تاریخ انتشار خبر: 31 خرداد 1394 - ساعت 14:37:00
«مبانی علوم انسانی اسلامی»

«مبانی علوم انسانی اسلامی»

یکی از مزیت های این کتاب آشنایی با آرای بسیاری از محققینی است که در زمینه علم دینی نظر داده و مقاله و کتاب نوشته اند.


این کتاب کتابی درسی در زمینه فلسفه علوم انسانی اسلامی است (یعنی در ابتدا انتظارات از خواننده درج شده و در پایان هر فصل هم خلاصه فصل ذکر گردیده و هم پرسش‌هایی ناظر به محتوای فصل و هم موضوعاتی برای تحقیق و پژوهش بیشتر محققان و خوانندگان معرفی شده است)  و دارای ۹ فصل مختلف به شرح ذیل می باشد: فصل نخست: مباحث کلی و مقدماتی، فصل دوم: چیستی علوم انسانی، فصل سوم: معناشناسی علوم انسانی اسلامی، فصل چهارم: موافقان علوم انسانی اسلامی، فصل پنجم: مبانی فلسفی علوم انسانی اسلامی، فصل ششم: روش تحقیق در علوم انسانی اسلامی، فصل هفتم: نقش نظام ارزشی در علوم انسانی، فصل هشتم: علوم انسانی اسلامی، واقع بینی و آزاداندیشی علمی، فصل نهم: بررسی ادله مخالفان «علوم انسانی اسلامی».

  یکی از مزیت های این کتاب آشنایی با آرای بسیاری از محققینی است که در زمینه علم دینی نظر داده و مقاله و کتاب نوشته اند. مثلاً فصل چهارم به معرفی و تبیین چند دیدگاه مهم در حوزه پرداخته است. در این فصل دیدگاه آیت الله جوادی آملی و آیت الله مصباح یزدی به عنوان موافقان علوم انسانی اسلامی گزارش شده است و البته از نقد و بررسی دیدگا‌ه‌ها خودداری شده است علاوه بر این در پایان هر فصل ذیل عنوان «برای پژوهش بیشتر» به نظریات بررسی نشده در متن اصلی اشارتی شده است. هرچند از آنجا که این کتاب مسئله محور نوشته شده نه نظریه محور یا مکتب محور ، افراد و نظریات یادشده به صورت پراکنده و فراخور طرح مسئله در هر فصل مورد بررسی قرار گرفته اند. در مجموع از مهم ترین نظریه پردازان این حوزه که در کتاب مورد  اشاره قرار گرفته اند می توان از دکتر مهدی گلشنی (با کتاب از علم سکولار تا علمی دینی)، دکتر حسین سوزنچی (معنا امکان و راهکارهای تحقق علم دینی) دکتر خسرو باقری (هویت علم دینی) و دکتر حسین بستان (گامی به سوی علمی دینی) نام برد. البته از دانشمندان در گذشته و خارج از ایران هم نام برده می شود و به اختصار به آرای آنها اشاره می شود. علاوه بر این ها، در فصل نهم با عنوان «بررسی ادله مخالفان علوم انسانی اسلامی»، مهم‌ترین ادله مخالفان این ایده مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است. به همین خاطر، هشت دلیل از مهم‌ترین ادله مخالفان علوم انسانی اسلامی متعلق به عبدالکریم سروش، علی پایا، مصطفی ملکیان و دیگران مورد بررسی و نقد قرار گرفته است.  لذا مرور مسئله وار بر این نظریات توسط نویسنده، محمل خوبی  برای بررسی مهم ترین اندیشه ها ذیل موضوع کتاب است.

اما با این وجود می بینم که در این کتاب   به آرای یکی از مهم ترین  نظریه پردازان علوم انسانی یعنی دکتر داوری اردکانی ، چه در متن اصلی فصول و چه در قسمت «برای پژوهش بیشتر»، هیچ گونه اشاره و ارجاعی نشده است! به ویژه اینکه یکی از موضوعات مهم کتاب در فصل هفتم این است  که نویسنده به تحلیل نقش نظام ارزشی در علوم انسانی پرداخته و ضمن نقد و رد دیدگاه‌هایی که مدعی عدم تأثیر ارزش‌ها در علوم انسانی‌‌اند، نظریه تأثیرپذیری علوم انسانی از نظام ارزشی محققان به تفصیل تبیین شده و تأثیر ارزش‌ها در مراحل مختلف تولید علم مورد بحث قرار گرفته است: هم در مرحله انتخاب موضوع و مسأله تحقیق، هم در مرحله انتخاب هدف و غایت تحقیق، هم در روند تحقیق و هم در مرحله نتیجه‌گیری و کاربرد تحقیق.

