تاریخ انتشار خبر: 10 خرداد 1395 - ساعت 18:06:49
یک نفر از ذلت زندگی خلاص می شود!

یک نفر از ذلت زندگی خلاص می شود!

در "روژی یار" از زبان یک رزمنده دفاع مقدس می خوانیم: «دوست داشتم به جنگ بروم، خسته و خاک آلود توی سنگر دراز بکشم. پوتین هایم را زیر سرم بگذارم. زیر گوش سرباز اقرار کنم دیشب اسیری را سر بریدم و از نشئه ی خونی که ریختم چشم هام در تاریکی برق بزند!»

تیتر این یادداشت یکی از جملات عینی کتاب "روژی یار" است. جمله ای که در تحسین کورتاژ دوست روژی یار از زبان شخصیت اصلی یعنی "روژی یار" گفته می شود. روژی یار فریده خرمی توسط نشر هیلا به طبع رسید. این محصول سال 1394 ماجرای دختری به نام "روژی یار" است که با پدرش روژان زندگی می کند. "روژی یار" نام عشق قدیمی و ناکام و ناوصل پدر بوده است که نامش را بر دختر خود می گذارد. این اثر در 1100 نسخه به چاپ رسیده است.

خط کلی داستان بر سر این است:« "روژی یار" با پدرش زندگی می کند. نامش نام معشوقه ی ناکام مانده ی پدر بوده است. "روژی یار" حقیقت داشتن عشق را در"قربانی دادن" می دادند. او عاشق بچه است و می خواهد به هر طریقی شده به عشقش برسد. پدر روشنفکر و مرفه اش نه فقط در این راه  که او را در همه ی کارهایش حمایت می کند. روژی یار برای محقق شدن آرزویش چهار بار ازدواج می کند، سرانجام در ازدواج چهارمش صاحب فرزند می شود. اما فرزندان دو قلویش را پیش پدر می گذارد. او با همسر چهارمش یعنی "سیاوش" که یک فیلم ساز است برای ساخت فیلمی راهی خارج از کشور می شود. سیاوش در اثر آتش سوزی می میرد. روژی یار ناچار به ایران بازمی گردد. او طی این بازگشت اتفاقی پدرش را در کنار معشوقه ی قدیمی اش روژی یار می یابد.»

این پیرنگ بسیار عامه پسند، تمام داستان "فریده خرمی" است. بهتر است برای شروع نقد، از شخصیت ها آغاز کنیم، این قصه بر محوریت دو شخصیت "روژی یار" و "روزان"(پدر روژی یار) نوشته شده است. روزان بسیار مرفه زندگی می کند، اصالتا کرد است، اما درباره ی دخترش از غیرت مشهور کردها استفاده ای نمی کند. نه حریف رفاقت دختر دبیرستانی اش با داماد اولش می شود، نه حریف آرایش و شیوه ی بد حرف زدن "روژی یار". آنچه مخاطب مذهبی-سنتی را پس می زند، نگاه پدر به دخترش به چشم عشق اولش است. شاهد مثال از صفحه 5:«جوری صدام می زد که خیال می کردم با هر بار صدا کردن هنوز "طعم لب های او را روی لب هاش" مزمزه می کند.»

« پدر بساطش را پهن می کرد، عکسش را هم می آورد(عکس روژی یار که چال لپ داشت) دو سه پیاله می خورد و شروع می کرد به بوسیدن عکس. اول از همه جا چال لپش را می بوسید. می گفت:« همین چاله خانه خرابم کرد.»(ص6)

 پدر "روژی یار" هیچ بویی از حد و حدود پدر و فرزندی برای خودش نمی شناسد. دختر نه تنها از این نگاه پدر بدش نمی آید، بلکه با شیطنتی زنانه خودش را شبیه روژی یار آرایش می کند تا برای پدر جلب توجه داشته باشد:«من موهام را مثل موهای او قهوه ای می کردم...چشم هایم را خمار می کردم...دلم می خواست بدانم من خوشگل ترم یا روژی یار؟»(ص6) در فرهنگ ما حدود محارم با هم فرق دارد، این اولین قدم برای شکستن قبح کم چنین حدودی است. همین ها شروعی است برای توضیح ثانیه ثانیه صحنه ی "کورتاژ" و هزار حرف زنانه ای است که فرهنگ ایرانی گفتن آن را در جمع برنمی تابد.

