تاریخ انتشار خبر: 20 مهر 1394 - ساعت 19:44:01
حکایت آن اژدها و تابوت من!

حکایت آن اژدها و تابوت من!

داستان آن‌چنان که از نامش پیداست بسیار سورئال است و مسلما در دوره‌های بعدی عمر نادر یعنی سال‌های بعد از انقلاب اسلامی نوشته شده است.

عنوان: حکایت آن اژدها

نویسنده: نادر ابراهیمی

ناشر: روزبهان

قصه‌ها در هر دوره‌ای می‌تواند نمایان‌گر وقایع آن دوران باشد. داستان‌های «نادر ابراهیمی» همواره این‌چنین‌اند. این‌بار درباره «حکایت آن اژدها» می‌گوییم.

داستان آن‌چنان که از نامش پیداست بسیار سورئال است و مسلما در دوره‌های بعدی عمر نادر یعنی سال‌های بعد از انقلاب اسلامی نوشته شده است و از همین منظر با داستان‌های قبلی او بسیار متفاوت است و حال و هوای دیگری دارد و البته ملموس‌تر و نزدیک‌تر به ما. حتی داستان «مچ» در این کتاب داستان یک جانباز جریان هشت سال دفاع مقدس است. داستانی که از زاویه متفاوت و هنجارشکنانه‌ای به این آدم‌ها می‌نگرد. الباقی قصه‌ها هم در همین فضاها شناور است.

البته کتاب یک‌دستی قابل انتظار را ندارد و داستان‌ها ارتباط کمی‌با هم دارند و گاه حتی هیچ ارتباطی میان‌شان نمی‌توان یافت. اما نکته قابل توجه در این کتاب و داستان‌های نادر در دوره بعد از انقلاب سعی نادر در خارج نشدن از جاده اعتدال و انصاف است. او درباره جنگ همان‌قدر خود را مسئول به واگویی حقایق می‌داند که درباره معضلات و مشکلات کشور پس از انقلاب، و درباره مسئولین و درباره دورویی و نان به نرخ روز خوری! در داستان«تابوتم را بر سر دست می‌برند» دوباره دل‌گیر از فضای رسانه ملی در چارچوب داستان و البته  شفاف و بی استعاره انتقاد می‌کند و ناله عمیق سرمی‌دهد.  

داستان پایانی کتاب در واقع گزارش‌گونه‌ای است از سفری به خطه جنوب ایران در سال 1355و از قضای روزگار به روستایی دور افتاده و آشنایی با معلمی عاشق در دل شوره‌زار! گزارش‌گونه‌ای به اعتراف خود نادر، جلال‌وار.

برشی از کتاب

«مرد مثل روزهای پیش، که صبح‌ها، وقت پوشیدن کفش‌هایش، آن‌ها را وارونه می‌کرد و می‌تکاند تا اگر چیزی در آن‌ها هست –مثل شن‌ریزه، یا جانور کوچکی- مثل سوسک، مورچه، زنبور، خرخاکی، بچه مارمولک یا حتی استثنائا قورباغه- بیرون بیافتد و او خاطرآسوده کفش‌ها را به پا کند، زمانی که سراغ کفش‌هایش رفت و آن‌ها را از زیر تخت بیرون کشید وخودش لب تخت نشست و آن‌ها را محکم تکاند از توی کفش پای چپ- که البته بعدها گرفتار تردید شد که پای چپ بوده یا راست و اطمینانش را در این مورد به کلی از دست داد- یک اژدها بیرون افتاد...»

برگرفته از وبلاگ جاکتابی

 
نظرات شما
[کد امنیتی جدید]