تاریخ انتشار خبر: 08 ارديبهشت 1395 - ساعت 12:12:06
 نگاهی کج، معترض و سیاست‌زده به جامعه ایرانی

نگاهی کج، معترض و سیاست‌زده به جامعه ایرانی

"گیسوف" کربلایی‌‌لو، در پس پرده‌ای حق به جانب و آرام نشسته اما کلا معترض است و با گوشه چشم به همه چیز می‌نگرد؛ از مدیریت حوزه گرفته تا مدیریت های خرد و کلان حکومتی، فضای نشر و فرهنگ و مدیران آن، شهرداری، انقلابیون، و ...

کربلایی لو در حالی "گیسوف" را نوشته که می گوید تمام تب و تابش در نوشتن با «مفید اقا» فرو نشسته است. او در این اثرش هم، علاقه مرموزی به دست گذاشتن بر موضوعاتی مثل «روحانیت- سیاست و حواشی آن»، «بی توجهی به موسیقی در ایران ذیل سیاست های نادرست»، «منفور بودن سیاسیون انقلابی نزد مردم»، « وجود ناامنی و عدم آرامش برای اقلیت ها در ایران» و مواردی دیگر از این دست دارد.

حال و هوای بیشتر داستان ها در فضایی سرد و برفی و زمستانی، نمی جاندار و خزنده از اعتراض به حاکمیت جامعه و سیاست زدگی آن است؛ سودازدگی ویژگی غالب مردم این جامعه است.

اغلب داستان ها به سبک داستان های مدرن، طرح و ماجرای خاصی ندارند و گاه فقط شرح چند موقعیت متوالی است و نویسنده با نوع نگاهش و بیان کنایه آمیز و انتخاب زوایای خاص برای شرح صحنه، درصدد القای پیامی خاص به ذهن مخاطب است. توصیف های در حد کفایت، فضای واقعی داستان را مجسم می کند. گیجی و سرگشتگی با میزان های متفاوت و انواع متنوعش، مادی و معنوی! عنصری موجود و همراه با شخصیت هاست.

گفتمان غالب داستان، تضاد و رویارویی بین «لطافت و هنر» –که آمیخته با ایمان و اخلاق هم هست- و «خشونت و سیاست» است. قسم اول بیشتر با موسیقی و زن و عشق نشان داده شده و قسم دوم با گرفت و گیرهای حکومتی و قانون های سیاست زده؛ و این تضاد سیستمی که گویی گریزی از آن نیست منجر به سردی و سختی (در ابزار و رفتار آدم ها و محیط) می شود.

تاکید بر حفظ مفهوم رئالیستی، حسی، و تجربی بودن زمان، مکان، شخصیت و حادثه، تاکید و توجه بر مسایل عاطفی و انسانی و روابط و مناسبات انسانی، توجه گاه و بیگاه به مقولاتی مانند از خود بیگانگی بشر، درون مایه های روان شناختی و برخی بحران های عاطفی و کشاکش های ذهنی و حسی در داستان ها دیده می شود. اینها همه، در کنار سبک مدرن داستان ها، و قلم خاص و منظر فلسفی نویسنده، داستان ها را سخت خوانش کرده و آن را به مخاطب خاص متعلق می کند.

با این که از تکنیک بینامتنیت در حد قابل توجهی در داستان ها استفاده شده و حتی اسامی افراد معروف نیز در داستان آمده اما کربلایی ابتدای کتاب می گوید: «هر تشابهی بین شخصیت های داستان و اشخاص واقعی اتفاقی است.». این بیشتر یک شوخی می نماید. تشابه اسامی «قره باغی» خواننده آمریکا ننگ به نیرنگ تو/ سلمان رشدی که برای قتلش جایزه گذاشتند/ «آیت الله العظمی سید ابوالقاسم ...» در عراق / اصطهباناتی/ شیخ نجفی/ ... چطور می تواند اتفاقی باشد؟

بینامتنیت ها زیادند و حتما باید با معنای استعاری اش درک شود و گرنه داستان ها اغلب کشش و جذابیتی ندارند. از این میان تلمیحی آیات قرآنی (فارسی یا عربی) در صدر داستان قابل تامل است. («داوود»، «مسیح»، «گیسوف»). ربط قره باغی و صدای منحصر به فردش در دنیای موسیقی و استفاده از آیه مربوط به حضرت داوود و ارتباط جنسی جوان ارمنی با آیه در مورد حضرت عیسی و .... 

