تاریخ انتشار خبر: 14 ارديبهشت 1394 - ساعت 10:05:32
نقد و بررسی مجموعه تخران

نقد و بررسی مجموعه تخران

جواد افهمی‌ در یک نقد مفصل 14 داستان مجموعه «تخران» را به طور مجزا مورد بررسی قرار داده است.

مجموعه داستان «تــِخــران» اثر مجید اسطیری سال 92 روانه بازار نشر شد. مجموعه‌ای با 14 داستان گوناگون که شاید هیچ‌کدام شبیه دیگری نباشند.

 نقد و نظر نویسنده برجسته کشور، جواد افهمی، جایگاه خاصی دارد. افهمی ‌در این نقد 14 داستان مجموعه «تخران» را به طور مجزا مورد بررسی قرار داده است که در ادامه می‌خوانیم.

داستان پیراهن پاره پاره‌ی عبدالله

داداش غلام بعد از هفت سال قهر و دوری از خانواده، درست در روز عاشورا و ساعاتی قبل از شروع مراسم تعزیه خوانی، به منزل پدری­ واقع در روستای محل زادگاهش باز می‌­گردد. در بدو ورود از طریق خواهر کوچکش پری که نقش راوی داستان را در هیبت اول شخص برعهده دارد اطلاعاتی در مورد تغییرات حاصل شده در منزل کسب می‌­نماید: خواهری که قد کشیده است، درخت زبان گنجشکی که داداش غلام را به گذشته می‌­برد؛

المانی ساده برای درک گذشت زمان که با کمی زیرکی و اندک اشاره­ای به مثلا چروک روی صورت برادر می­شد از توضیح مستقیم پیر شدن داداش غلام پرهیز کرد. بماند که در ابتدای داستان با اشاره­‌های جزئی­ انگارانه به عینک و ریش پرپشت مرد چاق، مخاطب را به این گذشت زمان ارجاع داده است. برادر در هیبت یک غریبه، پس از سال­ها دوری از خانه و دوری از همه­ آن چیزهایی که روزگاری نقش هویت­ بخشی­‌اش را بازی می­کرده، اینک به جستجوی گم­شده‌­هایش و در واقع به جستجوی خود گم­شده‌­اش کمر همت بسته و به خانه بازگشته است.

تعزیه، عاشورا، روستا، مراسم سنتی و مذهبی، مادر، خانه، میدان روستا، روستائیان، این‌ها همه نمادهای هویتی و شخصیتی داداش غلام است. آنگونه که هجرت از روستا و اقامت گزیدن در شهر طی این هفت سال نتوانسته جای خالیشان را پر کند. مرضی‌ه­ای هم که در هنگامه­ شکل­ گیری شخصیت کودکانه ­اش، به تبعیت از پدر ترک روستا کرده، اینک با تماشای صحنه­‌های احساسی مراسم تعزیه، به خصوص آن بخش از مراسم که طی این سال­ها به غفلت، به دست فراموشی سپرده شده، تحت تأثیر قرار می­‌گیرد.    

داستان با نثری ساده و صمیمی شروع می ­شود و به همان سبک و سیاق ادامه پیدا می‌کند. با این حال اگر برای فرم تعریفی هم سنگ غنا بخشیدن به ساختار داستان قائل باشیم، این داستان فاقد این ویژگی است. آقای استیری روایت را به سادگی هرچه تمام­تر بیان می‌کند و این سادگی به شکل ساختاری متن که می‌توانست در ارتقا و عمق بخشیدن به داستان نقشی اساسی را بازی کند لطمه زده است. پر واضح است که این ساده­نویسی ارتباطی با ساده­ انگاری نثر و غافل ماندن از پیچیدگی­‌های روایی ندارد و به نظر می­ر سد عمدی باشد در انتخاب این گونه ­ی روایت.  

پیراهن پاره پاره‌ی عبدالله بازگشتی است به نمادهای مذهبی که در زمانه‌ی نو دستخوش فراموشی و حذف گردیده و نوستالژی وار ذهن مخاطب را به این گونه مراسم ارجاع می‌دهد. متن در جاهایی مخاطب را به آثار مخرب دوری از باورهای مذهبی و غفلت از پرداختن به مراسمی اینگونه رهنمون می ­شود. خواننده‌ی آشنا با این مراسم و نمادهای مستتر در آن از ابتدا با حال و هوای داستان و پیام واضح و آشکارش دمخور می­‌شود و این البته به معنای لو رفتن داستان نیست. شکل کلاسیک داستان­ سرایی ملزوماتش در این متن رعایت شده است.

حال سؤال این است: تکلیف مخاطبی که با این المان­ها و مراسم آشنایی ندارد چه می­شود. منطقی نیست که جامعهی هدف این داستان را در جغرافیای محدود شیعی مذهب ایران محدود کنیم. که این با ذات داستان و داستان ­سرایی مغایر است. آن تغییرات و توضیحات ظریف و داستانی که باعث عبور یک متن روایی از مرزهای محدود و شناخته شده می­ شود، جایش در این داستان خالی است.

پیراهن پاره پاره‌ عبدالله بازگشتی است به نمادهای مذهبی که در زمانه‌ی نو دستخوش فراموشی و حذف گردیده و نوستالژی وار ذهن مخاطب را به این گونه مراسم ارجاع می‌دهد. متن در جاهایی مخاطب را به آثار مخرب دوری از باورهای مذهبی و غفلت از پرداختن به مراسمی اینگونه رهنمون می ­شود.

