شد. وي پنج سال بعد به درجه استادي كامل رسيد و در سال 1347 به رياست دانشكده ادبيات منصوب شد. دكتر نصر پس از ورود به ايران، ابتدا با حضور در جلسات درس فلسفه و عرفان سيدمحمد كاظم عصار و سپس علامه طباطبايي به تكميل آموزه‌هاي خود در حوزه فلسفه و عرفان اسلامي پرداخت و در حلقه شاگردان علامه درآمد. آشنايي او با هانري كربن و آيت‌الله مطهري نيز در همين زمان صورت گرفت. شركت در جلسات درس آيت‌الله سيدعبدالحسين قزويني و مهدي الهي قمشه‌اي بخش ديگري از سير مطالعاتي وي در ايران بود. دكتر نصر در اوايل دهه 70 ميلادي به عضويت مؤسسه بين‌المللي فلسفه واقع در پاريس درآمد و به دنبال آن در سال 1353 به تأسيس «انجمن شاهنشاهي فلسفه» تحت حمايت فرح ديبا پرداخت. وي اندكي پيش از اين از سوي شاه به عنوان رئيس دانشگاه صنعتي آريامهر (شريف) برگزيده شده بود. همزمان با اوج‌گيري نهضت انقلابي مردم ايران و مقارن روي كار آمدن دولت شريف‌امامي در شهريور 57، دكتر نصر به سمت رئيس دفتر فرح منصوب شد و تا هنگام سقوط رژيم پهلوي در اين سمت ماند. وي اندكي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي از كشور خارج شد و به دنبال سرنگوني رژيم پهلوي، در آمريكا اقامت گزيد. دكتر نصر از سال 1979 تا 1984 در دانشگاه تمپل در ايالت فيلادلفيا مشغول تدريس شد و پس از آن كار خود را در دانشگاه جورج واشنگتن پي گرفت كه تاكنون ادامه دارد.

دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران كتاب« در جستجوي امر قدسي » را مورد نقد و بررسي قرار داده كه با هم ميخوانيم:

كتاب «در جست‌وجوي امر قدسي» را به لحاظ موضوعي مي‌توان به دو بخش تقسيم كرد؛ يك بخش حاوي ديدگاههاي فلسفي و عقيدتي دكتر سيدحسين نصر است كه در آن عمدتاً نقطه نظرات ايشان دربارة مسائلي مانند سنت، تجدد، امر قدسي، تصوف، عرفان، فلسفه اسلامي و امثالهم شرح داده شده است و بخش ديگر به مسائلي مانند وضعيت خانوادگي، ارتباط با شخصيتهاي علمي، مذهبي و سياسي، طي كردن مدارج تحصيلي و دانشگاهي، مسئوليتهاي فرهنگي و سياسي، اظهار نظر راجع به شخصيتها و وقايع مختلف و امثالهم اختصاص دارد كه در يك نگاه كلي مي‌توان آنها را تحت عنوان «مسائل تاريخي» طبقه‌بندي كرد.

در اين نوشتار، فارغ از آن كه با ديدگاههاي فلسفي، عرفاني و عقيدتي دكتر نصر موافق باشيم يا مخالف، و همچنين ضمن اذعان به شأن و جايگاه علمي و تحقيقاتي ايشان، باب بحث را دربارة اين مسائل مسدود نگه مي‌داريم؛ چرا كه ورود به اين مباحث، ما را از هدف اصلي اين جزوه كه نقد و بررسي مسائل تاريخي است، دور مي‌سازد. البته لازم به ذكر است كه در بررسي آن بخش از مطالب كتاب كه جنبه تاريخي دارد، چه بسا اشاره‌ به برخي ديدگاههاي نظري ايشان ضروري باشد؛ لذا در موارد مقتضي، تنها به قدر نياز براي ايضاح مسائل تاريخي، اين‌گونه مطالب مورد استناد واقع خواهند شد. 

كتاب «درجست‌وجوي امر قدسي» را بايد شناسنامه دكتر نصر در ابعاد نظري و عملي عرفان و فلسفه به حساب آورد؛ به عبارت ديگر مطالعه اين كتاب، خواننده را قادر مي‌سازد تا ضمن آگاهي از ديدگاههاي نظري دكتر نصر پيرامون مقولاتي مانند عرفان، فلسفه، اسلام، سنت و امثالهم، با نحوه سلوك ايشان در زندگي شخصي، اجتماعي و سياسي نيز آشنا شود. تنها از طريق اين آشنايي دو وجهي است كه مي‌توان قضاوت جامع و نسبتاً دقيقي راجع به شخصيت ايشان داشت كه به نظر مي‌رسد تهيه‌كنندگان اين كتاب هم در پي آن بوده‌اند. در واقع بايد اذعان داشت كه دكتر نصر در طول چند دهه گذشته، چه قبل از انقلاب و هنگام حضور در ايران و چه پس از انقلاب و حضور در خارج كشور، هرگز چهره ناشناخته‌اي نبوده است. از سوي ديگر، اظهار نظر دربارة شخصيت ايشان نيز همواره همراه با مناقشات و افراط و تفريط‌هايي بوده است و هر يك از طرفين بخشي از نظرات يا رفتارها و عملكردهاي وي را براي اثبات صحت رأي خويش مورد استناد قرار داده‌اند. اما كتاب «در جست‌وجوي امر قدسي» حاوي مجموعه‌اي از نظرات و عملكردهاي دكتر نصر به صورت توأمان است كه مي‌تواند ملاك و مبناي خوبي براي قضاوت باشد.

براي توفيق در اين زمينه، يكي از نكات مهم، توجه كافي به نحوه ارتباط ميان «نظر» و «عمل» است. اين مسئله را در مورد هر شخصيتي بايد يكي از شاخصه‌هاي اصلي قضاوت قرار دهيم. اگر فرض را بر خوب و مثبت بودن «نظر و ديدگاه» يك فرد بگيريم، اين مسئله به تنهايي هرگز نمي‌تواند براي قضاوت درباره وي كافي باشد. البته اين سخن بدان معنا نيست كه يك نظريه و طرز تفكر را نتوان به تنهايي و فارغ از هر مسئله ديگر مورد ارزيابي و سنجش قرار داد، اما اين كار به تنهايي، براي دستيابي به يك قضاوت تاريخي جامع پيرامون اشخاص و گروهها، بشدت نارسا و ناقص است. يك خلبان خوب و ورزيده، كسي نيست كه صرفاً با مطالعه كتابهاي فراوان و نشستن در كلاسهاي آموزشي و گذراندن دوره‌هاي مربوطه، به لحاظ نظري وارد به فنون پروازي شده باشد. خلبان خوب كسي است كه علاوه بر آگاهيهاي آموزشي و تئوريك، بتواند هواپيما را از زمين بلند كند، آن را در آسمان بخوبي هدايت نمايد، از مسير پرواز منحرف نشود، در هواي متلاطم و توفاني كنترل هواپيما را از دست ندهد، هنگام بروز نقص فني توانايي هدايت هواپيما را در شرايط اضطراري داشته باشد و در نهايت بتواند هواپيما را به سلامت به مقصد رسانده و به زمين بنشاند. اما اگر فردي تمامي كتابهاي مربوط به فنون پرواز را خوانده و كليه دوره‌ها را هم گذرانده باشد ولي عملاً نتواند هواپيما را از زمين بلند كند يا هنگام پرواز، مسير را گم كند و به جاي شهر الف، از شهر ب سر درآورد يا در صورت مواجه شدن با هواي توفاني، دست و پاي خود را گم كند و تصميمات نادرست بگيرد، هرگز نمي‌توان وي را به معناي واقعي كلمه «خلبان» دانست.