چند سال تحصیل در حوزه، قلم کربلایی لو را تحت تاثیر گذاشته و او علاوه بر استفاده از کلمات و عبارات عربی، و استفاده از فضاهای مذهبی مثل حوزه علمیه و شخصیت داستانی طلبه، گریزی هم به ادبیات عرب می زند. نمادهای اسلامی مانند نماز، وضو، سجاده، انگشتر، عمامه و ... نیز در برخی داستان ها به چشم می خورد؛ اما موضوعات جنسی هم گاهی با تلویح، و گاهی پرده درانه و وقیحانه توصیف شده؛ گویا گریزی از این تکنیک مسجل غربی نیست و نویسنده باید برای جذب بیشتر مخاطب، تخیل او را در راستای هیجان طلبی فطری اش کاملا به کار بیندازد.

مثلا: شیرین به فرهاد: یادته اولین بارمان؟ شرط کردم باید جایی باشه که تخت داشته باشه. ... به آن اولین بار می اندیشید که اگر برای هم برهنه شوند آتش اشتیاقشان مینشیند. به سیاق مراوده های علیرضا با این دلبر و آن دلبر. اما نشد. چون کاری نکرد و گفت پیرتر از آنم که دست بهت بزنم. و شیرین از پیشش دختر دختر برگشت خانه. (102)/ شیرین:...حالا که سر وکار لب هات با توموره الان همه ام یکپارچه پاست. اگر آن کار را کرده بودیم آب شده بود.  فرهاد– سرکوفت نزن. والا داغت میزنم. شیرین– کیفرم کن. من عاشق توام. (109) تا آن شب سه ماه بود که قوه مردانگی ام را از دست داده بودم و بحرانش مرا زده بود. به نسخه ای که دکتر اورولوژ داد تمکین نکردم.  ...چون خواندم که داروش فقط فشار خون را یک ساعتی بالا می برد تا آنجام سفت شود. (142)

.به عنوان نمونه داستان اول این مجموعه را مروری کرده و تاحدی رمز گشایی می کنیم:

قره باغی 5 سال پیش در مصاحبه ای گفته: من در جوانی می خاستم سلمان رشدی را بکشم اما بعد که جایزه تعیین شد منصرف شدم چون دیگر عمل خالصی نمیشد. او خواننده ای است که «آمریکا ننگ به نیرنگ تو» را خوانده و اینک در محلی قدیمی در تبریز زندگی می کند؛ بدون امنیت و آرامش و در غم هجران پسری که به خارج رفته است. امرار معاش او از کوک کردن پیانو است. وقتی از خانه بیرون می رود، آدرس مقصد را در قفسی می گذارد و به پرنده فروش محله! سفارش می کند اگر تا عصر نیامد به پلیس اطلاع دهد. «-ببخشید کارتم! – وقتی معلوم شد نکشتیش می توانی بیای پس بگیری.» (18)

قره باغی در ناامنی زندگی می کند: «چرا آدرس را توی قفس می اندازید؟ یعنی این قدر دشمن دارید؟ قره باغی خندید: دارم. از گذشته تنها چیزی که برایم مانده کرور کرور کینه است. یک زمانی من با یک کلمه طرفم را از ریشه می خشکاندم.» (37) این در حالی است که ما از گذشته قره باغی خواندن «آمریکا مرگ به نیرنگ تو» را می دانیم و تصمیم برای کشتن سلمان رشدی اش را! نتیجه ذهنی این است که انقلابیون (و کسانی همچون امام در راس فتوای جهانی برای رشدی) که واکنش های شدیدی در برابر برخی مسائل - مهم نیست که چه باشد!- داشته اند، با چنین موقعیتی مواجهند: کرور کرور کینه و پیامدهای آن. قره باغی که جایگاه خاصی در دنیای موسیقی دارد و مسلمانی وطن پرست و انقلابی بوده، اینک تحت بی مهری قرار گرفته، فرزندش او را ترک کرده، و امنیت جانی هم ندارد.