با این حال داستان پیراهن پاره پاره­ی عبدالله بازگوکننده­ حسی نوستالژیک در قالب یک داستان شسته رفته و دقیق است. شخصیت ­پردازی خوب از کار درآمده است. داداش غلام، پری، مرضیه، مادر، کل ممرضا و حسن شیپورچی مراسم همه به قدر کفایت و به قدر نقشی که قرار است در این محدوده تنگ داستانی ایفا نمایند پردازش شده ­اند. مقدمات لازم برای بازنمایی حس نوستالژیک که پیام داستان به شمار می­ آید فراهم گشته است. نقطه­ اوج و فرود داستان به خوبی طراحی شده است. حرکت داداش غلام به سمت عبدالله برای کندن تکه­ ای پیراهن عبدالله، در هنگامه­ شبه، آن­جا که شبه­ خوانی به اوج رسیده، اوج در اوجی زیبا رقم زده است. متن روایی آقای استیری حاوی داستانی است که خواننده را تا به انتها با خود همراه می­سازد.

داستان ساحل مزدا مرگ سکوت

راوی احمد به اتفاق همسرش پروین و فرزندش پوریا سوار بر اتومبیل شخصی به قصد شنا در ساحل دریا توقف می­‌کنند. مرد جوان قهوه­ خانه­ چی اخم ­آلود به آن­ها نزدیک می ­شود و با گفتن جمله «تختا ساعتی ده هزارتومنه.» آن­ها را از نشستن روی تخت منصرف می­‌کند. در این حین اتومبیل مزدای سیاه­ رنگی به ساحل نزدیک می­ شود. پروین با اشاره به اتومبیل که گویا گران قیمت است می­‌گوید: «اوه اوه احمد، این مایه ­دارا رو نگا دارن میان این­جا.»

احمد به اتفاق پوریا برای شنا به آب می­‌زنند. پروین روی ماسه‌­های ساحل می­ نشیند و چای می­ نوشد. سرنشینان مزدای سیاه­‌رنگ که عبارتند از یک مرد، یک زن، یک دختر جوان و یک پسربچه پس از پیاده شدن از مزدا روی یکی از تخت­ه ای چوبی می­‌نشینند. خانواده­ تازه ­وارد بر اساس اطلاعات ظاهری که نویسنده به ما می­‌دهد نشان از خانواده‌­ای غریب و ناآشنا و البته رو به اضمحلال دارد. دختر جوان بی­ رعایت اخلاق اسلامی در همین مدت کمِ توقف در ساحل با جوان قهوه ­خانه­ چی سروسِر پیدا می ­کند. مرد خانواده با زن که حتم نقش همسرش، آن هم همسری بلا دیده و زجرکشیده را به عهده دارد، بر سر موضوعی که به ­نظر شنا کردن پسر بچه در آب دریاست بگومگو می­کند. مرد اندکی بعد پرخاش ­کنان با زبانی که برای احمد نامفهوم است پسربچه را بغل کرده و به داخل آب می ­برد و سرش را زیر آب می­‌کند و نشان می‌­دهد که قصد خفه کردنش را دارد. احمد با اشاره­ پروین به کمک پسربچه می­ رود. مرد با دیدن احمد، پسربچه را رها می­‌کند و پی کار خود می ­رود. احمد پسربچه را بغل می­‌کند و به مادر تحویلش می­ دهد. مادر با زبانی نامفهوم از احمد تشکر می­‌کند. خانواده تازه ­وارد سوار مزدای سیاه‌­رنگ خود می­‌شوند. احمد با پسرش دوباره به آب می‌­زنند و ساعتی بعد آن­ها هم سوار بر ماشین پی کار خود می‌­روند. 

«ساحل، مزدا، مرگ، سکوت» داستان از هم گسیختگی و ازهم پاشیدگی کانون خانواده را در جایی بیرون از جامعه­ اصیل و مذهبی ایرانی حکایت می­ کند. این یعنی مهر تأیید بر اصول حاکم بر کوچک‌ترین تشکیلات جامعه، یعنی خانواده در این مرز و بوم و به چالش کشیدن این واحد کوچک در جایی خارج از این مرز

راوی اول شخص است و روایت به جز معدود مواقع، بی ­دخالت راوی در تحلیل داده­‌های داستان شکل می­گیرد. قضاوت در این داستان به تمامی به عهده­ خواننده گذاشته شده است. با این ­حال نویسنده سعی کرده نشانه­‌هایی را برای تشخیص دو خانواده از هم یکی خانواده سالم و گرم و صمیمی با هم و بر سبیل اخلاق و دیگری خانواده­ مضمحل و بی ­اخلاق برای خواننده آشکار نماید. نشانه ­هایی همچون اتومبیل کمی گران­قیمت، قلیان کشیدن مرد از خانواده دسته دوم، پرخاش­گری­‌هاش، تهدید پسربچه و سعی در خفه نمودنش در زیر آب، سبک سری­های دختر جوان و رفتار مادری که به نظر می­‌رسد در این غوغای ازهم­ پاشیدگی له شده است و اراده­ ای جز پرخاش­گری از خود ندارد و نقشی ایفا نمی­ کند جز همان کلامی که به تشکر رو به احمد به زبان می ­آورد.

