تاریخ انتشار خبر: 18 ارديبهشت 1395 - ساعت 10:57:56
یادداشتی بر کتاب " باد زنها را می برد"

یادداشتی بر کتاب " باد زنها را می برد"

جامعه ای سیاست زده که گلوی فرهنگ و خادمان فرهنگ را گرفته ...

دین و مذهب همین است؛ یک پوسته که نه شعوری پشت آن است، نه ریشه ای بر آن متصور. آزار دهنده و مسخره به نظر می رسد؛ یک سری مناسک و ظواهر و احکام که فقط عادت شده، هیچ اثری در بهبود زندگی خلق ندارد و بی اثر و مزاحم است؛ چیزی در مایه های خرافه و باورهایی مه افراد از روی عادت انجامش می دهند. نمادهای مذهبی هم –شاید به معنای خود مذهب- فضایی برای گیر انداختن فرد؛ وقتی تشخیص داده شود که مقصر است: «از دوماهگی از سینه مادر محروم می شوم. ... پدر بز را قربانی می کند. گوشتش داخل زودپز هم پخته نمی شود. گوشت نیم خام را می اندازند پیش سگ ها. دندان سگ ها در دهانشان خرد می شود. سگ ها زوزه کشان از محله بیرون می روند. ... کلاغ ها ... هرکدام تکه ای را نوک می زنند، پر می کشند،... از شهر بیرون می روند. 4ماه بعد سر و کله تمام کلاغ ها پیدا می شود، ... قار قارشان سرسام آور است. همسایه ها بلایی را که بر سرشان نازل شده زیر سر من می دانند. دست و پایم را با طناب پلاستیکی قرمز می بندند. رهایم می کنند روی پشت بام بین دو گنبد.» (49)

 آدم های مذهبی، عصبی و بداخلاق و بی منطقند؛ آنها برای اجرای احکام شرعی، نوجوانان و کوچکترها  را آزار می دهند. (قول و قرار، افسانه) «مادر نگران است با گناهی که بچه هایش مرتکب بشوند برکت از خانه مان برود. انیس چند بار برای گرفتن تخم مرغ خانگی با مادرم صحبت می کند مادرم بار اول دعوایش می کند که چرا دست و پایش از چادر بیرون مانده؛ بار دوم 4 تخم مرغ داخل سبدی حصیری می گذارد، سبد را بی آنکه حرفی بزند دست انیس می دهد و پول تخم مرغ ها را نمی گیرد و همین که انیس پایش را از خانه مان بیرون می گذارد، در را محکم پشت سرش به هم می کوبد.» (51)

جایگاه خانواده سست و بی اساس است؛ اعضای خانواده، همیشه درگیر نزاع و اختلافات و سرگرم غرض های شخصی اند (شیطان کوه، باد زنها را می برد، قول و قرار، ...)؛ فرزندان هم، یا عناصری رها شده اند (قازولایی)، یا بر اثر عواملی مبهم و خرافی، مریض و زمین گیر (شیطان کوه)، یا بی تربیت و آشوب گر (عیساقلی، همه یک روز زودتر می میرند، ... )! اگر هیچ کدام از اینها هم نباشند، شخصیت های دوست داشتنی و بی آلایشی نیستند، معصومیت کودکانه ندارند و دلبستگی آنها به پدر و مادر، فقط برای خدمات و رسیدگی آنهاست (باد زنها را میبرد، خورخه و خاکستر مرد عاشق، ..). «مادر... دوستم ندارد. ... همسایه ها چشمشان که به من می افتد چهار قل می خوانند. از ترس طالع نحسم پناه می برند به خدا.... توی گوش مادرم می خوانند که سر به نیستم کند... از دو ماهگی از سینه مادر محروم می شوم.» (همان)

