تاریخ انتشار خبر: 24 اسفند 1393 - ساعت 10:09:19
پنج اثر خواندنی از فیودور داستایوسکی

پنج اثر خواندنی از فیودور داستایوسکی

اين 5 كتاب، كتاب‌هاي مهم‌تر و محبوب‌تر داستايفسكي هستند؛ البته اگر داستايفسكي‌خوان باشيد، مي‌دانيد دست زدن به چنين انتخابي هيچ كار ساده‌اي نيست؛ مي‌توان به‌جاي برخي از كتاب‌هاي اين فهرست كتاب‌هاي ديگر داستايفسكي مثل «جوان‌خام»، «يادداشت‌هاي زيرزميني» و «شب‌هاي روشن» را جايگزين كرد.

اين 5 كتاب، كتاب‌هاي مهم‌تر و محبوب‌تر داستايفسكي هستند؛ البته اگر داستايفسكي‌خوان باشيد، مي‌دانيد دست زدن به چنين انتخابي هيچ كار ساده‌اي نيست؛ مي‌توان به‌جاي برخي از كتاب‌هاي اين فهرست كتاب‌هاي ديگر داستايفسكي مثل «جوان‌خام»، «يادداشت‌هاي زيرزميني» و «شب‌هاي روشن» را جايگزين كرد.

 

1شياطين (تسخيرشدگان)
ترس و لرز
آندره ژيد در وصف «شياطين» مي‌گويد: «اين كتاب شگفت‌انگيز، به عقيده من، بزرگ‌ترين رمان تاريخ است». اگر حرف ژيد را نخواهيم دربست قبول كنيم، لااقل بايد بپذيريم كه «شياطين» اگر بهترين اثر داستايفسكي نباشد، دست‌كم پيچيده‌ترين اثر اوست؛ كتابي با نثري بسيار سيال كه قبل از هر چيز به خود داستايفسكي و تجربه‌هايش حمله مي‌كند؛ «هرگز هيچ‌يك از آثارم تا اين اندازه باعث درد و رنج من نشده است».

كتاب درباره يك توطئه سياسي مخوف در روسيه است و شخصيت‌هاي بي‌شمار كتاب، هر يك به‌گونه‌اي به بهانه اين توطعه سياسي جان مي‌گيرند، زندگي مي‌كنند و مي‌ميرند. روش عجيب داستايفسكي و نبوغ بي‌بديل او در خلق شخصيت‌هاي بي‌همتا، بدون هيچ شك و ترديدي در شياطين به اوج مي‌رسد؛ آن هم در اثري كه برخلاف كارهاي گذشته او- كه هميشه طبق يك نقشه از قبل چيده شده شكل مي‌گرفته است- اصلا آن چيزي نشد كه قبل از نگارش در ذهن داشت.

در حقيقت، داستايفسكي در همان حال كه مشغول نوشتن كتاب بود، قهرماني را خلق كرد كه قبل از شروع كار اصلا به آن فكر هم نكرده بود. اين قهرمان تازه كه بعد از حضورش در كتاب، تمام قدرت آن را يك‌تنه بر دوش مي‌كشد، «استاوروگين» عجيب‌ترين و شايد ترسناك‌ترين موجودي است كه داستايفسكي تاكنون آفريده است؛ يك نيهيليست مطلق كه از انسانيت فقط مظاهر حيواني‌اش را به ارث برده و آن‌قدر پيش‌بيني‌ناپذير است كه هزاران هزار رمان را مي‌توان به قدم‌هايش دوخت و از هر حركت ناگهاني‌اش چند قصه ساز كرد. به هر حال «شياطين» اثري است كه خواننده‌اش را مثل شخصيت‌هايش ميخكوب مي‌كند، تسخيرشان مي‌كند و مي‌ترساند؛ ترسي اصيل، از جنس ترس از همنوع؛ ترسي كه فقط و فقط در داستان داستايفسكي بزرگ جان مي‌گيرد.

2ابله
به جهنم خوش آمديد
اين  رماني است كه همه ما در آن هستيم. همه ما آدم‌ها، زماني در زندگي مثل آگلائه صادقانه دوست داشته‌ايم، زماني مثل ناستازيا بدجنس بوده‌ايم، زماني مثل روژوگين كله‌خر بوده‌ايم، زماني مثل كوليا عاقل بوده‌ايم و از همه مهم‌تر، زمان‌هاي زيادي مثل پرنس ميشكين ساده‌دلي كرده‌ايم و از روزگار لاكردار، رودست خورده‌ايم. «ابله» داستان خود ماست.

ممكن است ما هيچ‌وقت مثل راسكولنيكف «جنايت و مكافات» يا كارامازوف‌ها نباشيم و هيچ‌وقت هم مثل آنها نشويم؛  آن همه جنون و شك و ماليخوليا در وجود همه‌كس نيست. اما ساده‌دلي و صداقت پرنس ميشكين، اين شاهزاده مفلس، در وجود همه ما هست. ما همه پرنس ميشكين هستيم و از همين است كه خيلي راحت مي‌شود با شاهكار داستايفسكي ارتباط برقرار كرد.

«ابله»، داستان سرنوشت بشر است؛ بشري كه مي‌خواهد خوب باشد و نمي‌داند خوبي چقدر خطرناك است. داستايفسكي دارد به ما يادآوري مي‌كند كه بدون ترحم، دنيا چه جاي وحشتناكي خواهد شد و امثال پرنس ميشكين بينوا، در اين دنياي وحشتناك چه بر سرشان خواهد آمد.  شك نكنيد كه «ابله»، داستان همه ماست.