«ساحل، مزدا، مرگ، سکوت» داستان از هم گسیختگی و ازهم پاشیدگی کانون خانواده را در جایی بیرون از جامعه­ اصیل و مذهبی ایرانی حکایت می­ کند. این یعنی مهر تأیید بر اصول حاکم بر کوچک‌ترین تشکیلات جامعه، یعنی خانواده در این مرز و بوم و به چالش کشیدن این واحد کوچک در جایی خارج از این مرز (اگر درست متوجه شده باشم). با شنیدن کلمه­ الله از زبان زن غریب برایمان روشن می­ شود که سرنشینان مزدای سیاه­رنگ مسلمان هستند. اما اگر بنا را بر این بگذاریم که ایشان از عرب ­های خطه ­ی جنوب ­اند، بعید است کسی با برخورد یکباره با آن­ها پی به این موضوع نبرد. شاید شش صفحه در قطع رقعی فضای لازم و کافی را برای این­ چنین داستانی فراهم نیاورده است. در هر حال با این موضوع تا حدی سطحی برخورد شده است. البته نباید از نظر دور داشت که داستان کوتاه برشی از یک زندگی است. اما وقتی که قرار است قیاسی انجام گیرد بین دو زندگی آن­گاه لازم است ابزار عدیده ­تر و کارآتری در فرآیند شکل­ گیری جمله­‌ها و توصیف حالات به­ کار آید. با این حال ارتباط صمیمی و دلنشین بین اعضای خانواده­ ی احمد به خوبی و پختگی ترسیم شده است. رابطه­ بین پدر و پسر رابطهی بین زن و شوهر و در انتها رابطه­ بین مادر و پسر خیلی خوب و جاندار از کار درآمده است. دیالوگ­‌ها در خدمت داستان قرار گرفته و هیچ زیاده­ گویی به چشم نمی­ خورد. از همه­ این­ها که بگذریم باید به نثر تا حدودی ضعیف و سطحی ­تر از داستان پیش اشاره شود. آن­هم با آوردن چند مثال: 

 صفحه 17- برگشتم و نگاهش کردم ... می­خواستم بخندم و بگویم: «دریا این­ طرفه!» اما گفتم درست نیست. گفتم: «حالا مطمئنی که دریا اون­ طرفه!؟» 

 اول: لازم به توضیح است که خندیدن یک امر ارادی نیست و فقط می­توان جلوی آن را گرفت. نمی­شود تصمیم به خندیدن گرفت مگر این که مقصود خنده­ ی مصنوعی و نمایشی باشد.

دوم: فعل گفتم در جمله­ ... اما گفتم درست نیست. یک غلط مصطلح و محاوره ­ای است و برای رعایت چارچوب درست نثر فارسی بهتر است از آوردن این گونه جملات پرهیز نمود. پر واضح است که مقصود همان ... اما با خودم گفتم درست نیست است. با این حال چه خوب است که فضای داستان را فضایی مناسب برای رونق بخشیدن به نثر غنی فارسی بدانیم و با رعایت قواعد و حفظ ارکان خدشه­ ناپذیر نثر به این امر کمک کنیم.

سوم: کاش برای جلوگیری از تکرار سه­ باره ­ی واژه­ ی گفتن در این یک خط تمهیدی اندیشیده می ­شد.

صفحه­ 19- ... از همان­جا توی آب دیدم که یک مرد و زن، یک دختر جوان و یک پسربچه از ماشین سیاه پیاده شدند، به طرف یکی از تخت­ها رفتند و رویش نشستند.

بد نبود اگر نحوه و ترتیب ورود شخصیت ­ها به داستان سروشکلی داستانی به خود می­گرفت تا آماری. به طور مثال مرد نحوه­ ی قدم گذاشتنش روی ماسه­‌های ساحل، زن حین بغل زدن پسربچه و بیرون آمدن از اتومبیل و دخترجوان شلنگ تخته ­انداز ... یا هرجور دیگری که نویسنده­ ی محترم حتم خود بهتر می‌­دانند. 

3- داستان آن پاییز شدید

هانی و دیگر دانش ­آموزان کلاس 203 سال دوم ... نظاره ­گر دختر جوانی ­اند که به قصد خودکشی بر فراز برج 25 طبقه­ ای که مشرف بر حیاط دبیرستان است حاضر شده است.

هانی داشته­‌ها و نداشته­‌ها، خواسته ­ها و نخواسته­‌هایی دارد که او را از دیگر همکلاسی­‌هایش متمایز و بهتر است بگوییم ممتاز می ­نماید. نشانه­‌ها همه حکایت از ذات پاک و کودکانه­ هانی دارد. درست در هنگامه تماشای دختر،‌هانی نگاهش تغییر جهت می­ یابد و به این فکر می ­کند که آیا تحمل سقوط یک تخم­ مرغ را از بالای برج 25 طبقه دارد؟ عادات‌ هانی برایش شأنی و شخصیتی داستانی فراهم نموده است. او هرروز صبح خرده­‌های نان سفره­ صبحانه را توی حیاط می­ تکاند. موقع پول دادن به راننده سرش را خم می‌کند تا نفسش به صورت راننده نخورد و بوی بد دهانش راننده را اذیت نکند. گنجشک­‌ها دنیای خیالی ­اش را پر کرده ­اند و همین دنیای خیالی را میزانی برای رقم خوردن یا نخوردن اتفاقات فاجعه ­بار دنیای بیرونی قرار می­ دهد. دلش می­خواهد دختر روی برج بالی برای پرواز و رهایی از سقوط داشته باشد و همین را با گنجشک­‌های توی حیاط خانه درمیان می­ گذارد.

 تشبیهات داستان خیلی زیبا و بکر است. مخصوصاً توصیف سایه برج روی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای که در آن صبح روز فاجعه به اندازه­ ی یک دختر قد کشیده بود.

از میان دانش ­آموزان کلاس 203 سال دوم رشته تجربی دبیرستان شهدای مدرسه  فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز چهارشنبه چهارم آبان سال 84 در ردیف کنار دیوار نشسته بودند، این تنها‌ هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد.

اول: ثبت این همه آدرس دقیق و طولانی به هر دلیل و با هر تکنیک روایی، باعث کندی و کش­دار شدن خوانش متن می­‌شود و ارزش هنری اثر را تقلیل می­‌دهد.

 تشبیهات داستان خیلی زیبا و بکر است. مخصوصاً توصیف سایه برج روی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای که در آن صبح روز فاجعه به اندازه­ ی یک دختر قد کشیده بود.