دكتر نصر در كتاب حاضر به تشريح دوره‌هاي تحصيلي دانشگاهي و نيز تحقيقات و مطالعاتش روي مسائل مختلف فلسفي، عرفاني و عقيدتي مي‌پردازد. اينها همه همان‌گونه كه پيش از اين نيز اشاره شد، در جاي خود قابل تحسين و احترام است، اما بايد ديد ايشان چه نوع ارتباطي ميان «نظر» و «عمل» (تئوريك و پراتيك) برقرار كرده بود و آن همه تحقيق و تفحص دانشگاهي و همنشيني با شخصيتهاي بزرگي مانند علامه طباطبايي و ديگر بزرگان در عرصه‌هاي دين و فلسفه و حتي تصوف- با همان تعريفي كه ايشان از اين واژه به دست مي‌دهند- چه تأثيري بر عملكردها و رفتارهاي اجتماعي و سياسي ايشان گذارده بود.

براي ورود به اين بحث ابتدا جا دارد افكار و عقايد دكتر نصر را از زبان خود ايشان بشناسيم. ايشان در جايي، عالَم فلسفي خود را چنين تعريف مي‌كند: «...عالم فلسفي من تركيبي است ميان جاويدان خرد كه من مدافع و از جمله نمايندگان آنم، و سنت اسلامي كه در راه احياي آن كوشيده‌ام و خود را از پيكره آن جدا نمي‌دانم.»(ص92) البته بديهي است اين عالَم فلسفي در طول ساليان درازي شكل گرفته و قوام يافته است. دكتر نصر جوان پس از اخذ دكترا و ورود به ايران، ابتدا در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران كه از آن به عنوان مركز اصلي تفكر در ايران ياد مي‌كند(ص102) مشغول تدريس مي‌گردد و در فضاي «پوزيتيويستي نوع اگوست كنتي» حاكم بر اين دانشكده، تصميم به معرفي «فلسفه اسلامي» و نيز فلسفه شرقي مي‌گيرد. وي سپس به تكميل آموزه‌هايش در حوزه فلسفه اسلامي مي‌پردازد، چرا كه درمي‌يابد آنچه در اين زمينه در غرب از اساتيد بزرگي چون ولفسن و ژيلسون آموخته بود، كامل و كافي نبوده است.(ص121) بدين منظور در جلسات درس آقا سيدمحمد كاظم عصار شركت مي‌كند و پس از آشنايي با علامه طباطبايي، به حلقه شاگردان ايشان مي‌پيوندد و با آيت‌الله مطهري نيز در اين حلقه آشنايي و صميميت پيدا مي‌كند. آشنايي با هانري كربن فصل ديگري در پويش فلسفي و عرفاني دكتر نصر است و سپس دوراني از بحث و فحص فلسفي در حوزه‌هاي اسلامي، شرقي و غربي در زندگي ايشان آغاز مي‌گردد. در پي اين‌گونه تلاشها و نيز بهره‌گيري از محضر اساتيد بزرگ ديگري مانند سيدعبدالحسين قزويني و مهدي الهي‌قمشه‌اي، دكتر نصر اظهار مي‌دارد: «روي هم رفته من از تربيت فشرده فلسفي به شيوه سنتي برخوردار شدم چرا كه مي‌خواستم تا جايي كه مي‌توانستم آموزش سنتي را جهت تكميل آموزشهايي كه در غرب ديده بودم، تجربه كنم.»(ص135) حاصل اين گونه تعليم و تعلمات چنان است كه دكتر نصر را به اتخاذ ديدگاههايي درباره خود وامي‌دارد و در واقع ايشان در جاي جاي اين كتاب، خود را در زمينه فلسفه و عرفان اين‌گونه به مخاطبان معرفي مي‌كند: «من خود را در مسير اصلاح‌طلباني مانند عبده و مانند او نمي‌دانم بلكه فروتنانه خود را احياگر انديشه اسلامي و پاره‌اي از سنت فلسفي اسلام مي‌بينم اما بسياري چيزها گفته‌ام كه به ذهن ملاصدرا و ميرداماد نرسيده است چرا كه فلسفه اسلامي نه چيزي مرده كه سنت فلسفي سرزنده‌اي است.»(ص130) در پي اين ادعاي سترگ، دكتر نصر خود را به عنوان اميد علامه طباطبايي و هانري كربن براي احياي سنت عقلاني ايران قلمداد مي‌كند: «كربن به احياي سنت عقلاني ايران و معرفي تازه‌اي از آن علاقه‌مند بود. و اما علامه نيز البته به اين امر سخت علاقه‌مند بودند... گفتني است كه هم علامه و هم كربن در اين باره نگاهشان به من بود چون من نيز خود را يكسره وقف همين وظيفه حفظ، احياء و معرفي سنت فكري اسلامي كرده بودم و از اين رو هر دوي آنها مرا همچون حلقه ارزشمندي ميان خودشان مي‌ديدند.»(ص161) بر مبناي همين برداشت از خود است كه دكتر نصر خويشتن را در كنار علامه طباطبايي و كربن، زمينه‌ساز اقبال فرهيختگان جديد به فلسفه اسلامي مي‌شمارد: «كوشش‌هاي علامه طباطبايي، كربن و خود من از سويي، و تلاش فيلسوفان سنتي جوان‌تري همچون آشتياني و مطهري از ديگر سو، زمينه‌ساز اقبال فرهيختگان جديد به فلسفه اسلامي شد و رفته رفته پژوهشگران جوان‌تري پا به ميدان نهادند.»(ص163) البته در اين فراز جاي تعجب است كه چرا دكتر نصر خود را در كنار علامه و كربن از يك سو و شخصيتهايي مانند آشتياني و مطهري آن هم به عنوان «فيلسوفان سنتي جوان‌تر» از سوي ديگر، قرار داده است. حال آن كه اين هر دو دستكم به لحاظ سني بزرگتر از وي بوده‌اند. به هر حال حاصل سخن ايشان را درباره خود مي‌توان در اين جمله دانست: «احساس مي‌كنم كه عميقاً در سنت اسلامي و به ويژه در سنت اسلامي- ايراني ريشه دارم؛ احساس مي‌كنم كه ريشه در تعاليم ابن‌سينا، سهروردي، ملاصدرا، مولوي، جامي، و ابن‌عربي دارم و ديگران هم تا اندازه‌اي بر من تأثيرگذاشته‌اند اما با اين همه من ريشه در حقيقت جهاني يا همان جاويدان خردي دارم كه منحصر به جهان ايراني يا حتي كل جهان [معاصر] نيست بلكه به راستي كه جهان شمول است.»(ص201)