شخصیت اصلی ما "روژی یار" است. یک زن بد دهن که دست کم ده سالی درس خوانده، پولدار و امروزی و زیباست. این تجمع اضداد در شخصیت او بیانگر یک آیرونی در شخصیت نیست که قرار باشد؛ جایی در خدمت پیرنگ اصلی قرار بگیرد، بلکه نابخردی نویسنده و ازدیاد خزعبل گویی او در روایت داستان است که اصلا از دستش در می رود، یک دختری که هر رشته ی دانشگاهی نمی تواند "علم طلبی" اش را ارضا کند، نمی تواند با ادبیات زن های فاحشه حرف بزند. حرف عادی روژی یار فحش است:«...وز پیچ/ ...س مگسی (32)» «هر آشغال کله اشکولی می تواند بچه بیاورد.(ص10)اوستا ...سکی بدهکار نبود(ص12) «... نخور، خر بازار، مردک، الاغ بانی»(ص15) /«همه جا مثل پشکل کتاب ریخته بود/ من یابو بخاطر همچین ازگلی درس و مدرسه را ول کرده بودم.»(ص 17)«سیبیل های ....س مگسی اش...(ص28)»«...س مثقال/ گند و ...ه(30)» «تخم و ترکه حوصله عر و مفینه ندارم(33ص)»« خرمستی، ....س گرگی ، بی بی ...وزک(35ص)» «دیدم دارم زندگی ام را ....وز مال می کنم(ص38)» «ریغماسی(ص39)» «خرپایی خرکچی، ادعاش ماتحت آسمان را پاره می کرد. من ...سی آمد.(46/47ص)» «....سونه(ص57)» «شاش بند(ص63)»«تاپاله گاو......س مثقال...سگ ماهی(ص65)»«عسل عصرانه را خودش ...یده(ص67)»«تخم جن ها (ص74)»«خربنده ها...مرتیکه گودول(ص79)»«...س نفسی(ص80)»«مثل گوز(ص83)»«ا....ن ترکیب(86)»«...ه خوردن های پنهانی/تاپاله ی گاو/ ...س محلی/ ...ه مرغی(97-98-99ص)»« تامثل گاو ...س علف تغارش را پر کند...آروغ بزند...اخلاق او را ....ه مرغی می کرد.(ص116-117)»«....س ناله.......س اعتبار(ص127)» واقعا کثرت چنین فحاشی های تهوع آوری در کار به چه ضرورت فرمی یا اخلاقی یا فرهنگی صورت گرفته است؟ این نویسنده آیا خودش را یک عنصر تاثیر گذار در جریان فرهنگی کشور می داند؟ یا نشر هیلا از تراکم چنین میزانی ناسزا در 128 صفحه به چه آرمانی دست یافته است؟

 

حیای زن ایرانی، رنگ می بازد

بی حیایی ویژگی دیگر"روژی یار" است. از دیرباز زنان ایرانی عادت داشته اند که از زدن حرف های به اصطلاح "زنانه" در حضور جمع به خصوص نوجوان و کودکان جماعت ذکور خودداری می کردند، فریده خرمی با چه محاسبه ی فرهنگی از زبان روژیار می نویسد.(دکتر محمودیان که یک مرد است به او می گوید.):« چسبندگی رحم داری، نازنین!»(ص41)

یا صراحتا یکی از دلایل طلاق از شوهر اولش را سرد مزاجی جنسی او عنوان می کند:« طبع کافوری خردادیان شوهر اولم که مرا یاد یخ کلفت روی حوض می انداخت...بدنش مثل مرده سرد بود. سرد مزاج بود. نه اینکه کاری از دستش برنیاید منتها این دستش به دست دیگرش می گفت ...ه نخور. پدرم می گفت هیچ کس از این مردک چرتی "حامله" نمی شود.(ص13)»

«آره، یک زن نجیب با کمر باریک و باسن پهن(ص48)» شرح سقط جنین میترا دوست روژی یار هم جز بر زبان آوردن حرف های زشت و زننده در بردارنده ی هیچ چیز دیگری نیست:«...خوابید روی تخت...قرشمال بازی ندارد...می خواست هردمبیلی حامله نشود...محفظه از لخته های خون پر می شد یک نفر از ذلت زندگی خلاص می شد.(ص49)» بعد هر کورتاژ میترا، روژی یار یک نفر را با پیراهن سبز خونی توی خیابان خواب می بیند.(ص49) راستی چرا پیراهن "سبز"؟