ضرورتِ ثبت این همه آدرس و اطلاعات دقیق برای تنها یک منظور و آن هم آرزو نداشتن‌ هانی برای این­که کنار پنجره ننشیند به نظر ضرورتی عبث است. نویسنده می­ توانست با حذف دو سه یا حتی چهار آدرس جزئی از کل آدرس منظور را برساند. ضمن این­که این همه آدرس تا انتهای داستان تکرار نمی‌­شود و ضرورت وجودی ­اش عقیم می­ ماند.

دوم: نویسنده در این داستان با نثر بازی روایی درخوری را راه انداخته و این تحسین­ برانگیز است. به­ نظر می­رسد وسواسی درخور شأن یک داستان کوتاه برای به ­کار گیری واژه­‌ها و کلمات از خود نشان داده است.

سوم: نویسنده محترم افعال منفی را در این بازی نثری که به راه انداخته خوب به کار گرفته است. به طور مثال:

... ولی همین‌هانی که تا خرده ­های نان سفره­ صبحانه را توی حیاط نمی ­تکاند، لباس به تن نمی ­کرد، آن چهارشنبه هنگامی که بیدار شده بود، با ...وقتی به خانه برگشت با همان دهان مومیایی­‌ها نیروی مادرش را نخورد و فقط به ...

... از میان دانش آموزان کلاس 203 سال دوم ... این تنها ‌هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد.

...‌هانی به حیاط نرفت و در تمام مدتی که سرش را روز میز گذاشته بود به خودش می­گفت: «خودکشی کار آدمای ضعیفه!»

...

آرزو نداشتن هیچ صفتی و حالتی را برنمی­ تاباند و مؤید هیچ نکته­ ی بازتاب­ دهنده ­ای نیست.‌ هانی که آرزوی نشستن در ردیف کنار پنجره را ندارد معلوم نیست که نشستن در این ردیف چه حسی را در او برمی­ انگیزاند. در نتیجه جمله­ ‹این تنها‌ هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد› مبهم و تا حدی نامفهوم است. مگر اینکه قصد و نیت نویسنده این بوده باشد که‌ هانی آرزو داشته در ردیف کنار پنجره ننشیند. به ­طورکلی این آرزو داشتن است که توان بازتاب خیلی از کنش ­ها و واکنش ­ها را دارد؛ و لاجرم این آرزو داشتن است که ارزش بازنمایی در یک متن روایی را دارد نه آرزو نداشتن.

صفحه­ 27ـ توی نمازخانه، عزیزالله شرفی یک گوشه نشسته بود و زانوهایش را مثل دوتا خواهر کوچولوی نداشته که تازه تاتی­کردن یاد گرفته باشند بغل کرده بود و خودش را می­خورد که چرا، واقعن چرا جرئتش را ندارد از روی دیوار مدرسه بپرد و فرار کند.

مقایسه­ ای زیبا بین شرفی ترسو و دختر که بر فراز برج 25 طبقه قصد خودکشی دارد. هر دو باید برای رسیدن به مقصود از بالای یک بلندی بپرند. دختر از فراز یک برج 25 طبقه و پسر از بالای یک دیوار حداکثر سه متری. این پاراگراف ذهن را به تشکیک اصل قدیمی فرامی­ خواند. همان اصلی که معترف به ترسو بودن همه­ ی آن­هایی که به قصد خودکشی دست به اعمالی می ­زنند.

و باز زیباتر ثبت صحنه­ خودکشی پدر عزیزالله شرفی در سه سالگی­اش در زیرزمین خانه ­ای در محله پنجراه مشهد که منطقی است گویا برای این ترس همیشگی و مانده در وجودش.

4ـ داستان صفر چهار

برشی از زندگی شهید برونسی که پخته و جاندار روایت شده است. سرباز وظیفه به دستور مافوق مأمور بر گماشتگی منزل شخصی سرگرد دستجردی می‌­گردد. سرباز با مشاهده ظاهر زندگی سرگرد و نحوه برخورد همسرش با او قید این گونه خدمت کردن را می‌زند و علیرغم توبیخ و تنبیه سختی که برایش در نظر می‌گیرند به پادگان بر می‌گردد.

نویسنده محترم به خوبی توانسته خود را از داوری اثر دور کند و روایتی بی پیرایه و درخور خلق نماید. فقط ای کاش تصویر نقاشی شده روی دیوار قدری خواناتر و آشکارتر شأن و شخصیت شهید برونسی معروف و شناخته شده را به رخ مخاطب می‌کشید. درست است که من ایرانی مطلع از جنگ با شخصیت این شهید بزرگ و این فرمانده عالی قدر آشنایم. اما برای مخاطب ناآشنا با این شهید تصویر نهایی داستان نامبرده را تنها و تنها در هیبت یک شهید و نه یک فرمانده بزرگ می‌شناساند.

صفحه­ 29ـ ... یک لکه هم روی آرم ارتش شاهنشاهی روی یقه­ اش افتاد.

تلمیح و ترفند خوبی برای به گند کشیدن ارتش شاهنشاهی نیست.

5ـ بیا برویم به چهل و یک سال بعد

زن و مرد پیر و سالخورده مثل هر سال برای سالگرد خواستگاری شان به محلی که چهل و یک سال پیش مراسم خواستگاری را در آن محل به جا آورده‌اند مراجعه می‌کنند. اما این بار بر خلاف سال‌های پیش جوانی به نام منصور که راوی قصه است بهت زده درست در همان آلاچیقی که وعده گاه زوج پیر است نشسته و تکان نمی‌خورد. منصور که ضربه روحی سختی از جانب مونا که احتمالا قرار بوده همسر آینده ­اش باشد و اینک او را ترک کرده خورده دچار هذیان گویی است و هذیان­‌هایش داستان را به پیش می‌برد.

