تاریخ انتشار خبر: 06 مرداد 1394 - ساعت 15:26:01
"آن مرد با باران می آید"

"آن مرد با باران می آید"

در این رمان نویسنده به خوبی توانسته رویدادهای مستند و تاریخی را همان گونه که هست و بدون تفسیر و دستکاری به خوبی در قالب رمانی جذاب و پرکشش که محوراصلی قصه اش بر مبنای تخیل است، بگنجاند.

 

پرداخت به جوانب اصلی و فرعی داستان نوجوان و همچنین توجه به عنصر جذابیت و کشش، یکی از مهمترین وجوه داستان نویسی برای نوجوانان است که می تواند باعث پیوند و آشتی این نسل با کتاب و کتابخوانی و بالطبع آن راهگشایی برای شناخت نسل جدید با حوادث تاریخی دوره های مختلف کشور، بالاخص انقلاب اسلامی باشد.

نویسنده کتاب "آن مرد با باران می آید" در قالب رمان نوجوان به بررسی حوادث و رخدادهای چهار ماه پایانی انقلاب، یعنی از هفده شهریور 57 تا بیست و شش دی ماه 57 پرداخته و سعی کرده با زبانی ساده و نثری روان و با اتکا به حوادث مستند و واقعی به بیان حقایق این برهه از تاریخ انقلاب بپردازد.

کتاب حاضر داستان زندگی یک خانواده از طبقه متوسط جامعه و یک گروه نوجوان را در ماه های پایانی پیروزی انقلاب اسلامی روایت می کند. وقایع داستان حول روابط دوستانه و فعالیت های این گروه نوجوان می چرخد که در رأس آن ها نوجوانی به نام "بهزاد" قرار دارد.

"بهزاد"  نوجوان کم سن و سالی است که اطلاعات چندانی درباره جریانات انقلاب ندارد. جو حاکم بر خانواده اش در سایه ترس و وحشت پدر خانواده از تغییر و تحولات اخیر کشور، باعث بی اطلاعی مضاعف او شده است.

اما در جریان روند اتفاقاتی که در جمع دوستانش شکل می گیرد، همچنین متاثر از برادر بزرگترش، ناخودآگاه وارد قضایای انقلاب و تحولات اطراف خود می شود:

«آن قدر از خنگی و گیجی خودم عصبانی ام که نمی توانم از جایم بلند شوم. پس سعید حق داشت که آن طوری دستم انداخت و مسخره ام کرد. حواس من کجا بود؟ چرا به قول بابا در عالم هپروت سیر می کردم؟ مثلا خیر سرم امسال رفته بودم اول راهنمایی. اما همان سر به هوایی که بودم، باقی مانده بودم... تنها کسی که در خانه جرات داشت بر خلاف میل بابا رفتار کند، بهروز بود. مثل گوش دادن به رادیوهای بیگانه، یا سرک کشیدن به پشت بام، یا تعطیل کردن کلاس و دانشگاه و... همین بیرون ماندنش توی حکومت نظامی. باید زودتر از این ها می فهمیدم که یک ریگی به کفش این بهروز خان هست که یک مدتی است بابا با او سر جنگ افتاده.»


وفادار ماندن نویسنده به رویدادهای تاریخی از ویژگی های "آن مرد با باران می آید" است.

در این نوع روایت های تاریخی که دست نویسنده در خلق حوادث و اتفاقات بر پایه تخیل باز نیست و اصل بر روایت مستند و تاریخی است، نویسنده باید تلاش کند با پرداختن به دیگر عناصر داستانی، تعلیق و کشش داستانی را ایجاد کند.

در این رمان نویسنده به خوبی توانسته رویدادهای مستند و تاریخی را همان گونه که هست و بدون تفسیر و دستکاری به خوبی در قالب رمانی جذاب و پرکشش که محوراصلی  قصه اش بر مبنای تخیل است، بگنجاند.

نثر ساده و روان اثر یکی دیگر از امتیازات کار برای دنبال کردن خط سیر اصلی داستان است. نثری که برای نوجوانان خسته کننده نیست و تا حد زیادی توانسته ضعف ناشی از خطی بودن طرح داستان را کم کند.

شخصیت های داستان برای مخاطب نوجوان ملموس و از جنس مردم اطراف و طبقه متوسط جامعه اند. به جز یکی، دو شخصیت اثر مثل روحانی مسجد که به تیپ نزدیک شده اند و تا حدی کلیشه ای و تکراری هستند، سایر شخصیت ها پرداخت داستانی خوب و قابل قبولی دارند.