اما براي تكميل اين مقدمه شايسته است اشاراتي نيز به برخي تعريف‌هاي دكتر نصر از سنت و تصوف داشته باشيم تا آشنايي بيشتري با مواضع فكري و نظري ايشان حاصل شود: «من هيچ جنبه‌اي از فرهنگ ايراني را جداي از اسلام نمي‌بينم؛ حتي سيزده‌بدر كه بخش جدايي ناپذير سزندگي در ايران است... به اين ترتيب من هيچيك از عوامل فرهنگ ايراني را جداي از اسلام نمي‌دانم.»(ص229) ايشان به لحاظ فردي نيز خود را كاملاً مقيد و ملتزم به احكام شرعي معرفي مي‌كند: «من از بيست سالگي با حيات معنوي سر و كار داشته‌ام. اين ارتباط منحصر به نوشتن درباره تصوف نيست بلكه بيش از هر چيز ديگري شامل زيستن عارفانه است و از آنها گذشته البته من در التزام عملي به اسلام نيز بسيار جدي بوده‌ام. من از بيست سالگي هرگز يك روز و حتي يكبار هم نمازم را ترك نگفته‌ام و هيچ‌گاه روزه‌ام را نشكسته‌ام...»(ص241) تعريفي كه ايشان از تصوف مي‌دهد نيز بسيار در خور توجه است: «بر اين نكته انگشت مي‌گذارم كه عمل به تصوف تنها در چارچوب دين اسلام ميسر است و اين دو [اسلام و تصوف] در طول زندگي‌ام هرگز از همديگر جدا نبوده‌اند.»(ص242) ديدگاه دكتر نصر درباره سنت هم حاكي از پيوند وثيقي است كه ايشان بين آن و دين قائل است: «سنت در كاربرد ما از آن، به معناي حقايق داراي خاستگاه قدسي و منشاء وحياني است با تفاوتهاي ظريفي كه در سنت‌هاي گوناگون درباره آن هست؛ همه اين سنت‌ها متفق‌القولند در اين كه سنت به معناي حقايقي است كه سرچشمه‌اش از قلمروي معنوي، از خدا، و به زبان مابعدالطبيعي از حقيقتي غايي است كه در هر تمدن ديني- تاريخي، جزئيات و [نحوه] انتقال ويژه‌اي داشته است... به اين ترتيب سنت به معناي متداول كلمه نه تنها به معناي دين است بلكه در دل آن جاي دارد.»(ص259) و در مقابل، تجدد و تجددگرايي را چنين تعريف مي‌كند: «ما سنت‌گرايان- از جمله خود من- اصطلاح تجددگرايي را به شيوه‌اي مبهم، فقط بر چيزهايي اطلاق نمي‌كنيم كه امروزه رواج دارد بلكه آن را شيوه نگرشي خاص به جهان مي‌دانيم كه در حقيقت در دوره نوزايي شروع شد... آنچه انسان‌گرايي، عقل‌گرايي و دوره نوزايي ناميده مي‌شود، حقيقت مطلق و نهاييِ متعالي از سطح انسان‌ها را انكار كرده و از نظام الهي به [نظام] انساني فرو مي‌افتد. تجددگرايي خود انسان را «مطلق» مي‌گيرد و به معنايي به انسان جنبه مطلق مي‌بخشد.»(صص260-259)

به اين ترتيب با شناختي نسبي از ديدگاهها و نيز سلوك و رفتار شخصي دكتر نصر، اينك مي‌توانيم به بررسي ديگر ويژگيهاي ابعاد نظري و عملي ايشان در حوزه‌هاي سياسي و اجتماعي بپردازيم. مهمترين مسئله در اين زمينه، ديدگاه دكتر نصر دربارة رژيم پهلوي و نيز عملكرد ايشان در آن برهه، بويژه نوع قضاوت درباره ديدگاهها و عملكردهاي خود در آن دوران است. 

در يك نگاه كلي، دكتر نصر ديد مثبتي به رژيم پهلوي دارد؛ لذا بايد پرسيد چگونه فردي كه خود را يك «فيلسوف اسلامي سنت‌گرا» مي‌خواند مي‌تواند اين طرز تلقي را از آن دوران داشته باشد؟ مسئله مهم آن كه ديدگاه كنوني دكتر نصر (زمان انجام گفت‌وگوي حاضر) نيز مؤيد نگاه آن هنگام است و هيچ‌گونه نقادي و يا تشكيكي به آن نگاه مشاهده يا احساس نمي‌شود. به عنوان نمونه، ايشان در مورد نوع نگاهش به پهلوي اول در ايام نوجواني، مي‌گويد: «من شخصاً براي رضاشاه كه در كودكي به چشم شگفتي به او مي‌نگريستم احترام بسياري قائل بودم به اين دليل كه او دستور اجراي برنامه‌اي به نام «پرورش افكار» را داده بود كه هفته‌اي يك بار برگزار مي‌شد.»(ص37) و اندكي بعد مي‌افزايد: «رضاشاه براي من، چنان‌كه براي بسياري از جوانان آن روزگار، گونه‌اي قهرمان بود» سپس ضمن انتقاد از نسنجيدگي و شتابزدگي «سياستهاي مربوط به كشف حجاب» كه به تقليد از آتاتورك در ايران به اجرا درآمد و نيز سياست «دست اندازي به زمين‌هاي مردم»، خاطر نشان مي‌سازد كه با اين همه «او براي ما نوجوانان قهرماني ملي بود كه ويژگي‌هاي مثبتش بر ويژگي‌هاي منفي او مي‌چربيد.»(صص40-41) 