موسیقی در داستان ها، کلا جایگاه خوبی دارد. قره باغی اینک با کوک کردن پیانو پول در می آورد. و حامد در اتریش در یک کلیسا ی روستایی اتریش ارگ می زند.

این هنر در دنیای غیر از اسلام تخصصی اش وجود دارد و لطافتی خاص و تعادلی دل نشین در شخصیت ایجاد می کند: «عالی است که در این شهر سرد این قدر نزدیک به یک حنجره باس نشسته است.». وقتی به دنیای افرادی که با موسیقی (هنر) سرو کار دارند می رسیم، لطافت، آرامش، ریشه دار بودن و اصالت، اخلاق و ایمان از عناصر موجودد در فضای داستان می شوند: آدم ها لبخند می زنند و در رفتار و گفتار ناهنجاری ندارند و خانه ها چه قدیمی باشند و چه جدید بزرگ، سقف بلند، دلباز و دوست داشتنی تصویر شده اند. اما از حریم شخصی آنان که بیرون بیاییم و با جامعه روبه رو شویم، سیاهی، کدورت، گرفت و گیر و بن بست های درونی و بیرونی، زندان، و غم و ناراحتی آشکار است. برف های یخ بسته سیاه کف کوچه است و خانه ای قدیمی دارد که قسمت های پایین دیوار که در معرض بوده خراب و پوسیده است اما بالای آن هنوز سالم است! «از آن خانه های سقف بلند است» (35)

دوست قره باغی از صدای او فقط به خاطر پرقدرت بودنش خوشش میآید و با هیجان از آن تعریف می کند: « گفت کیک وسط مراسم فرو نمی ریزد؟ گفتم توپ هم در کنند چیزی اش نمی شود. گفت امتحان کنیم؟ ...نمتوانی حدس بزنی ... دهانش را باز کرد و شروع کرد به خواندن. انگار بلانسبت یکی توی کوه دارد فریاد میزند. آقا یک دفعه کیک لرزید و ریخت. پخش شد روی زمین. باورتان می شود؟» (30) قره باغی می داند که این دوست، در قفا بدگویی اش را هم می کند. در واقع، در ایران، آنهایی که قره باغی را می شناسند، موسیقی را نمی شناسند و آدم هایی دورو هستند. مخصوصا اگر ارمنی و ... نباشند! دستگاه های حکومت هم همین طورند. شهرداری می خواهد خانه دوست قره باغی را که قدیمی و بسیار مناسب برای ضبط صداست، را بکوبد و مرکز صوتی تصویری بزند.

قره باغی می گوید این ساختمان یک پنجره گرد با شیشه های رنگی داشت زمان انقلاب و من و دار و دسته ام آن را کندیم و گفتیم نشان ستاره داوود است. «حالا هم توی شهرداری موقع پایان کار به این پنجره های دایره ای گیر می دهند. از من شروع شده. رفاقت من و این صاحب خانه از این جا شروع شد. »(35) در واقع دولت هنوز هم نابخردانه و بدون پشتوانه ای از تعمق و تفکر، عمل می کند و هنر را نیز، -که بسته به جان و روح افراد است-در حد مدرنتیته و ماشینی اش حمایت میکند.

این تضادها در جامعه ای است که در آن انقلاب شده است. در این جامعه حق کشی و قضاوت سیاست زده، باعث جدایی نسل های اکنون و قبل شده. پسر قره باغی پرونده مردی را داشته که در زیر زمین خانه عرق می انداخته است. ولی نخورده بوده و سندی هم موجود نبوده که میفروشد. پسر از نوع حکم خود، ناراضی بوده. انگار به اجبار بالادستی ها حکم داده است. همین موارد در ترک دیار او، موثر بوده است. (28)