در این رابطه دکتر داوری معتقد است: «علوم اجتماعی مثل دیگر علوم جدید سکولارند... (عالمان جدید) می توانند مؤمن به خدا و معتقد به اعتقادات دینی باشند اما آنها در اوقاتی که احوالات دینی دارند نمی توانند سودای تصرف دینی داشته باشند زیرا در آن احوال کارها را به خدای خویش وامی گذارند... دانشمندان وقتی به پژوهش مشغولند، به اقتضای رعایت روش علم، نمی توانند هیچ یک از اعتقادات خود را در کار پژوهش دخالت دهند.» (علوم انسانی و برنامه ریزی توسعه، ص9). آیا چنین رأی مهمی نمی بایست در بحث از مبانی علوم انسانی اسلامی مورد بحث قرار گیرد؟ جالب است یکی از  پر اشاره ترین آرایی که در کتاب مورد نقد قرار می گیرد نظریات عبدالکریم سروش در کتاب تفرج صنع است و شاید نویسنده ندانسته است که این کتاب در سالهای دهه شصت یکی از مخاطبان خود را آرای دکتر داوری دانسته است!

به علت همین غفلت است که هیچ اشاره ای به رابطه علوم انسانی و توسعه وجود ندارد! نویسنده موضوع علوم انسانی را کنش های انسان می داند. اما آیا این تعریف کامل و رهگشا است. آیا نمی بایست اعتقاد به توسعه به عنوان غایت علوم انسانی مورد بررسی قرار گیرد؟ از این عمیق تر، ظرائفی است که دکتر داوری در بیان ماهیت علوم انسانی و اجتماعی گفته است:  برای اینکه علم انسانی و اجتماعی به وجود آید باید یک مرجع و منشأ بشری – که مراد از آن نه طبیعت بشر و نه هیچ فرد آدمی بلکه بشر ترانسانتدانتال پدید آمده در فلسفه جدید است- ضامن اثبات روابط و مناسبات  و منشأ صدور احکام و قوانین باشد و البته مرجع و منشأیی که گفتیم خود باید قراردادی و اعتباری باشد...» (فلسفه در دام ایدئولوژی، ص 215). این بیان نشان می دهد همانطور که در تعریف مدنظر آقای دکتر شریفی هم قابل نتیجه گیری است، علوم انسانی به انسان اصالت می دهد. البته او هم تصریح می کند که «منظور از کنش های انسان (به عنوان موضوع علوم انسانی) کنش های انسانی انسان است » (ص118). اما سطح تحلیل تا حد تفکیک کنش های انسانی از برخی کنش های طبیعی مانند جهاز درونی انسان باقی می ماند. و از تفاوت «من انسانی» مدرن با طبیعت انسان قدیم سخنی به میان نمی آید. حتی در جایی گفته می شود موضوع دین و اسلام را نیز به یک معنا می توان «انسان» و «کنش های انسانی» دانست (ص71) و بعد به سخن امام خمینی استناد می شود که تمام انبیاء مبعوث شده اند برای انسان و برای تربیت انسان (ص72). در حالی که می بایست بیشتر اشاره می شد که انسان در اسلام به یک معنا غایت است و در علوم انسانی به معنایی دیگر. در اسلام انسان با هدف «تربیت» و «عبادت» محوریت پیدا می کند ولی در هدف علوم انسانی، مدیریت و برنامه ریزی برای اصالت دادن به کنش انسان است. بیهوده نیست با وجود اینکه اسلام انسان را محور مخلوقات می داند اما علوم انسانی در آن مجال ظهور پیدا نکرده اند.

از اینجا هم جای خالی بحث از علوم اجتماعی هم احساس می شود. ما می دانیم بحث تحول در علوم انسانی ذیل نیاز جامعه و تمدن اسلامی در مباحث پس از انقلاب اسلامی شکل گرفته است. بر این اساس است که امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری از سردمداران بحث در این موضوع هستند و در این کتاب هم مکرراً مورد استناد قرار گرفته اند. بنابراین نباید بر روی لفظ و اصطلاح علوم انسانی اصرار داشت تا جایی که بحث از علوم اجتماعی به فراموشی سپرده شود. حتی در جایی نویسنده بحث نرم افزار جامعه سازی و تمدن سازی اسلامی را مطرح می کند(ص73) که بیشتر از همه جا به بحث از علوم اجتماعی نیاز است. شاید  بر اساس همین غفلت است که در هیچ جای کتاب هیچ گونه ارجاعی به آرای حسن رحیم پور ازغدی (که به هر حال صاحب کتابهایی در گفت و گوی انتقادی با علوم اجتماعی  و مبانی جامعه شناسی است) دیده نمی شود!