البته اين كه ايشان در دوران كودكي و نوجواني و در فضا و شرايط آن هنگام، رضاخان را به عنوان يك «قهرمان ملي» مي‌ديده است، مي‌تواند موضوع چندان با اهميتي محسوب نشود، هرچند كه اين نوع نگاه به رضاخان آن هم در سن كودكي، با قدرت تجزيه و تحليل مسائل به مقتضاي آن سن، قطعاً نمي‌تواند به دليل صدور «دستور اجراي برنامه‌اي به نام پرورش افكار» بوده باشد؛ بنابراين بايد در جست‌وجوي علت ديگري براي شكل‌گيري اين نگاه نزد دكتر نصر در آن سن و سال گشت كه البته به سرعت و به سهولت نيز مي‌توان آن را در لابلاي صحبتهاي ايشان دربارة وضعيت خانوادگي، دوستان و معاشران پدر و نيز شأن و جايگاه پدر در دستگاه و ديوان اداري و سياسي آن هنگام يافت: «او از سياست نيز بركنار نبود، پدرم عضو نخستين مجلسي بود كه پس از انقلاب مشروطه بنيانگذاري شد و در تدوين قانون اساسي هم دستي داشت. از همين رو، نزديك‌ترين دوستانش مرداني مانند محمدعلي فروغي و محتشم‌السلطنه اسفندياري، از مقامات بلندمرتبه سياسي كشور بودند.»(ص12) وجود فراماسونهاي برجسته در حلقه دوستان نزديك پدر دكتر نصر و نيز وضعيت فرهنگي- خانوادگي ايشان كه خود نام «نه بي‌ديني بلكه گشودگي نسبت به غرب»(ص18) را بر آن مي‌نهد، مي‌تواند كمك شاياني به خوانندگان براي فهم علل و عوامل نگاه بسيار مثبت «سيدحسين» به رضاخان در سنين كودكي بنمايد. از طرفي جايگاه پدر ايشان به عنوان سخنران ثابت جلسات «پرورش افكار» كه خود رضاخان نيز در آن حضور مي‌يافت، حاكي از ميزان نزديكي اين خانواده به دربار پهلوي است؛ بنابراين مي‌توان درك كرد كه يك كودك در آن شرايط سني، خانوادگي و احساسي، به «شاه» به عنوان يك قهرمان نگاه كند، اما جمله‌اي كه دكتر نصر در ادامه گفتار خويش راجع به قهرمان دوران كودكي‌اش مي‌گويد، نكته مهم ديگري را در خود نهفته دارد: «من غير از او هيچ قهرمان بزرگ سياسي را در [خاطرة] خود سراغ ندارم.»(ص41) نكته‌اي كه در اين جمله جلب توجه مي‌كند، مهر تأييد زدن بر انگاره‌هاي دوران كودكي در سنين پيري و پختگي است؛ بدين معنا كه ايشان همچنان رضاخان را يك «قهرمان بزرگ سياسي» مي‌داند و جز او نيز تاكنون قهرمان سياسي ديگري را در قرن معاصر براي ايران سراغ ندارد.

شخصيت رضاخان به عنوان يك قزاق بيسواد، اما در عين حال متهور و ماجراجو كه اواخر قرن گذشته شمسي، نظر مأموران استعمار انگليس در منطقه را به خود جلب كرد، تاكنون مورد بحث و بررسي‌هاي فراواني قرار گرفته است و دستكم در مورد پاره‌اي خصوصيات وي، مي‌توان اتفاق‌نظر گسترده‌اي ميان مورخان مشاهده كرد. البته دكتر نصر دو انتقاد رقيق از رضاخان ‌دارد كه يكي دربارة به كارگيري «سياستهاي بسيار نسنجيده و شتابزده» در كشف حجاب و ديگري «دست‌اندازي به زمين‌هاي مردم» است. جالب اين كه در هر دو مورد ايشان از به كارگيري الفاظ و عباراتي كه بيانگر «ديكتاتوري» رضاخان باشد، اجتناب مي‌ورزد، در حالي كه از دكتر نصر به عنوان يك فرد سنت‌گرا انتظار مي‌رفت حداقل اشاره‌اي به سياستها و برنامه‌هاي اجرا شده به دست رضاخان در جهت نابود سازي سنتها و جاري كردن تجدد در سطحي‌ترين و مبتذل‌ترين شكل خود در ايران، داشته باشد و اين همه البته به سطح فكر و شخصيت نازل اين عنصر برگزيده انگليسي باز مي‌گشت، تا جايي كه تعابير مأموران انگليسي درباره رضاخان به صراحت اين مسئله را مورد اشاره قرار مي‌داد. سِر پرسي لورين، وزير مختار انگليس در ايران، رضاخان را «سربازي پرعزم و ماجراجو ولي كم‌سواد» مي‌خواند و در نامه‌اي به تاريخ 11 ژانويه 1922 (21 دي1301) به لرد كرزن - وزير امور خارجه وقت انگليس - خاطر نشان مي‌سازد: «با در نظر گرفتن اصل و نسب و پرورش نازل [رضاخان] طبيعي است كه او مردي تحصيل نكرده و كم سواد است.» (سيروس غني، ايران، برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ترجمه حسن كامشاد، انتشارات نيلوفر، تهران، چاپ سوم، 1380، ص276) همچنين پيش از وي، نُرمن - وزير مختار وقت انگليس- نيز رضاخان را «دهاتي جاهل ولي زبل» خوانده بود.(همان، ص240) بنابراين بديهي است فردي با اين خصوصيات، اساساً از قدرت فكري لازم براي برنامه‌ريزيهاي فرهنگي سازنده برخوردار نيست و يكسره به آلت فعل سياستهاي بيگانه و ابزار كار داخلي آنها يعني محافل فراماسوني تبديل مي‌گردد. مبارزه شديد و بيرحمانه‌اي كه در دوران رضاخان با دين و سنت و فرهنگ ايراني- اسلامي تحت پوشش سياستهاي باستان‌گرايانه آغاز گرديد، حاصل عملي شدن چنين سياستهايي بود. در حوزه سياست نيز حاكميت يك فرد با اصل و نسب و پرورش نازل، ديكتاتوري سياه و سنگيني بود كه نفسها را در سينه‌ها حبس و كشتار و حبس و تبعيد را بر كشور حاكم ساخت. اين مسئله به حدي واضح و روشن است كه حتي كساني كه در مجموع با نگاه مثبت به رضاخان مي‌نگرند نيز قادر به كتمان آن نيستند: «از حدود سال 1311 تا كناره‌گيري از سلطنت در شهريور 1320 خودكامه‌تر شد و حالت مطلق‌انديشي‌اش بيشتر بروز كرد. ديكتاتوري به تمام معنا شد. مشغله و وسواس فكري رضاشاه كه پسرش به تاج و تخت برسد و دودمانش ادامه يابد، رفته رفته ابعاد بيماري كژخيالي به خود گرفت...»(سيروس غني، همان، ص423)