داستان تصویری درشت از یک احساس است. از احساس غمی‌که رو به افزایش است و دارد تار و پود صاحبش را از هم می‌درد. منصور که قرار بوده به همراه مونا برگردان زوج سالخورده در چهل و یک سال پیش باشند در همین اثنای کار روند جریان عاشقانه‌شان به هم خورده و تصویری وارونه یافته است. انعکاس حس و حال شخصیت‌های داستانی با دیالوگ‌ها و کنش‌ها و واکنش ­های سرد و بی روح خیلی خوب بازگوکننده درون مایه داستان است. عشقی که در چهل و یک سالگی اش همچنان دوامی‌هرچند تکراری و تا حدودی عاری از نشاط دارد و در کنارش عشقی که نطفه‌اش بسته نشده به تباهی کشیده شده است.

انعکاس حس و حال شخصیت‌های داستانی با دیالوگ‌ها و کنش‌ها و واکنش ­های سرد و بی روح خیلی خوب بازگوکننده درون مایه داستان است.

نثر بسیار مؤثر و در خدمت قصه گویی اثر از کار درآمده است. شخصیت‌ها در عین بی هویتی تک تکشان ارائه دهنده هویتی مستقل و بسیار گویا هستند.

 

6ـ ژان پیاژه بی ژان پیاژه

استاد روانشناسی با پسر خردسالش به پارک آمده و یکباره قصد می‌کند تستی روانشناختی را روی کودک انجام دهد: «بررسی قدم به قدم و دقیق تحولات رشد کودک» تستی که قبلا توسط دانشمند رشته روانشناسی به نام ژان پیاژه انجام شده و به عنوان تئوری ارائه گشته است.

استاد بهروز غلامی‌دکتر روانشناس و استاد دانشگاه با همسرش متارکه کرده و طی یک توافق دوطرفه مادر عهده ­دار سرپرستی کودک گشته است. دکتر بهروز غلامی‌طبق داده‌های داستان بدترین موقع را برای انجام تست روانشناختی روی کودک نگون­بخت انتخاب کرده است. ناکامی­‌های پیش آمده در زندگی دکتر غلامی‌ظاهرا با فرمول­های پیچیده و تئوری­‌های زمخت روانشناسی جور درنمی‌­آید.

داستان ما را از احوالات به ظاهر پیچیده و منظم استاد دانشگاهی آگاه می‌­کند که از رنگ لباس کودکش بی ­اطلاع است؛ و این فاجعه همان نقطه­‌ اوج داستان را تشکیل می­ دهد.

داستان به خوبی توانسته این حس خوب را به مخاطب القا کند که زندگی علی­رغم تمام ظرفیت­ها و باید و نبایدهایی که طی دوران به قاعده ­ی فرمول­های دانشمندان رشته ­ی روانشناسی درآمده است با این حال پیچیده ­تر، غیرقابل­ پیش­بینی­ تر و جذاب­تر از آن است که در قالب این فرمول­‌ها محصور شود و محدود. شاید زیبایی و شادابی آن هم به همین بی­ قاعد­گی در عین قاعده­ مندی­ اش باشد. نثر در این داستان در بازنشر احوالات شخصیت­های داستانی ژان­ پیاژه بی ... خوب و جاندار عمل کرده است و به خوبی از عهده­‌ی انعکاس حس و حال دکتر غلامی‌که به تنهایی بازتاب دهنده­ این حس و حال که همانا درون­مایه­‌ داستان را هم تشکیل می­ دهد برآمده است.

داستان ما را از احوالات به ظاهر پیچیده و منظم استاد دانشگاهی آگاه می‌­کند که از رنگ لباس کودکش بی ­اطلاع است؛ و این فاجعه همان نقطه­‌ اوج داستان را تشکیل می­ دهد. نکته­‌ حائز اهمیت این داستان همین است و بسیار خوب جا افتاده است. رنگ لباس کودکمان، کودکی که لحظه­ ای پیش او را برای گردش به پارک برده بودیم چه بوده است؟ خلق وخو و خواسته­‌ها و آرمان­ها و اهداف و آینده ­اش پیشکشمان. ضمن این که راوی دانای کل در کسوت سوم شخص مفرد کارکردی بسیار تأثیرگذار و مثمرثمر داشته است. شاید اگر در این حیطه قرار بود که مانوری داده شود و تغییر راوی داده می­شد از تأثیرگذاری متن کاسته می­ شد.

7 زهرمار

توصیف‌ها خوب و البته بی ارتباط با داستان. اما داستان حرفی برای گفتن ندارد. سطحی و تکراری هم در موضوع و هم در نحوه­ی پرداخت داستانی. اتوبوس و شب و نور ماه و راننده و مسافرها همگی اضافی­ اند. شاید اگر داستان به صورت منولوگ (تک­ گویی همان شخصیت اصلی که داستان کارگری­ اش را تعریف می­‌کند) بود از این سرگشتگی و بی­ هویتی نجات پیدا می­‌کرد.

8ـ میگوئل آه آه میگوئل

شخصیت اصلی داستان دچار مریضی میگرن است. مریضی که در وضعیت حاد و شدت یافته ­اش مریض را دچار اوهام می­‌کند. در این داستان شروین که دچار این مریضی است ظاهرا در اوج مریضی قرار گرفته و کرمی‌در حالت اوهام در مغزش جا خوش کرده و هم سخن او گشته­ است؛ و البته هم سخن نویسنده ­ی خوش­ذوق ما. راوی همین شخصیت­ وهمی‌است. یعنی همان کرم چاق و بند بند که توی مغز شروین می­لولد. دیالوگ­های راوی یا همان کرم این­گونه در تلاش تلقین است که همزیستی مسالمت­ آمیزی با شروین برقرار کرده است. پارادوکسی دلنشین و جالب که مخاطب را با خود همراه می­سازد.

