تاریخ انتشار خبر: 24 دي 1393 - ساعت 09:31:00
هفت روز آخر

هفت روز آخر

از بهترین آثار محمدرضا بایرامی در حوزه ی دفاع مقدس، کتاب «هفت روز آخر» است که همان طور که از نامش بر می آید، روایتی از هفت روز پایان جنگ تحمیلی است.

محمدرضا بایرامی یکی از نویسندگان مطرح حوزه‌ی دفاع مقدس است. او به‌خصوص آثار بسیاری در زمینه‌ی کودک و نوجوان دارد، برای مثال کتاب «کوه مرا صدا زد» که جوایز ایرانی و خارجی را به خود اختصاص داده است.

از بهترین آثار او در حوزه ی دفاع مقدس، کتاب «هفت روز آخر» است که همان طور که از نامش بر می آید، روایتی از هفت روز پایان جنگ تحمیلی است. این کتاب که توسط سوره مهر منتشر شده است، در سال 91 به چاپ دوازدهم خود رسیده است.

 

بخش هایی از این کتاب:

 

«نگاهم به پیش روست. به انتهای راه در آن بالا که از جلوی کوه تیغه ای و سنگی، سردرمی آورد؛ کوهی که منجی ما خواهد شد؛ کوهی که امید همه ی تشنگان است و تشنگی کم کم دارد تحمل ناپذیر می شود. همچنان جلوتر از دیگران هستیم. پشت سرم، با چندگام فاصله غریبه ای می آید، اما، بچه های دیگر خیلی عقب مانده اند. باید بریده باشند. کم کم، کوه تیغه ای دارد نزدیک می شود و اشتیاق ما به دیدار فراسویش، بیشتر. آن سوی تپه ها و این طرف کوه تیغه ای، یک ردیف رملیک دیده می شود. نمی دانم چرا بی اختیار برمیگردم و داد می زنم: «بچه ها، گوسفند... یه گله گوسفند!... ما نجات پیدا می کنیم. این دور و برها حتما روستا هست. » شاید فکر کرده ام اگر این طور بگویم، روحیه می گیرند. باید وادارشان کرد به تند رفتن. به فشار آوردن بیشتر به عضله ها. به تن دادن به سختی. می دانم که وقتی در آن سوی کوه به آب برسند، همه ی سختی ها را فراموش خواهند کرد. و آیا بالاخره آن لحظه ی باشکوه فراخواهد رسید؟لحظه ای که کنار چشمه ای جمع شده باشیم؟ و یا این که اصلا جویی باشد... جویی که از کوه سرازیر شده و به سوی دشت می رود...

 

وقتی به خودم می آیم، همه ی بچه ها را می بینم که نگاهم می کنند.

 

-       گوسفندها کوشن!؟

 

حالا مجبورم، گوسفندهای خیالی را نشانشان بدهم.

 

-       اوناهاشن. می بینید؟ یه گله ن!

 

همه چشم می دوزند به سمتی که می گویم. هیچ کس گوسفندها را ندیده است، با این حال کسی هم چیزی نمی گوید. حتی یکی دو نفر به خودشان می قبولانند که فی الواقع دارند یک گله و چوپانش را می بینند و وقتی حرفهایشان بالا می گیرد، کم کم خودم هم به شک می  افتم؛ نکند راست راستکی آن جاها یک گله وجود داشته باشد!؟

 

 به نقل از شهرستان ادب

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]