روژی یار عاشق بچه دار شدن است. اصلا به همین علت چهار بار ازدواج می کند. شوهر سومش که می میرد هنوز ازدواج نکرده که نویسنده روایت می کند، بخاطر بچه به دکتر محمودیان مراجعه کردم. نویسنده اصلا متوجه نیست که ترتیب روایت را طوری بچیند که منطق قصه برای مخاطب قابل فهم شود یک زن بیوه چرا به دکتر محمودیان مراجعه کرده آن هم برای بچه دار شدن؟ این تنها "گاف" فریده خرمی در این باره نیست. خیلی جاهای دیگر هم مطابق با روایت فواصل میان ازدواج هایش است و شوهر ندارد اما می خواهد بچه دار شود(؟).

 

فقدان معنویت؛ اهانت به دین

« روژی یار آرزوی بچه دار شدن دارد، او برای تحققش به همه جور حرز و نذر و دعایی دست می زند. فرقی نمی کند این دعا طبق آیین یهودیت باشد یا زردشتی یا اسلام یا اصلا سحر و جادو تراز همه ی این ها برای روژی یار یک جور است:« خانم محمدی نذر و نیاز کن حرفه ای بود، همه ی تکیه ها و امام زاده ها را می شناخت؛ همه جور ورد و دعایی هم از حفظ بود. همیشه آرزویی داشت که باید برآورده می شد یا گرهی توی کارش می افتاد که با دست باز نمی شد، باید با دندان بازش می کرد. تنش بوی گوسفندها و خروس های قربانی شده را می داد و لابلای دندان هایش از تکرار وردهای مانده و گندیده جرم گرفته بود!»(ص42) بیش از این نمی شد به ادای نذراهانت کرد. از کی تا بحال نام "دعا" شده ورد؟ و از کی تا بحال دعا باعث جرم دندان و بوی بد دهان می شود؟ یا چه کسی با خون قربانی خود را معطر کرده است؟ آیا این تحقیر سنت قربانی و تقبیح آن نیست؟ حتی اگر بخواهیم تصور کنیم که او صرفا خواسته اعتقاد خرافی مالیدن خون قربانی را به بدن یا اشیایی شبیه ماشین اتومبیل و امثالهم مورد نقد قرار دهد(هر چند که پر واضح است قصدی بیش از این و تحقیرو تقبیح نذررا در نظر داشته) باز هم مغرضانه وارد شده است. چرا که کسی هم که خون قربانی را به لباس یا شی ای بمالد باز هم این کارش مربوط به یک روز خاص است و تمام روزهای سال بوی خون نمی دهد. بیان کتاب هم کنایی و استعاری نیست که بخواهیم این مبالغه و اغراق را از ایشان بپذیریم.

عجیب است، کسی که بچه دار شدن همه را تقبیح می کند و درباره ی کورتاژ بچه ی میترا می گوید یک نفر از ذلت زندگی رها شد؛ چرا این قدر خودش مفتون بارداری است. اصلا بخاطر بارداری ازدواج می کند:«...هر آشغال کله اشکولی می تواند بچه بیاورد، اکسیر اعظم و پر جبرئیل نمی خواهد. هر آفتابه داری می تواند حامله شود، توی مستراح بزاید و با پیسی بزرگش کند. خوب...دنیا می شود همین سگ  دانی که حالا هست، باید آفتابه گرفت توش...زیر گوشش(زیر گوش پدرش) نق می زدم و می گفتم چرا هرکس از روی شکم سیری می تواند بچه بیاورد اما من که عاشق بچه دار شدنم نمی توانم؟(ص11)»

او بچه دار شدن همه را مسخره می کند:« خانم رضایی...آه خانم رضایی، دبیر هندسه...بچه دار شده بود تا شوهرش پابند خانه و زندگی شود. دنبال زن های صیغه ای موس موس نکند...خیال می کرد، بچه حکم لنگر را دارد، لنگ مرد را سنگین می کند. خانه نشینش می کند. از همه خنده دار تر وضع دفتر دارمان بود. بچه دار شده بود که یکی دو پرده گوشت بیاورد...دوتا بور زاغول آورد اما هنوز هم جای اسکلت می شد گذاشتش سر کلاس زیست شناسی(ص10)»

جالب است در نهایت هم که با شوهر چهارمش باردار می شود بچه هایش را پیش پدر می گذارد و می رود. شوهر چهارمش که در حقیقت عشقش است یک فیلمساز است که چهارده سال از خودش کوچکتر است!

