تاریخ انتشار خبر: 05 مهر 1394 - ساعت 11:45:23
یادداشتی بر آخرین رمان صادق کرمیار

یادداشتی بر آخرین رمان صادق کرمیار

رمان بین جبهه ایران و عراق در رفت و آمد است و همین جذابیت زیادی به داستان بخشیده. روایت همزمان تلاش‌های اطلاعات عملیات ایران و بخشی از استخبارات عراق برای غلبه بر یکدیگر خیلی خوب از آب درآمده است. رفت و آمد میان این دو جبهه هم چنان که معمول است در فصل‌هایی جداگانه صورت نگرفته. بلکه ممکن است در یک فصل چند بار این رفت و آمد انجام شود و روایتی همزمان از دو جبهه صورت گیرد.

کتاب جوری آغاز می‌شود که بعد از خواندن چند صفحه ابتدایی شک می‌کنید آیا واقعاً دارید رمانی با موضوع دفاع مقدس می‌خوانید یا نه. حتی ممکن است سراسیمه چندین صفحه را رد کنید و سطرهایی از میانه کتاب را بخوانید و با دیدن کلماتی چون خاکریز، گلوله، سنگر و… خیالتان راحت شود. اما اتفاقاً یکی از قسمت‌های خیلی خوب و خواندنی کتاب هم همان چند صفحه ابتدایی است. جایی که نویسنده با مهارتی شگفت دارد ماجرایی درباره آدم و حوا و بیرون رانده شدن از بهشت و خوردن میوه ممنوعه و… را روایت می‌کند. این چند صفحه خودش به تنهایی ارزش خواندن «درد» را دارد.

این بخش از کتاب که رو به اتمام می‌رود خواننده هم کم‌کم از گیجی در می‌آید و نفس عمیقی می‌کشد که «آها، پس ماجرا این بود»!

«درد» آخرین رمان صادق کرمیار است. کرمیار بیشتر با «نامیرا» شناخته می‌شود اگرچه «دشتهای سوزان» و حتی «غنیمت»ش هم خواندنی هستند. برای خواندن درد اول از همه باید خود را برای خواندن یک رمان حجیم بیش از چهارصد صفحه‌ای آماده کنید. البته اگر اینکار را هم انجام نداده باشید همین که کمی پیش بیایید داستان چنان جذبتان می‌کند که بعید است به راحتی بتوانید کتاب را زمین بگذارید.

درد با محوریت اطلاعات عملیات در جنگ نوشته شده است. این موضوع -اگرچه تا کنون چند کتاب درباره آن نوشته شده- اما هنوز یکی از بکرترین موضوعات دفاع مقدس برای خلق اثر هنری است. خواننده از سال ۶۳ با یکی از گروه‌های اطلاعات عملیات جنگ همراه می‌شود و تا پایان جنگ در کنار آنها می‌ماند. البته درست ترش دو تا از این گروه‌هاست؛ یکی این طرف مرز و دیگری آنطرف.

رمان بین جبهه ایران و عراق در رفت و آمد است و همین جذابیت زیادی به داستان بخشیده. روایت همزمان تلاش‌های اطلاعات عملیات ایران و بخشی از استخبارات عراق برای غلبه بر یکدیگر خیلی خوب از آب درآمده است. رفت و آمد میان این دو جبهه هم چنان که معمول است در فصل‌هایی جداگانه صورت نگرفته. بلکه ممکن است در یک فصل چند بار این رفت و آمد انجام شود و روایتی همزمان از دو جبهه صورت گیرد.

در میان سطور کتاب اسامی واقعی از دو جبهه دیده می‌شود. از هاشمی و رضایی و قالیباف در جبهه خودی گرفته تا وفیق سامرایی و ماهر عبدالرشید در خط عراق. وجود همین اسامی خیال مخاطب را راحت می‌کند که اگرچه دارد یک رمان می‌خواند اما همه چیز ساخته ذهن نویسنده نیست و پای در حقیقت دارد. البته در هیچ جای کتاب امکان تعیین مرزی دقیق بین خیال و واقعیت وجود ندارد و این اتفاقاً از نقاط قوت است.

اما همین نقطه قوت باعث شده است تا سریالی که قرار بوده با همین موضوع نوشته شود ساخته نشود. کرمیار در سالهای ابتدایی دهه هشتاد فیلمنامه‌ای با همین موضوع نوشته که بخاطر وجود خاطرات شخصیتهای واقعی که دربالا نامشان برده شد از ساختش جلوگیری کرده‌اند. و حالا که کتاب «درد» منتشر شده است بیشتر می‌توانیم حسرت ساخته نشدن آن سریال را بخوریم.

تبحر کرمیار در فضا سازی، شخصیت‌ها و دیالوگ‌های آنها را باورپذیر کرده است. شوخی‌هایشان، گریه‌هایشان، عباداتشان، جدیتشان در هنگامه نبرد و خلاصه همه آنچه در یک گروه اطلاعات عملیات می‌توانسته وجود داشته باشد خوب تصویر شده است.

چند ریزقصه فرعی هم خوب با خط داستان اصلی چفت شده است. عشق وفیق سامرایی به دختر نیروی زیر دست خود که از قضا جاسوس ایرانی‌ها هم هست یکی از اینهاست. از آن طرف جاسوسی یک ایرانی از واحد اطلاعات عملیات برای عراقی‌ها هم در این طرف جبهه وجود دارد.