از متن داستان: «وقتی قرص می­خوره می­فهمم که منو دوست نداره. می­خواد که من نباشم. اون حتی می­خواد منو بیرون کنه.»

هویت بخشیدن به شخصیت موهم و غیرواقعی همیشه موضوع جذاب و صد البته دور از دسترسی است که دست پیدا کردن به آن هنر می­خواهد. نویسنده در این داستان پا را از این هم فراتر گذاشته و این موجود خیالی و وهمی‌را راوی داستان قرار داده است. راوی الحق که خوب هم از عهده­‌ی روایت برآمده است. شروین و راوی یا همان کرم بند بند ندیده­‌هایی را می­ بینند که در نتیجه مریضی و ناتوانی شخص مریض او را حائز توانایی­‌های برتری­ طلبان ه­ای نموده است. او پروانه مهتاب را می­ بیند. باز یک موجود خیالی وهمی‌که گویا او هم در اثر همین مریضی خلق شده است. همین­ طور زرافه­‌ی پیرزن و مگس سفید سرباز را. دو خصیصه­‌ی ظاهری در این دو شخصیت شروین و مهتاب آن دو را از هم متمایز و در نتیجه شروین را دارای مراتب متعالی شخصیتی می­ کند. یک: شروین از درد و رنجی که عارضش شده در اثر گذشت زمان و شاید توانایی­‌هایی که در این داستان خیلی به آن­ها اشاره نشده است نوعی فرآیند رشد و تعالی برای خود ساخته و شخصیتی رو به تکامل دارد. اما مهتاب به این گونه­ی فرا واقعی اما حتمی‌مریضی­ پی نبرده است و در نقطه­‌ی صفر تعالی مانده است. منظور مریضی خاص چون میگرن نیست. منظور این حقیر فرآیند رنج بردن و درد کشیدن است. البته فارغ از باورهای مذهب مسیح که القا کننده­ی این معناست.

دوم: شروین شخصیت وامانده و منفعلی نیست و شدیداً در تلاش و تکاپوست. به وضعیت خود اشراف دارد و محاط بر آن است. درست بر خلاف مهتاب که هیچ گونه اطلاع و اشرافی بر این ناتوانی پرتوان ندارد.

داستان برای من تازگی و جذابیت خاصی داشت. تلنگری به ضعف­‌ها و ظرفیت­‌هایی که مغفول مانده است. به انسان و فضای شگرفی که دائم در حال خلق آن است.  

 9ـ تخران

نویسنده در این داستان ما را با تکنیک ابداعی و شگرف روایت به شکل عقب­گرد از آخر به اول (البته به شکل تصویری) آشنا می‌­سازد. شاید کم­ مایگی داستان نویسنده محترم را برآن داشته تا نقصان طرح داستانی را با فرمی‌خاص و تقریبا من ­درآوردی جبران نماید. تکیه بر فرم داستان­ سرایی همیشه زیبنده بوده و باعث غنای روایت می­شود. به شرط آن که این گونه­‌ی فرم روایی شعور مخاطب را به فعلیتی هم ­شأن و هم ­اندازه­‌ی آن­چه درخورش است وادار سازد. راوی خود شخصیتی معماگونه دارد و گویا موجودی فراذهنی است که در به ­در به دنبال سوژه ­ای برای داستان­سرایی است. راوی با توجه به پرداخت داستانی که شاهدش هستیم خیلی به کار این داستان نیامده است. دختر چادری (چادر، فلسفه وجودی­اش، کارایی­ اش، ارزش و بازنمودش در جامعه موضوع اصلی داستان است) با گریه وارد منزل شده و بی توضیح خاصی گریه کنان به اتاقش پناه می­ برد.

راوی برای سر درآوردن از موضوع مجبور می­ شود با توانایی که معلوم نیست کدام قدرت ماورایی در اختیارش قرار داده داستان را از انتها به ابتدا فرم به فرم پس ببرد و خواننده را از انتها به ابتدا در جریان ماوقع بگذارد. در این داستان تصویری تنها چیزی که لازمه­‌ی فهم این داستان است فهم تصویری خواننده است و آن اندازه سرعتی که بتواند تصاویر را عکس مسیری که در گذر است در ذهن خود دوباره مونتاژ نموده و به همان سرعت هم تحلیلش کند. همه­‌ این زمان را که صرف این کار سینمایی شده اگر در نظر بگیریم و در یک جمع ­بندی بخواهیم خروجی این زمان صرف شده را ارزیابی کنیم می‌­بینیم که ته آن چیزی باقی نمی‌­ماند که دست مخاطب را بگیرد.

راوی خود شخصیتی معماگونه دارد و گویا موجودی فراذهنی است که در به ­در به دنبال سوژه ­ای برای داستان­سرایی است. راوی با توجه به پرداخت داستانی که شاهدش هستیم خیلی به کار این داستان نیامده است.

یک دختر خانم چادری روی پله ­های برقی ایستگاه مترو چادرش لای چرخ­دنده ­های پله ­برقی گیر می­کند و همزمان مردی که پشت سر او روی پله ­های عقبی ایستاده پایش لای چادر گره می­خورد و سقوط می­ کند. در این حین شروع به ناسزا گفتن به دختر جوان می­‌کند. راوی که فکر می­‌کند ترسیم کننده فضای داستان یا حداقل تغییر دهنده­‌ی این فضا است بعد از خروج از ایستگاه دوباره به آن مکان بازمی­ گردد و این بار به خواست خود تغییرات لازم را در فضای راکد داستان که گویی با فشردن دکمه­ ای به شکل استپ یا فیکس درآمده داده و داستان را به جریان می‌­اندازد.

