تاریخ انتشار خبر: 12 شهريور 1394 - ساعت 20:27:57
معرفی کتاب «7 روایت خصوصی»

معرفی کتاب «7 روایت خصوصی»

من از کتاب جز این ها را درنیافتم... به نظرم شناختن سید موسی توی همین کتاب کوچک و بین همین حرف های ساده و صادقانه ی هفت راوی ست. آنها اهل غلو نیستند. راست می گویند. سید اصلا شبیه ما نیست. راستی چرا همه ی ما دوست داریم شکل او باشیم؟

معرفی کتاب «7 روایت خصوصی»

نوشته ی حبیبه جعفریان

نشر سپیده باوران

سید مرتضی میگفت: "هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سرو سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق در زمین مغفول است... اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد، پس یاران، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم."

مردی در تبعید ابدی... سیدی شجاع... او یک فرشته بود... کسی شبیه هیچ کس... آخوندی که روحانی بود... صدر هر جا که بنشیند صدر است! اشتباه نکنید، کارگاه تیتر نوشتن نیست! این ها همه هیجان و حیرت است... از کتابی کوچک با روایت هایی خصوصی. از اویی که شبیه هیچ کدام ما نبود، حتی پسرش.

"صدر هرجا که بنشیند صدر است." میان این همه صفت خوب، مردانه نشسته ای به لبخند. یکی مرا از دست او نجات دهد. از دست این کتاب عجیب که سراپایش تعریف است! دریغ از یک گله حتی؛ "نه! حق با او بود... او راست می گفت... او بهتر می دانست... او محترم بود... همیشه آرامش بخش ما بود... هیچ وقت تندی نکرد... " اینها جملات من نیست، اینها جملات راویان قصه است. لا به لای کلمات کتاب، سیدی چشم رنگی، لبخندزنان به نظاره نشسته است. گهگاه سری تکان می دهد به تواضع. گاهی هم البته لبخندش محو می شود و کاملا جدی می گوید: "نه!"

-: معمم بشوم؟

-: نه!

البته از آنجایی که لابد باز باید مرد قصه ی ما لبخند به لب داشته باشد، ادامه می دهد که:

-: چرا؟

-: معمم داریم، روحانی نداریم. از تو بر نمی آید!

او پس هم صریح است و هم شجاع. اما همچنان مهربان و لطیف! به نظر راویان قصه، او آینده و گذشته را در خود یک جا جمع کرده بود. هفت روایت است از نگاه های مختلف. همسرانه... خواهرانه... مردانه... دخترانه... برادرانه...

هشتمینِ این هفت راوی، کوچکترین عضو خانواده است... که اصلا ندیده اش... که فقط از برق چشم ها و حرف های مردم هنگام شنیدن نام سید موسی او را شناخته. چه شگرف! "او گم شده." من بابا را این طور شناختم. از قصه ها و برق چشم ها.

در میان خطوط کتاب گاهی جملاتی به چشم می آید که اصلا ساده نیستند. که بوی دروغ نمی دهند... که اصلا اغراق نیستند انگار! "قربانی شو! اما برای کسی که سزاوار آن است." حتی گاهی تلاش کردند که او را پشت مفهوم "عادی" پنهان کنند اما سید پشت این کلمات جا نمی شود... کلمه کوچک می شود... باز سید را می بینی! سید غیرعادی ست.تو غیر عادی بودی، تو مثل ما نبودی، ما هم هیچ وقت نشد که مثل تو باشیم.

سپیده باوران با نشر این کتاب چیزی به فرهنگ ما اضافه کرد و دینی را نسبت به سید موسی ادا.

خانه ی سیدموسی، کارخانه ی انسان سازی بود. لبخند... آرامش... نصیحت... تربیت... ادب... عمل... او می آموخت. صدر هرجا که می نشست صدر بود. این را برادرش گفت... اما از بین حرف های بقیه هم شبیه همین حرف ها پیدا بود.

من از کتاب جز این ها را درنیافتم... به نظرم شناختن سید موسی توی همین کتاب کوچک و بین همین حرف های ساده و صادقانه ی هفت راوی ست. آنها اهل  غلو نیستند. راست می گویند. سید اصلا شبیه ما نیست. راستی چرا همه ی ما دوست داریم شکل او باشیم؟

از همان خطوط ابتدایی تا انتهای کتاب مدام پیش خودم می گفتم که:

"حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر /

 کنایتی است که از روزگار هجران گفت"

یادداشت از یوسف یوسفی

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]