اما جدای از تلاش همزمان واحدهای اطلاعات دو طرف جبهه که یکی برای طراحی عملیات و دیگری برا مقابله با آن تلاش می‌کنند، یکی دیگر از جذابیت‌های داستان را می‌توان آشنایی از نحوه مدیریت جنگ دانست. حضور شخصیت‌هایی حقیقی در داستان و به طبع آن نزدیک شدن ماجرا به واقعیت، خواننده را در چند و چون بخشی از مدیریت دفاع هشت ساله قرار داده است.

اگرچه کتاب پر است از اطلاعات –که البته جانشانی‌اش در دل داستان موجب شده تا خواننده دل زده نشود- اما در خود کتاب دلیلی برای نامگذاری آن پیدا نخواهید کرد. برای پی بردن به دلیل نامگذاری کتاب باید به سخنان کرمیار در روز رونمایی از آن مراجعه کنید:

«به دو دلیل اسم این کتاب درد است اول اینکه سریال این کتاب نوشته شد اما به دلایلی ساخته نشد و این اولین درد است و وقتی دیدم که این همه زحمت قطعاً باید جایی منتشر شود بعد از ۱۰ سال از اتمام نگارش کتاب آن را منتشر کردم.

درد دوم این است که جانبازانی چون محمد مهین خاکی را برای سخنرانی دعوت می‌کنیم اما در باغ موزه دفاع مقدس که برای جانبازان ساخته شده است هیچ تدارکی برای این حضور جانبازان روی سِن دیده نشده است وقتی وضعیت اینجا این طور است وضعیت بقیه شهر برای جانبازان مشخص می‌شود پس درد در حوزه دفاع مقدس زیاد است. حالا دردهای جسمی معمولی را کنار بگذاریم که امثال ما تحمل حتی یک روز از این دردها را نداریم.»

به هر حال خواندن «درد» می‌تواند یکی از بهترین گزینه‌های برای سپری کردن شبهای طولانی پاییز و زمستان باشد.

اما بخشهایی از متن کتاب:

«حالا درست کنار نهر آب روبه‌روی پنجره دفتر انتشاراتی، نایلون میوه‌هایش روی زمین پخش شده و یک چرخ ویلچر لای نرده آهنی پل گیر کرده و چرخ دیگرش بین پل و نهری به پهنای چهار متر با آب رونده، معلق مانده و شهید حسینی در آن ناچار می‌شود سیب گاززده را رها کند و چنگ بیندازد به جدول سیمانی لبه نهر و محکم خود را نگه دارد. پوشه خاطراتش را هم روی پا می‌گذارد تا اگر قرار است بیفتد هر دو با هم بیفتند.

سیب گاززده هم داخل آب می‌افتد و با شتاب آب همراه می‌شود و چرخ می‌خورد و دور می‌شود تا از دیدش پنهان می‌شود. اما در آخرین نگاه که سیب از پیچ انتهای نهر رد می‌شود، احساس می‌کند این صحنه برای او تکراری‌ست. درست همین حالت معلق و درست همین سیب گاززده که از دستش می‌افتد و درست همین حس‌و‌حال که نمی‌داند در حال سقوط است یا هبوط. یکباره به یاد رویایی می‌افتد که نوزده سال قبل کف قایق دیده بود.

آن روز زیر آفتاب چموش ظهر در قایق موتوری تنها و منتظر نشسته بود و وقتی گرسنه‌اش شده بود، سیبی را که سعید موقع حرکت از جزیره برایش گذاشته بود، از کیسه نایلونی برداشته بود و داشت می‌خورد که در همین حال با افکاری پریشان از داستان خلقت، خوابش گرفت و با سیب نیم‌خورده، کف قایق خوابید و همین لحظه را در خواب دید. کابوس افتادن در نهر پرآب و شتابنده آنقدر برایش واضح بود که بعد از نوزده سال هنوز با جزئیات به خاطر دارد. فقط تا مدت‌ها فکر می‌کرد بسته الیاف فشردۀ درختان جنگل‌های شمال چیست که آنقدر برایش اهمیت دارد. ‌حالا می‌فهمد همین پوشۀ خاطراتی‌ست که دو سال برای نوشتن آن وقت گذاشته و با همه بچه‌های قرارگاه و اسیران عراقی مصاحبه کرده و شب‌هایی که از درد مثانه خوابش نمی‌برد، نشسته بود و آنها را مرتب کرده بود و امروز می‌خواست برای چاپ به انتشاراتی شهرام بدهد که حالا این جور میان زمین و هوا مانده است.

تلاش می‌کند آن رویای دور را دقیق به خاطر بیاورد تا بتواند پایان ماجرای سقوط ویلچری خودش را دریابد که سرانجام در نهر آب چموش خواهد افتاد و مانند همان سیب گاززده با پیچ‌وتاب آب کف‌آلود سلسله کو‌ه‌های البرز خواهد رفت یا از این وضعیت تعلیقِ بلاتکلیف نجات خواهد یافت. برای نگه داشتن خودش همه قدرتش را در دست چپش متمرکز می‌کند و می‌کوشد خونسردی خود را حفظ کند. با این حال به خاطر سفت کردن عضلات سرشانه‌اش، حالا رگ گردنش هم گرفته و فکر می‌کند باید فشار را از روی گردنش بردارد و به دستش منتقل کند تا درد گردن به کمرش نرسد که اگر برسد باز باید برود آسایشگاه و دو ماه فیزیوتراپی کند تا دوباره بتواند روی ویلچر بنشیند…»

به نقل از مجله هفت راه

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]