اما کدام جریان؟ سؤال این است: چادر باعث این ازهم گسیختگی شده یا بی­ مبالاتی دختر چادری؟ اتفاقی که به طور حتم نمی­توان برایش مقصری تراشید یا یافت. اتفاقی که می­ توانست برای یک دختر مانتویی که شالی بلند از دوشش آویزان است بیفتد. یا مردی که بند کوله ­پشتی ­اش روی پله­‌ها قل می­ خورد یا ... چادر قبل از این که کسی بخواهد برای چرایی­ا ش دلیلی یا برای رد این چرایی بهانه ­ای بتراشد خودش را نه با زور یا منطق فیثاغورثی، که با یک سری باورهای ارزشی بر مردم این سرزمین و از دیرباز تحمیل کرده است و تا کنون در عبور از هیچ راه پله­ای بهانه ­ای برای فحش و ناسزاگویی نشده است.

چادر فارغ از پیرایه­‌ها و چهارچوب­‌های دست و پاگیری که طی این سی و اندی سال بر آن بسته ­اند یک ارزش است. یک پوشش کامل برای خانم ­های ارزشی و مؤمن. همان­طور که مانتوی مقبولی که خانم­ها می­ پوشند هم می‌­تواند یک ارزش باشد و شلوار و ژاکتی هم که خانم­های محجبه عرب به همراه مقنعه به تن می­‌کنند می­تواند یک ارزش باشد. با این حال چه خوب است که نویسنده­‌ی ارزشی و خوب ما طبق باورها و اعتقاداتش سعی می­کند در قالب داستان از این ارزش­ها دفاع کند.

فراموش نکنیم که می­ تواند در مواقعی ضدارزش هم به حساب بیاید. با این حال داستان همانند داستان­‌های دیگر به خاطر تلاشی که برای القای پیام خود به خواننده کرده واجد ارزش است و لازم است به استیری عزیز به خاطر همین تلاش دست مریزاد بگویم.

شاید درست فهمیده باشم که نویسنده آقای استیری عزیز در اکثر داستان­‌ها علیرغم شگردهای خوب و قابل توجهی که برای روایت به کار می­‌برند، زوائدی در کارشان ظاهر می­شود که باعث لطمه زدن به اساس داستان می­ شود. مثلا در همین داستان تخران به نظر حقیر فضای خانه و شخصیت­هایی مثل پدر و مادر بالکل زیادی­ اند و نقشی در روند داستان بازی نمی­ کنند و باید حتما حذف شوند.

10ـ دیوار به دیوار

زن و شوهری به طور اتفاقی برای مدت کمی‌صاحب بچه می­ شوند. اصرار دارم به صاحب بچه شدن این زوج چون راوی خود اصرار بر خلأی دارد که بی­ بچگی بر زندگی این دو زن و مرد سایه افکنده است. بچه ­ای که انگار اگر بود می‌­توانست خیلی از مشکلات عدیده این زوج را برطرف سازد. حتی اعتیاد مرد را.

شوهر به نظر معتاد است و تلاشی برای ترک اعتیاد خود نمی­‌کند. زندگی این زوج ساکت و سرد و بی ­روح است. همسایه این زوج دعوای سختی بینشان درمی­‌گیرد. زن همسایه کودک شیرخوار خود را به همسر مرد معتاد می­‌دهد و خود از خانه می­ رود. کودک در همان مدت کم حضور در خانه­‌ی این زوج روحی انگار می­ دمد به کالبد خالی این خانه. زن اما بیش از مرد دنیایی خیالی را برای خود تصور می­‌کند. دنیایی با حضور کودک غریبه و بر طبق این خیال به فکر پوشک و شیر خشک می‌­افتد. خیالی که خیلی زود مثل ابری بهاری از میان می­‌رود بی آن که ببارد.

داستان از غنای روایی مناسبی برخوردار است. راوی داستانش را پخته و جاندار تعریف می­‌کند. بی هیچ حرف زیادی و بی توصیفی که به داستان مربوط نباشد. داستانی موجز و تأثیرگذار. نویسنده با خونسردی کناری ایستاده و همه چیز را به عهده مخاطب گذاشته تا خود بررسی و تحلیل کند. یک کار حرفه ­ای و درخور ستایش.

11ـ خدا کند تو هیچ خواب خوبی نبینی

توصیف ­ها عالی و زیبا به کار آمده ­اند. داستانی با پایانی باز و مقبول. دختری کراکی توسط محسن پسر عمویی که زمانی عشق زندگی­ اش بوده با مراجعه به مرکز ترک اعتیاد (که گویا غیرقانونی عمل می­‌کند) قصد کنار گذاشتن مصرف کراک را دارد.

داستان به تمامی‌به کار تشریح و توصیف حال و هوای یک زن کراکی آمده و کارکرد دیگری را دنبال نکرده است. عشق هم با تمام قدرت و کوبندگی­ اش در مقابل اعتیاد سرخم می­کند. این البته انتخاب نویسنده است که برای انعکاس فاجعه به همان وزن و همان آهنگی که عمل می­کند آن را در مقابل عشقی پاک و بی ­آلایش قرار داده است. عشق عقب می­‌کشد و دختر تنها افقی که پیش رو می­‌بیند خرد شدن جمجمه­‌های هردو و درهم شدنشان است.