3قمارباز
...‌هوس قمار ديگر
ماجراي نوشتن «قمارباز» خودش داستان تو در تويي است. داستايفسكي جوان، دار و ندارش را به پاي قمار باخته و كلي بدهي بالا آورده. حالا مي‌خواهد كتابي بنويسد تا با پولش اين بدهي‌ها را بپردازد. فكر مي‌كنيد درباره‌ چي نوشت؟ درباره‌ اينكه قمار كار بدي است، درباره‌ اينكه روس‌ها زندگي‌شان براساس قمار است.

ماجراي بدهكاري او در يكي از سفرهايش به اروپا اتفاق افتاد. داستان‌اش هم در اروپا اتفاق مي‌افتد. شخصيت اصلي داستان‌اش (آلکسی ایوانویچ)، معلم سرخانه‌ خانواده‌ يك ژنرال ثروتمند است. او داستان روزهايي را تعريف مي‌كند كه همراه خانواده‌ ژنرال در شهري ظاهرا خيالي اقامت دارند. همه‌ اعضاي خانواده شب و روز يا دارند قمار مي‌كنند يا به آن فكر مي‌كنند. آلكسي با پول اعضاي خانواده و براي آنها قمار مي‌كند.

بعضي وقت‌ها شانس يارش مي‌شود و برنده مي‌شود، گاهي هم همه را مي‌بازد. اعضاي خانواده پول‌هاي بيشتري به او مي‌دهند اما او بدبياري مي‌آورد و مدام مي‌بازد. كار به جايي مي‌رسد كه همه‌ زندگي‌اش را در قمار مي‌بازد اما دست‌بردار نيست؛ به ميز قمار معتاد شده و نمي‌تواند بي‌خيالش شود. داستايفسكي داستان تلخي نوشت؛ داستاني كه براساس حماقت‌هاي شخصيت‌هاي مختلف آن جلو مي‌رود و در نهايت شخصيت اصلي‌اش به پاي قمار تباه مي‌شود.

داستايفسكي داستان را در مدت كوتاهي- گويا 2هفته- نوشت و با پولش بدهي‌هايش را پرداخت اما با همه‌ اينها داستان خوبي از كار درآمد، به چندين زبان ترجمه شد و بارها و بارها تجديد چاپ شد. آخر او داستايفسكي بود.

4جنايت و مكافات
من شك دارم
راسکولنيکف براي من نماينده آن چيزي بود که به آن مي‌گويند متفاوت بودن. البته آن موقع نمي‌فهميدم چيزي که به خاطرش از او خوشم مي‌آيد متفاوت بودن است. خود او در جايي از رمان مي‌گفت با انجام قتل مي‌خواسته به خودش ثابت کند که آدمي ‌معمولي  و ساخته و پرداخته ديگران نيست بلکه مي‌تواند قانون خودش را وضع کند.

من از اين جمله چيزي نمي‌فهميدم (16-15 سالم بود) ولي از راسکولنيکف خوشم مي‌آمد. او خشم داشت، ياغي بود، باهوش بود، مغرور بود با موهاي طلايي و... دانشجو بود (براي يک دختر 16ساله دانشجو بودن خيلي مهم است). اما بعد از اين چه اتفاقي مي‌افتاد؟ چيزي که از دايره ديد يک دختر مدرسه‌اي بيرون بود اما اهميت داشت.

بعد از اين شک مي‌آمد، کابوس مي‌آمد، سؤال مي‌آمد. آيا مجبور بود پيرزن را بکشد؟ آيا مجازات کار اوست؟ آيا گناهکار است؟ آيا به خاطر يک موش کثيف رباخوار بايد خودش را به پليس معرفي كند؟ آيا کار درست هماني است که او انجام داده است؟ آيا يک دختر بدکار ممکن است حقيقت را بگويد؟ آيا مسيح مي‌تواند او را نجات دهد؟ راسکولنيکف آخر سر در همه آنچه هست و همه آنچه از او سر زده، شک مي‌کند و اين چيزي بود که قهرمان مرا برايم حفظ کرد. چيزي است که باعث مي‌شود هنوز راسکولنيکف را دوست داشته باشم.

5برادران كارامازوف
محبوب و منفور
آخرين رمان داستايفسكي به نوعي وصيتنامه و جمع‌بندي آثار او محسوب مي‌شود. كافي است يك‌بار رمان را بخوانيد و بعد بارها و بارها به آن تفأل كنيد؛ حتي برخي قسمت‌هاي اين رمان به‌صورت مجزا قابل دريافت و خواندن‌اند؛ داستان «بازپرس بزرگ»- كه اغلب در گزيده بهترين داستان‌هاي كوتاه مي‌آيد- در اصل بريده‌اي از اين رمان است. 
در اينجا داستايفسكي تمام تلاش خود را براي خلق يك رمان پر هول و ولاي پليسي به سبك خودش كرده. رمان هم موافقان بزرگي دارد؛ از زيگموند فرويد-روانكاو گرفته- كه روابط عجيب پدر و پسرهاي رمان نظرش را جلب كرده بود و مقاله مفصلي در همين مورد نوشته- تا آلبرت اينشتين فيزيك‌دان. 
گويا اينشتين سر همين رمان بوده كه گفته براي علمش از داستايفسكي بيشتر از كارل فريدريش گاوس (رياضي‌دان و فيزيك‌دان بزرگ) بهره گرفته است. البته كتاب، مخالفان بزرگي هم مثل ولاديمير ناباكوف- نويسنده روس- دارد. ناباكوف در وصف اين كتاب نوشته؛ «اين كتاب- يك «قاتل كيست؟»- آشوب‌برانگيز است؛ با حركت اسلوموشن».

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]