علي‌رغم اين همه و مسائل بسيار ديگري كه در كتابهاي مختلف مضبوط است و بعيد مي‌نمايد كه دكتر نصر از آنها بي‌اطلاع باشد، ايشان همچنان از رضاخان به عنوان تنها قهرمان ايران طي سده اخير نام مي‌برد و نه تنها متعرض خصائل زشت و ناپسند و عملكردهاي ويرانگرش نمي‌شود، بلكه به نوعي درصدد پاك كردن پاره‌اي از اين صفات از جمله ديكتاتوري برمي‌آيد. اشاره به ماجراي سخنراني پدر در جلسه پرورش افكار و خواندن شعري كنايه‌آميز از سعدي و اشاره با دست به رضاخان، اگرچه به ظاهر، انتقادي را متوجه رضاخان مي‌سازد، اما در واقع يكي از بزرگترين و بارزترين صفات منفي وي يعني ديكتاتوري و خشونت بي‌حد و حصرش را نفي و انكار مي‌كند؛ چرا كه علي‌رغم انتقاد گزنده ولي‌الله‌خان نصر از وي، رضاخان به هنگام خروج از آن مجلس، تنها به ذكر همين يك جمله اكتفا مي‌كند كه «ولي‌الله خان! خوب ما را تنبيه كرديد» و هيچ واكنشي فراتر از اين نسبت به وي صورت نمي‌گيرد.(ص39) اين در واقع دموكراتيك‌ترين رفتار در برابر يك انتقاد بسيار گزنده است. حتي اگر واقعي بودن اين ماجرا را بپذيريم، آيا جاي تعجب نيست كه دكتر نصر از ميان تمامي رفتارهاي سياسي رضاخان تنها اين مورد را به عنوان يك نمونه بارز و مشخص ذكر كرده است؟ آيا قتل و حبس و شكنجه دهها نيروي مبارز ديگر ارزش اشاره كردن را هم نداشت؟
با توجه به آنچه درباره اين بخش از كتاب آمد، در خوشبينانه‌ترين حالت بايد گفت نگاه مثبت دكتر نصر به دوران رضاخان و شخص وي قاعدتاً نمي‌تواند مبتني بر دلايل و براهين عقلي و تاريخي و مستند، و متكي به اسناد و شواهد تاريخي باشد، بلكه بيشتر بر اساس احساسات و تمايلات شخصي و فردي ايشان به عنوان عضو يك خانواده متعلق به طبقه اشرافيت ديوانسالار است. در حالي كه اگر دكتر نصر، نه در خانواده ولي‌الله خان نصر، بلكه در يك خانواده معمولي متولد شده و رشد كرده و به مدارج علمي حاضر رسيده بود، به يقين نوع نگاه وي به دوران پهلوي اول و نيز ارزيابي‌اش از آن دوران با آنچه اينك مطرح شده است، تفاوت بسياري داشت. در چارچوب اين فرض مي‌توان پنداشت كه در صورت مزبور، مسلماً ايشان به عنوان يك فرد سنت‌گرا، از نقش و تأثير شبكه‌هاي فراماسونري در تخريب فرهنگ و سياست ايران طي سده اخير، سخن به ميان مي‌آورد و در قبال اين مسئله مهم و تعيين كننده، سكوتي مطلق و سنگين اتخاذ نمي‌كرد.

در دوران پهلوي دوم، دكتر نصر علاوه بر حفظ ديدگاه خاص خود به اين رژيم، پاي در صحنه عمل اجتماعي نيز مي‌گذارد و از نزديك با مسائل مختلف آشنا مي‌گردد. نخستين تجربه وي در اين زمينه، تدريس در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است و به مرور زمان پستها و مسئوليتهاي ديگري از جمله رياست دانشكده ادبيات، معاونت دانشگاه تهران، رياست دانشگاه صنعتي آريامهر و رياست دفتر فرح ديبا را عهده‌دار مي‌گردد. بديهي است چنين مسئوليتهايي به خودي خود اين قابليت را داشته است كه دكتر نصرخواه ناخواه با واقعيتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي كشور آشنا گردد؛ بويژه از آنجا كه ايشان تحصيلات خود را در رشته فلسفه به پايان رسانده بود انتظار مي‌رفت كه تعمق و تدقيق بيشتري در امور داشته باشد و به نحو جامع‌تري، مسائل را بررسي و ريشه‌يابي كند. از سوي ديگر، حساسيتهاي ايشان روي مسائلي مانند سنت و تجدد، و نيز تلاش و تمايل براي حفظ استحكام سنتها قاعدتاً مي‌بايست علل و عوامل اصلي تخريب فرهنگ، سنت و دين را براي ايشان آشكار و مكشوف مي‌ساخت.

البته دكتر نصر در جاهايي، اشاراتي به برخي علل و عوامل دارد: «نخستين چيزي كه در دنياي جديد رخ داد اين بود كه در پي دنيوي سازي مكان و زمان، زندگي نيز از تقدس افتاد و در پي آن انسان جديد به جايگاه مكان مقدس، حتي فكر هم نمي‌كرد... از دست رفتن سرچشمه امر قدسي كم‌كم دنيوي سازي جهان ما را كه البته شامل مكان و نيز فضاي طبيعت دست نخورده هم بود، در پي داشت.(ص100) اما همان‌گونه كه ملاحظه مي‌شود اين سخنان به حدي كلي است كه گويي يك جريان اجتناب‌ناپذير در طول تاريخ، فارغ از اراده انسانها و جوامع، همه را به همراه خود به سوي هدف معيني مي‌كشاند. البته با توجه به شناختي كه از طرز تفكر ايشان داريم، مي‌دانيم اين گونه تبيين ماركسيستي از تاريخ و سير تحول جوامع، مورد پذيرش ايشان نيست، لذا جاي تعجب دارد كه چرا دكتر نصر بدين نحو كلي و بدون ورود به جزئيات مسائل، سخن مي‌گويد تا فضائي براي چنين برداشتهايي از نظرات ايشان ايجاد شود. در واقع از ايشان انتظار مي‌رفت كه براي تبيين وضعيت فرهنگي و فكري حاكم بر ايران دوران پهلوي و زمان حضور و فعاليت در ايران، اندكي دقيق‌تر و مشخص‌تر به تبيين علل و عوامل آن مي‌پرداخت، نه آن كه به جريان دنيوي‌سازي به صورت كلي و با فاعل مجهول اشاره كند. مسلماً در آن صورت، سياستها، برنامه‌ها و عملكردهاي حاكميت و حكومتگران، مي‌بايست يكي از بخشهاي اصلي تجزيه و تحليل ايشان را تشكيل مي‌داد. با توجه به اين مسئله، آيا مي‌توان پنداشت كه دكتر نصر براي احتراز از ورود به چنين مباحثي، به كلي گويي درباره علل به راه افتادن جريان سنت‌زدايي، دين ستيزي و تجددگرايي مبتذل و سطحي در ايران پرداخته است؟

نكته جالبتر اين كه هرچند دكتر نصر درباره علل و عوامل عيني و داخلي روند تخريب سنتها در ايران، در مجموع سكوت اختيار كرده يا با بيان برخي كليات به سرعت از روي مسئله‌اي با اين اهميت رد شده است، اما آنجا كه از بازسازي سنتها و رونق‌يابي فلسفه اسلامي سخن به ميان آمده، وارد جزئيات نيز شده و از اقدامات پهلوي‌ها و به ويژه فرح ديبا در اين زمينه ياد كرده است. در كنار هم گذاردن اين دو وجه قضيه، تصويري را پيش چشم مي‌نشاند كه گويي يك جريان اجتناب‌ناپذير تاريخي، آثار و تبعات دنيوي‌سازي و تقدس زدايي و خشكيده شدن سرچشمه امر قدسي را بر ايران دوران پهلوي بر جاي مي‌نهاد و در اين ميان پهلوي‌ها، سعي و كوشش مي‌كردند تا به تجديد سنتها و جاري ساختن دوباره امر قدسي در مملكت بپردازند.