و در این میان دو شخصیت کلیدی "بهروز" و "سعید" نقش موثرتری در روند پیشبرد داستان و ایجاد تغییر و تحول در شخصیت اصلی داستان یعنی "بهزاد" دارند.

در ادامه داستان، بهزاد که کنجکاوی زیادی نسبت به حرف ها و فعالیت های برادرش بهروز و دوستانش پیدا کرده، سعی می کند ارتباط نزدیک تری با آنها داشته باشد.

بهزاد کم کم با کمک برادرش دلیل اتفاقات در حال وقوع را می فهمد و به تدریج وارد فعالیت های انقلابی دانش آموزان می شود و برای اولین بار در تظاهرات روز سیزده آبان شرکت می کند.

خواننده نوجوان پابه پای شخصیت اصلی رمان و از دریچه نگاه او که نوجوانی است با دنیایی از ابهام و سوال نسبت به حوادث پیرامون خود، هم در جریان کلیه حوادث و رخدادهای زمان انقلاب قرار می گیرد، و هم قدم به قدم به مرز آگاهی و پختگی می گذارد و همراه "بهزاد" بزرگ می شود.

یکی دیگر از نقاط قوت اثر، صحنه های نمایشی و دراماتیک آن است. شرح و توصیفاتی که باعث تصویری شدن رمان و ایجاد جذابیت برای مخاطب نوجوان شده است:

"بهروز توی چهارچوب در می ایستد و به طرف عزیز برمی گردد. عزیز اشاره می کند که بیاید جلو. بهروز اطاعت می کند و جلوی عزیز زانو می زند. همه به این منظره خیره شده ایم. لب های عزیز تکان می خورد. دست های لرزانش را آرام بالا می آورد. کمی بعد تسبیح شیشه ای سبزرنگش را که مثل همیشه دور گردن انداخته، در می آورد و دور گردن بهروز می اندازد."

"بهروز سرش را تکان داد و رفت توی فکر. نشسته بود کنار پنجره ماشین و سرش را تکیه داده بود به شیشه. باد موهایش را در هوا تاب می داد. تسبیح عزیز از لای یقه پیراهنش پیدا بود."

"چشمانم را می بندم و دانه های شیشه ای و سبزی را می بینم که روی موزاییک ها می غلتند و هرکدام به طرفی می روند. پلک هایم را روی هم فشار می دهم تا جلوی ریزش قطره اشک ها را بگیرم."

پایان داستان برخلاف انتظار به پیروزی انقلاب در بهمن 57 و آزادی احتمالی بهروز از زندان ساواک ختم نمی شود. نویسنده با حسابی که روی اطلاعات تاریخی نسل نوجوان باز کرده، داستان را در 26 دی ماه و روزفرار شاه ملعون و شادی مردم در این روز به پایان می برد و در واقع پیش بینی پیروزی انقلاب و آزادی بهروز و حاج آقا رسولی و سایر گره گشایی های لازم در متن داستان را به تخیل خواننده واگذار می کند.

در بخش پایانی داستان می خوانیم:

« بوی باران می آید. صورتم را به طرف آسمان می گیرم. چند کبوتر از روی کاج های وسط میدان پر می کشند و در دل آسمان ابری بالا می روند. چشمانم را می بندم. یک قطره باران می چکد روی پیشانی ام؛ یک قطره هم روی گونه ام. چشمانم را باز می کنم. حالا باران تندتر می بارد. سرم را که پایین می آورم، از پشت پرده تار و لغزان اشک، می بینم که به جای مجسمه شاه، که حالا تکه تکه روی زمین افتاده، روی پایه سنگی وسط میدان، پرچم سبز الله اکبر بالا رفته است.»

رمان "آن مرد با باران می آید" نوشته وجیهه علی اکبری سامانی با موضوع انقلاب اسلامی که برگزیده سومین جشنواره داستان انقلاب حوزه هنری شده است، از سوی انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری) در ۲۰۰ صفحه و شمارگان ۲۵۰۰ نسخه به چاپ رسیده است.

این کتاب در نشستی به همت کتابخانه علامه امینی و با حضور خوانندگان نوجوان آن نقد و بررسی شده است.

یادداشت از خانم الهی

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]