 

تقلید کورکورانه از بوف کور صادق هدایت

حتما در داستان بوف کور خوانده اید که صادق ابتدای داستان در حال ساخت مجسمه هایی است که تصویر زن اثیری را بر روی کوزه نقش می کند. زنی که آن طرف رودخانه با پیرمردی تنهاست و نیلوفری آبی در دست دارد. حالا به اینجا توجه کنید این پدر روژی یار است:« پدر داشت نقش نیلوفر آبی دوازده پر روی جامی سفالی می کشید...گاهی عمدا خمره ای را بد رنگ می زد(عینا شبیه خلسه ی صادق در اتاق تاریک تنهایی اوایل بوف کور)» این حال روز پدرش است بعد از دست دادن عشقش روژی یار. درست عین قهرمان بوف کور که از ناکامی به معشوق چنین حالی دارد. خرمی عینا "نیلوفر" آبی را آورده است.

به نظر می رسد او می خواهد  با بیانی آکنده از فحاشی گوشه ای دیگر از ادبیات "صادق هدایت" را تکرار کند باید بگوییم که خرمی جز یک تقلید کورکورانه از نکات منفی کتاب صادق چیز دیگری دستگیرش نشده است.

ولنگاری را نمی شود از  "روژی یار" کم کرد. شوهر اولش دوست پسر دوره ی دبیرستانش است. درباره اش می گوید: «دکمه های پیراهن کمر کرستی اش را تا سینه باز می گذاشت. لابلای موهای سینه اش یک پی بزرگ آویزان بود. چشمش مرا گرفته ولی چرا شماره ای چیزی نمی دهد(ص18)» درباره شوهر سومش می گوید:«حامله بودن زنش بهانه بود، اگر دوستش داشتم چیزی جلو دارم نبود.(ص32)» پدر "کرد" او اتفاقا با همین خاستگار زن دار موافق است. کسی که شوهر اول روژی یار معتقد بود به او نظر دارد و تقریبا همه ی کاراکترهای آن ماجرا این را می دانستند: «آن مردک رذل بی پدر و مادر به تو نظر دارد بی شرفم اگر چشم هایش را از کاسه درنیاورم و چوب تو آستینش نکنم.»(ص28) آخر آذری دوست و وکیل پدر روزی یار است و سالها با آن ها معاشرت دارد، عجیب که پدر روژی یار با این نگاه او به دخترش مشکلی ندارد و اتفاقا باعث رو برویی آنهاست.

 

تخریب دفاع مقدس

در جایی از داستان از جنگ توصیف نامفهومی می شود. بیان به ناگاه استعاری می شود. آذری و روژان با هم جنگ بودند: روزان می گوید: «جنگ پیک نیکی بزرگ است.» آذری می گوید: «از پیک نیک هم بهتر چون مادی و تفریحی نیست.» «پدر خاطرات خوش دوران جنگ را در حال مستی یاداوری می کرد.»(ص25) «پدر وقتی جریان "سر بریدن اسیرها" را می گفت چشمانش برق میزد.»(ص26) «دوست داشتم به جنگ بروم، خسته و خاک آلود توی سنگر دراز بکشم. پوتین هایم را زیر سرم بگذارم. زیر گوش سرباز اقرار کنم دیشب اسیری را سر بریدم و از نشئه ی خونی که ریختم چشم هام در تاریکی برق بزند. احساس غرور و شجاعت از صدام پیدا باشد. بعد فریادی که قلب ها را بلرزاند:« همواره چیزی تباهی آور، یا فکری تباهی آورف یا آلایشی تباهی آور با او بود که مصدر شیطان گشت.»(ص26) این بیان استعاری با موضوعی به ارتباط با پیکره ی داستان به ناگاه از دل داستان سر در می آورد که مشخص نیست، می خواهد از این خونخوار بودن یک رزمنده چه چیزی را نشان بدهد؟

همان طور که گفته شد این کتاب یک پیرنگ ضعیف دارد که منطق ماجراهایش با هم جور نیست، شخصیت هایی شل و وارفته است و به جای قهرمان ضد قهرمان دارد و قلمی که بی نهایت سخیف است.

به نقل از نسیم آنلاین

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]