تشكيل «انجمن شاهنشاهي فلسفه» در سال 1352 از جمله مواردي است كه دكتر نصر حمايت فرح ديبا از آن را تلويحاً به عنوان يكي از شاخصه‌هاي دلبستگي وي به احياي فرهنگ و تمدن ايراني و اسلامي قلمداد مي‌كند: «خود كليبانسكي به تهران آمد و من ترتيب ملاقات او را با ملكه دادم. او بنا به صحبت‌هايي كه با هم داشتيم به عرض ملكه رساند كه تأسيس مؤسسه‌اي فلسفي در ايران كار مهمي است؛ مؤسسه‌اي كه همواره مركز بزرگ انديشه خواهد بود. چون من در چندين طرح فرهنگي با ملكه همكاري نزديك داشتم به من گفت كه درباره اين كار فكري بكنم. اين مربوط به پايان سال 1973 و آغاز سال 1974 بود... تني چند از صاحبنظران اين حوزه و علاقه‌مندان به فلسفه را جمع كردم و با آنها درباره اين طرح به رايزني پرداختم. همه آنها هم داستان بودند كه چنين مؤسسه‌اي بايد سازماني مستقل و از پشتيباني مستقيم ملكه برخوردار باشد. كساني كه با آنها در اين باره مشورت كردم شامل مرتضي مطهري، سيدجلال‌الدين آشتياني، عبدالله انتظام، يحيي مهدوي، محمد شهابي، مهدي محقق و كساني مانند اينها و البته هانري كربن بود.»(صص166-165)

حتي اگر فرض را بر اين بگذاريم كه كليه نامبردگان، نظري مشابه و يكسان درباره وابستگي انجمن مزبور به دربار و شخص فرح ديبا داشته‌اند- كه بسيار بعيد مي‌نمايد- اين مسئله به هيچ وجه اثبات كننده جايگاه فرهنگي «ملكه» نيست چرا كه به عنوان مثال شخصيتهايي مانند شهيد بهشتي و شهيد باهنر نيز با ورود به دستگاه آموزش و پرورش و به دست‌گيري زمام تدوين كتابهاي تعليمات ديني توانستند از يك موقعيت، به نفع پيشبرد اهداف اسلامي و انقلابي خويش بهره‌گيرند، بدون آن كه حضور آنها در يك دستگاه رسمي رژيم پهلوي، به معناي تأييد صلاحيت و مقبوليت رژيم و حتي همان دستگاه از نظر آنان باشد. فعاليتهاي تبليغي، ارشادي و سياسي استاد مطهري همزمان با حضور در اين انجمن و نيز تدريس در دانشكده الهيات و معارف اسلامي، مؤيد اين نظر است كه ايشان علي‌رغم نامشروع دانستن رژيم و خاندان پهلوي، از موقعيتهاي مناسب براي تحكيم مباني تفكر اسلامي و صيانت از سنتها و آداب و رسوم ديني و ملي در مقابل تهاجم بي‌امان غرب‌گرايي بهره مي‌گرفت. در واقع مبارزات آشكار و پنهان ايشان در عرصه‌هاي سياسي و فرهنگي- كه دكتر نصر نيز به آن اشاره‌اي تخطئه‌آميز دارد (ص132)- و سپس حضور پررنگ و مؤثر در حركت انقلابي مردم در سالهاي 56 و 57 همگي حاكي از آن است كه استاد مطهري توجه و عنايت لازم را به ريشه‌هاي اصلي مفاسد و كژرويها در آن دوران داشته و به صرف مشاهده چند مورد خاص كه از ظاهري آراسته برخوردار بوده‌اند، دچار غفلت يا اشتباه در تحليل مسائل نمي‌شده است. اين دقيقاً عكس حركتي است كه در آن برهه زماني از دكتر نصر مشاهده مي‌شود؛ يعني مجذوبيت در مقابل امور جزئي و حاشيه‌اي و غفلت از مسائل اساسي و بنياني.

آيا براستي مي‌توان پذيرفت كه دكتر نصر از آنچه توسط رژيم پهلوي رقم خورده، بي‌اطلاع بوده است؟ آيا مي‌توان باور كرد كه شخصيت واقعي اعضاي خاندان پهلوي، بويژه فرح ديبا كه دكتر نصر «در چندين طرح فرهنگي» با وي همكاري نزديك داشته، از ايشان پوشيده مانده باشد؟ با اين همه چگونه است كه ايشان چنين تحليلي از محمدرضا و فرح به دست مي‌دهد: «شاه طرفدار سرسخت فناوري جديد و مدرنيزاسيون بود و با اين همه، ايران را بسيار دوست مي‌داشت. چنين نبود كه او كشورش را دوست نداشته باشد بلكه فكر مي‌كرد كه مدرن شدن به سود ايران است و جوانب منفي اين امر را تشخيص نمي‌داد. اما ملكه بسيار دلبسته فرهنگ ايراني و ابعاد گوناگون آن بود.»(ص171) البته دكتر نصر پس از انتقاد ظريف و خفيفي از محمدرضا، بلافاصله به گونه ديگري درصدد نشان دادن دلبستگي شديد وي به حفظ فرهنگ و سنتهاي ملي و مذهبي از طريق بومي كردن علوم و فناوري روز، برمي‌آيد: «يك روز پس از آن كه به رياست دانشكده ادبيات بازگشته بودم، از دربار با من تماس گرفتند و شاه به من گفت: «همه اين سال‌ها شما درباره اهميت پاسداري از فرهنگ ايراني سخن گفته‌ايد و من انديشيده‌ام كه شما در عين حال چهره‌اي دانشگاهي هستيد كه معاون [دانشگاه] و رئيس [دانشكده] هم بوده‌ايد. مي‌خواهم كه فرصتي استثنايي به شما بدهم. هيچ دانشگاهي نزد من عزيزتر از دانشگاه آريامهر نيست. سعي كن آن را به نحو احسن اداره كني و علوم و فناوري جديد را بومي ايران كرده و آنها را با فرهنگ ما هرچه هماهنگ‌‌تر سازي.»... چنين چيزي، كار يك شبه نبود اما من بي‌درنگ پس از آن كه رئيس دانشگاه شدم، دپارتمان علوم انساني را تأسيس كردم...»(ص172-171)