کاش جرأتی به خرج می­ دادیم و کمی‌بیشتر به عشق اعتنا می­‌کردیم. البته نه از جنبه­‌ی درام که از جنبه­‌ی ایمانی. ایمان به وجود افقی هرچند دور و ناپیدا و دست­ نیافتنی که تنها عشق می­ تواند ابزار دسترسی به این افق را فراهم آورد. البته نباید از نظر دور داشت که نویسنده در این داستان نقطه­‌ی پایانی را که برای داستان قرار داده باز است و می­توان نتیجه ­ای ورای آن چه ظاهر داستان دنبال می‌­کند برای آن رقم زد. پایانی که در آن عشق حرف اول را می‌­زند. گاهی لازم است که جنبه ­های رئال داستان را درز بگیریم و کمی‌هم دروغ چاشنی داستان بکنیم. مثلا این که عشق توانست دختر کراکی را به زندگی بازگرداند. دروغی که باورش برای این حقیر هم مشکل است.

12ـ عقب

راوی کارمند اداره به همراه اکرم همسرش و امیرعلی فرزند کوچکشان برای دید و بازدید راهی منزل همکار اداری­اش آقای حیدری می­شوند. در راه راوی برای همسر و امیرعلی توضیح می­‌دهد که بچه ­حیدری یک سالی از امیرعلی کوچک­تر است و عقب­ ماندگی ذهنی دارد. زنش هم بعد از به دنیا آمدن بچه یک مدت طولانی افسردگی گرفته و هنوز هم درست و حسابی روبه ­راه نشده است. امیرعلی که کودکی بیش نیست طبق عادت کودکانه ­ی خود عقب­ ماندگی کودکی که قرار است به دیدنش بروند ذهنش را به خود مشغول می­‌کند و در نهایت با عنوان کردن دیوانه بودن فرزند حیدری در حضور جمع فاجعه ­ای را که مد نظر نویسنده بوده شکل می‌­دهد.

نثر با توجه به زاویه دید راوی اول شخص خوب از کار درآمده است. داستان خوب پرداخت شده است و پیام خود را به خوبی بازگویی و بازنمایی می­‌کند. بماند که پیام و درون­مایه داستان از سطح عبور نمی­‌کند و ذهن خواننده را به جای خاصی جز همان نحوه­‌ برخورد با کودکان خاص و نیز نحوه­‌ برخورد با کودکان ارجاع نمی­دهد. با این حال راوی در همین سطح خوب قصه ­پردازی می­‌کند. شخصیت­ها به خوبی از عهده­‌ی نقشی که برایشان در نظر گرفته شده برآمده ­اند.

13ـ غول سرخ شش طبقه

یک داستان و یک تلاش صادقانه برای ترسیم فضای روانشناختی کودک. پدر در کودکی خود مانده اما نه آن طور که از آن انتظار شادابی و طراوت داشته باشیم.

ترسی که انگار ریشه در ژن خانواده دارد و موروثی است. ترسی که آرایه­‌های ظاهری ­اش رو به تکامل است. پدر با دیدن نشانه­‌های ظاهری ترس در کودک خود در جای جای داستان به گذشته خود و خانواده ­اش رجوع می­‌کند. ترس همچون ویروسی واگیردار از پدربزرگ به پدر و حالا به کودک نه چندان دلبند سرایت کرده است و گریزی از آن نیست.

کاری به درست یا نادرست بودن توضیحات تخصصی و روانشناسانه اثر ندارم که نه در حیطه­‌ی تخصصی این حقیر است و نه الزامی‌به فراگیری آن دارم. به همین سبب مخاطب هم نباید خود را درگیر این قبیل موضوعات کارشناسانه بکند. کمی‌باور به صداقت نویسنده می­تواند مشکلات این چنینی را حل کند. اما از این که بگذریم کار کار ارزشمند و قابل دفاعی است.

وارد حوزه ­ی روانشناسی شدن و از روانشناسی کودک و رشد گفتن و ذهن مخاطب را این چنین به فجایعی که می­‌تواند رعایت نکردن بعضی نکات تربیتی به بار بیاورد خود به خود حائز قدر و ارزش است. خاصه که نویسنده توانسته باشد قالب روایی اثر را هم به بار بنشاند و چنین تلقین کند که مخاطب با یک اثر روایی محض رو به رو است. شاید اگر کمی‌این جنبه اثر بیشتر از جنبه ­های روانشناختی­ اش مورد عنایت نویسنده قرار می­ گرفت و بیشتر از این بهش توجه می­شد آن وقت مخاطب فرهیخته احساس خوش­تری نسبت به اثر پیدا می­کرد. با این حال غول سرخ شش طبقه یک داستان با ارکان تعریف شده ­ی آن است. همین و بس.

14ـ در خانه­‌ی سیاه من بمان

داستانی زیبا با قالبی سیاه اما دلنشین. شاید و اگر اشتباه نکرده باشم ادای دینی به فروغ و فیلم این خانه سیاه است و ... که اگر این چنین است ای کاش اشاره ­ای در تیتر داستان به آن می­شد.

عشق سودای خانمان­ براندازی است برای جذامی‌همان که پاک کن خداوند چشم و گوش و انگشت ­هاش را پاک کرده و اینک عشقش است که دوباره قلم به دست می­ گیرد و چشم و گوش و انگشت ترسیم می­کند. درد عقب می‌­نشیند و عشق جلوه­ گری می‌­نماید. عشق وصل نیست. یا هست و آن وصلی که انتظارش را داریم نیست. عشق چیز عجیبی است.

مجموعه داستان تخران حاوی داستان­‌های دلنشین و جذابی است. در این مجموعه طرح­ها به خوبی از حالت طرح خارج شده و به داستان تبدیل گشته است. شخصیت­ها کنش­مندند و منشأ اثر. گره­‌های داستانی تا حدی خوب تعبیه شده است. فضاسازی برای این گره ­ها منطقی از کار در آمده است. پی­رنگ داستان­ها قابل قبول است و این‌ها همگی خبر از استعدادی بالقوه می­دهد که باید منتظر آثار درخورتر و پخته ­تر از او باشیم.

به نقل از خبرگزاری فارس

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]