مرد خانواده مدام درگیر تخیلات و عشق های دوران مجردی خودش است، نگران برنامه شب و اتاق خوابش است، دغدغه خرج و برج زندگی هم دارد اما نه از سر محبت و عشق به زن و بچه، از سر عادت به قانونی بی برو برگرد است. «سیما گفت من و بچه ها می رویم آپارتمان 56متری. تو با خرت و پرت هایت برو آپارتمان 45 متری ات.... با این پیشنهاد سیما می توانستم با خیال راحت متن های زیادی را بدون دغدغه شلوغی های سعید و سمانه و رفت و آدهای مدام سیما به اتاق کارم، برای برنامه های رادیویی بنویسم.» (باد زنها را میبرد)

 زنها کلا عنصری مزاحم و دردسر آفرینند، کاری به جز اغوا گری و قرولند بلد نیستند؛ آنها به وقت نیاز هم درگیر احساسات زنانه و نفسانی خویش می شود و نمی تواند باری از دوش مرد بردارد. (باد زنها را می برد، قازولایی، بوی خوش زن، شیطان کوه، خورخه و خاکستر مرد عاشق، قصه ای کوتاه برای پری ناز، حکایت ماریا و مرد غریبه، ...) زنها حتی پس از ازدواج دل در گرو عشق دوران مجردی خود دارند؛ و مردها هم! (شیطان کوه، ...) خبری از اخلاق و نجابت نیست؛ چه رسد به تقوا و دیانت. «مادر انیس وقتی شوهرش خانه نیست با لباس راحتی توی حیاط می چرخد. شلوار جین چسبان می پوشد. تاپش اغلب صورتی است. ...مردش که خانه باشد با رفقا بساط تریاک و عرق خوری راه می اندازند. آن وقت زن با لباس پوشیده می آید توی حیاط. حرف هایی پشت سر مادر و دختر هست.» (قول و قرار)

و بالخره نتیجه جنگ [همان دفاع مقدس] آزاردهنده است: مجروحانی که در گمنامی «می میرند»، مادرانی که داغدار و مصیبت زده و تنها می مانند، و فضایی افسرده و ناراحت کننده (بلوز آبی ، وقتی حرف می زنیم المیرا خواب است). حال و هوا انقلاب و نتیجه آن هم دست کمی از جنگ ندارد؛ حال و هوایی خشن و آزاردهنده که منجر به انفعال و انزوای مردم کوچه و بازار شده (وقتی حرف می زنیم، المیرا خواب است) و نتایج مورد انتظاری نداشته است؛ جامعه ای سیاست زده و خفقانی فراگیر که گلوی فرهنگ و خادمان فرهنگ را گرفته است (همان)

«باد زنها را می برد» اثرحسن محمودی که گاهی به همین اسم، شخصیت فرعی یا اصلی داستان هایش هم می شود، در 200 صفحه، 15 داستان کوتاه دارد.

اغلب داستان ها جذابیتی ندارد و بعید است تا آخر آنها کتاب در دست مخاطب بماند؛ سیال ذهن، استفاده از کنایات بیش از حد، رئالیسم جادویی و تخیلات مالیخولیایی، پی­رنگ های غیرخطی، زاویه دیدهای متعدد و روایت های چندگانه، و استفاده از ادبیات خاص ایران قدیم در برخی از داستان ها، در این اتفاق، بی تاثیر نیست؛ مگر این که انگیزه خاصی وجود داشته باشد. «درخت جواب می دهد: من از تو برترم، به بس گونه چیز، چون تو بار آورم، تخته کشتیانم، فرسپ بادبانم، جاروب از من کنن، که روبند میهن و مان، ...» (حکایت ناتمام بز و درخت آسوریک)

اگر مخاطبی مجبور شود از ابتدا تا انتهای کتاب را بخواند، آنچه عایدش می شود، خستگی است؛ خسته از سختی زندگی، روابط ناپایدار، آدم های مزور و دروغگو، حاکمیت خفقان آور، به نتیجه نرسیدن عشق های بی آلایش، دست و پاگیر بودن مناسک مذهبی، غم ها و تنهایی ها و ده ها عامل دیگر که گویی محمودی فرصت نکرده به تمام آنها بپردازد!

به نقل از نسیم آنلاین

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]