اينك براي تحليل دقيق‌تر اين‌گونه اقدامات، مناسب است تحليلي كلان از شخصيت پهلوي‌ها داشته باشيم. فرح ديبا در خاطرات خود تحت عنوان «كهن‌ ديارا»، ضمن ستايش از اقدامات رضاخان در ايران كه به تقليد از كمال آتاتورك در تركيه انجام يافت، از آنها تحت عنوان «يك انقلاب صنعتي و فرهنگي بدون خونريزي» نام مي‌برد.(فرح ديبا، كهن ديارا، بي‌جا، 2004 ميلادي، ص46) آن‌گاه دوران تحصيل خود در مدرسه «ژاندارك» تهران را زمينه‌ساز تغييرات فرهنگي‌اش و تبديل شدن از «كودكي خجول و منزوي به دختري متكي به خود و برون‌گرا»(همان، ص 51) عنوان مي‌كند. وي سپس براي ادامه تحصيل به دبيرستان رازي مي‌رود: «مدرسه رازي مختلط بود و نام‌نويسي من در اين مدرسه نشاني بود از روشن‌بيني مادرم. براي من كه در مدرسه ژاندارك با پسران مدرسه سن‌لويي به گردش‌هاي جمعي رفته بودم، مختلط بودن مدرسه رازي، تعجب‌آور نبود. من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم.»(همان،ص62) غوطه‌ور شدن در چنين فرهنگ و رويه‌اي كه به كلي بيگانه و در تضاد با اعتقادات و سنتهاي ملي و مذهبي بود، فرح ديبا را در سنين جواني به شب‌نشيني‌هاي جوانان دهه 30 در آن شرايط فكري و فرهنگي مي‌كشاند: «مادرم كه ميان تربيت سنتي و گشايش ذهن من به روي دنيا در ترديد بود، بر من سخت نمي‌گرفت و گهگاه اجازه مي‌داد تا نيمه شب در خارج از خانه بمانم.»(همان، ص63) فرح با چنين پيشينه فرهنگي و تربيتي براي ادامه تحصيل به پاريس مي‌رود و البته بنا به دلايلي كه از ذكر آنها خودداري مي‌ورزد، سال اول تحصيلش «پايان درخشاني نداشت» و ناچار به تجديد آن مي‌شود. فرح ديبا مورد توجه جهانگير - تفضلي وابسته فرهنگي ايران در پاريس - به عنوان يكي از منتخبان براي ملاقات با «شاه» قرار مي‌گيرد.(همان، ص72) جالب است بدانيم «مئير عزري»- سفير رژيم صهيونيستي در دوران پهلوي- از تفضلي به عنوان «يكي از بهترين دوستان فرهنگ اسرائيل» ياد مي‌كند: «تفضلي را بايد يكي از بهترين دوستان فرهنگ اسرائيل نيز بخوانم، همكاريهايش را مردم اسرائيل هرگز فراموش نخواهند كرد... نامبرده يكي از كساني بود كه انگيزه آشنايي‌ي شاه با شهبانو فرح پهلوي گرديد. فرح ديبا آن روزها در پاريس دانشجوي آرشيتكت بود، در ديداري كه شاه با دانشجويان ايراني در پاريس انجام مي‌داد، سرنوشت، دوشيزه جوان ايراني را همنشين پادشاه كشورش كرد.» (مئير عزري، يادنامه، چاپ بيت‌المقدس، سال 2000م.، ص194) البته در اين كه «سرنوشت»، يك دختر مستغرق در فرهنگ و آداب و رسوم مبتذل غربي و بي‌استعداد در تحصيلات دانشگاهي را «همنشين پادشاه كشورش» كرد يا سرويسهاي جاسوسي صهيونيستي چنين فردي را در آن جايگاه قرار دادند، جاي تأمل بسيار وجود دارد اما به هر حال واقعيت آن است كه «ملكه» در همان گامهاي نخست براي تصاحب اين جايگاه، روحيات غرب‌گرايانه خود را بشدت بروز داد و تمامي وسايل عروسي و جهيزيه خود را از پاريس تهيه كرد: «در آن زمان هرگز به ذهنم خطور نمي‌كرد كه چهار ماه بعد در بازگشت به پاريس در هتل كرييون اقامت خواهم كرد و براي تهيه جهيزيه ملكه آينده ايران، يك بار ديگر به سراغ فروشگاه‌هاي پاريس خواهم رفت.»(فرح ديبا، كهن ديارا، ص74) حتي در زمان برگزاري مراسم عروسي نيز، اين طراحان و آرايشگران پاريسي هستند كه تمامي امور مربوطه را برعهده دارند و حتي در دوخت لباس «ملكه‌ ايران» از سنتهاي فرانسوي بهره مي‌گيرند: «لباسي كه ايوسن لوران برايم طراحي كرده بود، در گوشه‌اي از اطاقم بر چوب رختي آويخته بود. خواهران كاريتا براي آرايش من از پاريس آمده بودند... هنگام پوشيدن لباسي كه روي آن با نخ‌هاي نقره‌‌اي و رشته‌هاي مرواريد (البته مصنوعي) نقش‌هاي ايراني نقده دوزي شده بود، به اهميت كار هنرمندان پاريس پي بردم، آنها برايم آرزوي سعادت در زندگي جديد كرده بودند و به رسم فرانسويان از نخي به رنگ آبي در دوخت لباسم استفاده كرده تا پريان پسري را كه آرزوي پادشاه بود، به من عنايت كنند.»(همان، ص98)