در فصل سوم به بحث درباره معناشناسی «علوم انسانیِ اسلامی» پرداخته شده است. در این فصل، ابتدا تفاوت‌های چهار اصطلاح «تحول علوم انسانی»، «بومی‌سازی علوم انسانی»، «اسلامی‌سازی علوم انسانی» و «علوم انسانی اسلامی» را بیان کرده و سپس گزارشی اجمالی از یازده تعریف مطرح شده برای علم دینی و علوم انسانی اسلامی ارائه شده و در نهایت معنای مورد نظر نویسنده مشخص شده است. از آنجا که نویسنده بحث تحول و بحث علم بومی را ادامه نمی دهد و بلکه آن را ذیل عنوان «علوم انسانی اسلامی» پیگیری می کند موجب شده مباحث این دو موضوع مستقلاً مورد بحث قرار نگیرند و می بینیم که مثلاً انتقادات برخی اساتید مانند سعید زیباکلام و حسن عباسی به افرادی مانند داوری اردکانی در کتاب مورد اعتنا قرار نگرفته اند. یا نظر داوری در مورد علم بومی طبیعتاً کاملاً مورد غفلت قرار گرفته است. او می گوید : علمی که وجود دارد گرچه اسلامی نیست و غیر دینی است و اساس آن نیز در کشور ما چندان استحکام ندارد چراکه ما صد سال علم را از غرب گرفتیم، ولی در آن به مرتبه‌ی تحقیق نرسیدیم» (مجله سوره اندیشه، شماره46و47، ص195) و در ادامه هم صراحتاً می گوید: علم اجتماعی بومی را علم اجتماعی محققانه بخوانند بهتر است (همان، ص22). این جملات اشاره به نظریه ای دارند که می توان ذیل عنوان مقام تحقیق در تحول علوم انسانی مطرح نمود ولی در کتاب مورد بی اعتنایی قرار گرفته است و حتی اساساً مبحث بومی سازی علوم با این استدلال نویسنده که «نقدی بر علوم انسانی رایج ندارد» (ص166) و نیز «می تواند حاوی این معنا باشد که علوم انسانی نسبی اند» (ص169)، در خط و سیر کتاب میان بومی سازی و علوم انسانی اسلامی جدایی می افتد.

فصل ششم درباره یکی از مباحث مهم و سرنوشت‌ساز در حوزه علوم انسانی اسلامی است؛ یعنی روش‌شناسی علوم انسانی اسلامی. در این فصل، ابتدا ضمن بیان اهمیت مسأله روش در تمایز علوم و همچنین تأثیرپذیری روش تحقیق از دیدگاه‌های معرفت‌شناسانه محققان، به معرفی نظریه «وحدت روش علمی» و نقد و بررسی ادله قائلین این دیدگاه پرداخته‌ و در ادامه نظریه «تکثر روشی علوم انسانی» توضیح داده شده و دیدگاه اسلامی را در این موضوع تبیین کرده است. اما با این وجود مسئله نسبت ذاتی علم به مثابه پژوهش با «روش» و اقتضای رعایت روش علم (آنچنانچه که  در بندهای قبل گفته شد) مورد غفلت واقع می شود و به در واقع بحث روش در علم تنها به بررسی دیدگاه پوزیتویستی نظریه «وحدت روش علمی» تقلیل می یابد.

به طور کلی می توان گفت این اثر از میان آثار موجود فعلاً بهترین نمونه خود در تأمین نیاز نظام جمهوری اسلامی و دغدغه رهبر آن در موضوع تحول در علوم انسانی و مبانی علوم انسانی اسلامی است. اما به نظر می رسد هنوز برای نبرد با سیطره علوم غربی بر افکار دانشگاهی و مدیریتی در کشور ما قدرت کافی نداشته باشد.

به نقل  از وبلاگ هزارویک حرف
نظرات شما
[کد امنیتی جدید]