از نظر نویسنده، دوران حماسه و جوانمردی گذشته است. نشانش این است که دوره باس هم گذشته است (باس نشانی از جوانمردی و حماسه است) و «اگر این جا رو به راه بود خیلی راحت می گفتی می خواهم ضبط کنم ببرم رادیو پخش کنم. چرا باید مشتاق باشم صدایم را برای یک آرشیو آن هم کیلومترها دورتر؟ [در آخر می بینم که انگار بی اشتیاق هم نیست] ...-ما کاری به الان و این جا نداریم. مبنا را میگذاریم همان وقت که ننگ به نیرنگ را خواندید.»  (25) اما پس از این، وقتی زندان بان از قره باغی می خواهد که با او در یک پروژه رادیویی که برای زندان ها قرار است ساخته شود همکاری کند و گوینده باشد. چون صدایش حماسه و جوانمردی دارد. قره باغی ناراحت : «این حرفات می دونی یعنی چه؟» و پیاده می شود. و به حامد می گوید: گفتی برای کجا می خوای؟ دنبالم بیا. (34)

نظر ذکرشده نویسنده، در مورد شعارهای تثبیت شده و همیشگی نظام کشور نیز قابل تامل است: روی تانک های زنگ زده ای که برای کارخانه ذوب آهن می خواهند ببرند، کلماتی پیداست: و فتح قریب/ رفع فتنه از / یعنی این هر دو شعار اعتقادی قشنگند اما با قراضه های تاریخ همنشین شده اند و دیگر به درد دنیای امروز نمی خورند!

مغازه ها بعد از انقلاب، به قهوه خانه یا نانوایی باگت تبدیل شده اند. با شیشه های دود زده و تیره. نانوایی ها هم. اسم کافه، «خورشید خاموش» است. کربلایی لو این صفت را برای خورشید بی علت انتخاب نگرده است. «بی مناسبت نیست آمده قره باغی به این کوچه. چون یک کافه خورشید خاموش توی این کوچه هست که یک گوشه اش هنوز یک صحنه کوچک دارد که از کف کافه نیم متر بالاتر است.. قدیم ها خواننده می رفت آن بالا و برای کافه نشینان با رقص نرم آواز می خواند.»(34)

توصیف صحنه، انعکاسی از سختی، بند، وجود جنگی خاموش و آزاردهنده، و تنگنای جامعه داستان را میرساند و کلمات و ترکیبات استعاری همه در همین راستا گزینش شده اند: خمودگی، سردی هوا، آهن، نرده حصار خط آهنی، ریخته گری، آهن قراضه، تانک زنگ زده، پشت بخارها، پیکر قهوه ای سوخته، شنی های گل آلود و پاره، دود، خسته، تاریک، ... از کلماتی اند که تکرار می شوند. « شهر چرا خاکستری و سیاه و سفید است؟ چرا لباس ها به رنگ سیاه است؟ رنگ این جا رنگ گناه است؟(13)

داستان با «داوود را فزونی دادیم. ای کوه ها بروید با او و مرغان. و نرم گردانیدیم او را آهن» شروع می شود. (ق/10 // وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً یا جِبالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ الطَّیْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ) گویا قره باغی همان داود است که فزونی یافته (هنری که ریشه در حماسه و جوانمردی و ایمان دارد) و آهن (خشونت حاکمیت و غلبه سیاست) بر او نرم گردانیده شده است. قره باغی می تواند نماینده یک جامعه اقلیت خاص «هم» باشد که در نهایت تخصص و دانش، با رنج از دست دادن آنچه برایش پدری کرده اند (مثل انقلاب)، در نهایت جوانمردی از صحنه کنار رفته اند. جامعه سیاست زده آنان را بر نمی تابد و درکشان نمی کند.

«گیسوف» کربلایی لو، در پس پرده ای حق به جانب و آرام نشسته است ولی کلا معترض است و با گوشه چشم به همه چیز می نگرد؛ : از مدیریت حوزه گرفته تا مدیریت های خرد و کلان حکومتی، فضای نشر و فرهنگ و مدیران آن، شهرداری، انقلابیون، و ...؛ زنان هم بی نصیب از این نگاه کج نیستند.

به نقل از نسیم آنلاین

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]