اين مسائل هر چند ريز و جزئي به نظر مي‌رسند، اما بخوبي مي‌توانند بن‌‌مايه فكري فرح ديبا را از ابتدا در مقام «ملكه» نشان دهند و ريشه‌هاي آنچه بعدها به شكل جشن‌هاي دو هزاروپانصد ساله و جشن هنر شيراز و ديگر اقدامات ضدفرهنگي و ضدارزشي دربار، بروز و ظهور پيدا كرد، باز نمايند. البته شرح آنچه در طول نزديك به اين دو دهه گذشت و به تخريب فرهنگ و سنت مردم ايران انجاميد، در حوصله اين بحث نيست، اما شايد بتوان ماحصل و جوهره آن را در نگاهي گذرا به جشن هنر شيراز مشاهده كرد. سِرآنتوني پارسونز سفير انگليس در ايران در كتاب خود به نام «غرور و سقوط» درباره اين مراسم مي‌نويسد: «من دلم براي او مي‌سوخت زيرا آنچه در مخيله شهبانو براي آينده فرهنگي و هنري ايران وجود داشت، با همه زيبايي و ارزشمندي آن براي كشوري مانند ايران قابل هضم به نظر نمي‌رسيد. همان‌طور كه قبلاً هم اشاره كردم اثر سياسي برنامه‌هايي نظير جشن هنر شيراز خيلي شديد بود و بسياري از برنامه‌هاي اين جشن كه بي‌جهت به هنرهاي راديكال و نو اختصاص يافته بود به هيچ وجه با مقتضيات جامعه ايراني تطبيق نمي‌كرد. چرا مي‌بايست اينقدر پول صرف تبليغ و ترويج هنرهاي اروپايي و جمع‌آوري مجموعه‌هاي هنري اروپا گردد و چنان مراكز فرهنگي و هنري بزرگي، خارج از ظرفيت اداره آن از طرف ايرانيان تأسيس شود.»(خاطرات دو سفير، ترجمه محمود طلوعي، چاپ سوم، تهران، 1375، ص293) اما اين‌گونه برنامه‌ها و سير شدت‌گيري ابتذال و انحراف در آن به صورتي بود كه نه تنها براي جامعه ايران قابل هضم نبود، بلكه در نهايت تحت مديريت عاليه فرح ديبا سر از جايي درآورد كه به اذعان سِر آنتوني پارسونز، از حد تحمل و قابليت هضم جوامع اروپايي نيز فراتر رفت: «فستيوال بين‌المللي هنري شيراز (جشن‌ هنر شيراز) كه سالانه برگزار مي‌شد از آغاز به علت نوآوري‌ها و نمايشاتي كه با روحيات جامعه سنتي و اسلامي ايران تطبيق نمي‌كرد، موجب تضادها و مباحثاتي شده بود... جشن هنر شيراز در سال 1977 از نظر كثرت صحنه‌هاي اهانت‌آميز به ارزش‌هاي اخلاقي ايرانيان از جشن‌هاي پيشين فراتر رفته بود. به طور مثال يك شاهد عيني صحنه‌هايي را از نمايشي را كه موضوع آن آثار شوم اشغال بيگانه بود براي من تعريف كرد... يكي از صحنه‌ها كه در پياده‌رو اجرا مي‌شد تجاوز به عنف بود كه به طور كامل (نه به طور نمايشي و وانمودسازي) به وسيله يك مرد (كاملاً عريان يا بدون شلوار- درست به خاطر ندارم) با يك زن كه پيراهنش به وسيله مرد متجاوز چاك داده شده مي‌شد در مقابل چشم همه صورت مي‌گرفت... من به خاطر دارم كه اين موضوع را با شاه در ميان گذاشتم و به او گفتم اگر چنين نمايشي به طور مثال در شهر «وينچستر» انگلستان اجرا مي‌شد كارگردان و هنرپيشگان آن جان سالم به در نمي‌بردند. شاه مدتي خنديد و چيزي نگفت.»(صص328-327) ويليام شوكراس نويسنده كتاب «آخرين سفر شاه» نيز دقيقاً چنين نظري در مورد وضعيت فرهنگي جشن هنر شيراز و نمايش مزبور دارد. از نظر او نيز اگر چنين نمايشي در هريك از شهرهاي انگليس يا آمريكا برگزار مي‌شد «جنجال بر پا مي‌كرد و منجر به بازداشت هنرپيشگان مي‌شد» (ويليام شوكراس، آخرين سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ‌مهدوي، نشر البرز، 1369، ص115) به خاطر همين جنبه‌هاي فرهنگي فرح، شوكراس چنين نظري را درباره وي ابراز مي‌دارد: «اما فرح يك جنبه ديگر هم داشت كه شايد براي شاه مشكوك‌تر بود. او نماينده يك جريان قوي نفوذ غرب به شمار مي‌رفت»(همان، ص112)

اما بد نيست واكنش فرح ديبا را نيز در قبال اين نمايش مورد توجه قرار دهيم: «شيراز، همچنين، آزمايشگاهي براي انديشه‌هاي تازه به شمار مي‌رفت و مي‌توانست موجبات دگرگوني افكار را فراهم آورد تا جايي كه بعضي ادعا كردند كه فستيوال، بستر واكنش‌هاي اسلامي و يكي از دلايل فروپاشي سلطنت بود. از قرار معلوم يكي از نمايشنامه‌ها كه توسط يك گروه مجار اجرا مي‌شد، موجب تعجب و رنجش برخي از مردم شد. من اين نمايش را كه مورد اعتراض قرار گرفته بود، شخصاً نديدم، اما مخالفين رژيم كه دنبال فرصت بودند، مأمورين امنيتي كه همواره آزادي عمل مديران فستيوال را نمي‌پسنديدند و نيز مخالفان من، اين رويداد را خصوصاً بعد از انقلاب، بهانه‌اي براي انتقادات خود قرار دادند.»(فرح ديبا، كهن‌ديارا، صص225-224) رياست عاليه جشن هنر شيراز، پس از گذشت سالها از آن ماجرا، در حالي كه قطعاً از محتواي نمايش مزبور آگاه است، همچنان نمي‌خواهد بپذيرد آنچه در آن «فستيوال» روي داد، ابتذال محض و يك توهين آشكار به مردم ايران بود و جالب اين كه چنين فاجعه‌اي را تنها موجب رنجش «برخي از مردم» عنوان مي‌كند. اين نوع قضاوت مسلماً نمي‌تواند بي‌ارتباط با جوهره فكري و فرهنگي «ملكه» باشد كه از دوران نوجواني در وي شكل گرفته و به مرور زمان ريشه دوانيده و سرانجام بدان حد رسيده است كه درباره مستهجن‌ترين نمايش ممكن- و حتي غيرقابل اجرا در انگليس و آمريكا- به گونه‌اي صحبت مي‌كند كه گويي اتفاق چندان مهمي نيفتاده است! 
واكنش فرح ديبا در برابر انتقاداتي چون افراط در غربزدگي و ولخرجي در جريان برگزاري جشنهاي موسوم به 2500 ساله نيز به همين سياق، مبتني بر انكار، متهم ساختن مخالفان به بزرگنمايي و در نهايت تبختر و بي‌اعتنايي به مردم است: «موج انتقاد عليه هزينه‌هاي تجملي از غرب آغاز شد و روزنامه‌نويسان از هيچ‌گونه گزافه‌گويي در اين زمينه دريغ نمي‌كردند. اين چگونه سلطنتي است كه لباسش را «لان‌ون» تهيه مي‌كند و غذايش را ماكسيم در حالي كه مردمش هنوز نيازمند نان و مدرسه‌اند؟ اين تصوير با همه زياده‌روي‌ها و مردم فريبي‌ها كه در عرضه آن به چشم مي‌خورد، طبيعتاً مورد استفاده مخالفين ايراني رژيم قرار گرفت و تا حد زيادي هدف واقعي برگزاري جشن‌هاي تخت‌جمشيد را دگرگون كرد.»(فرح ديبا، كهن ديارا، ص210) اما ما در اينجا نه به گزارش روزنامه‌نويسان و نه بزرگنمايي‌هاي مخالفان، بلكه به سخنان هوشنگ نهاوندي، يكي از وفادارترين عناصر رژيم پهلوي و كسي كه مدتها رياست دفتر فرح ديبا را نيز عهده‌دار بوده است، درباره اين مراسم نگاهي مي‌اندازيم: «در مورد هزينه‌ها، هيچ خستي به خرج داده نشد. مؤسسه «باكارا» سفارشي براي ساختن چندين هزار قطعه وسايل ميز شام ضيافت بزرگ را دريافت كرد. يك خياط فرانسوي بسيار مشهور كه هميشه لباس‌هاي شهبانو را مي‌دوخت، سي دست ....

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]