تاریخ انتشار خبر: 21 خرداد 1395 - ساعت 18:01:49
نویسنده‌ای عزادار یک طرح داستانی نیم‌تمام

نویسنده‌ای عزادار یک طرح داستانی نیم‌تمام

نادر فارابی ترانه‌سرایی است که هیچ ترانه‌ای در کتاب از او نمی‌خوانیم. کارمند اداره پستی است که پشت میزش نمی‌‌نشیند. و آقا معلمی است که نمی‌داند چطور باید برای بچه‌های مظلوم کلاسش معلمی کند!

ام نامی مصطفی مستور در کنار رضا امیرخانی از سال‌های اول دهه هشتاد به عنوان نویسندگانی معنویت‌گرا اوج گرفت. فواره‌ای که در همان آغاز تا اوجی به نام «روی ماه خداوند را ببوس» رسید.

اما تازه‌ترین اثر این نویسنده یعنی «رساله درباره‌ی نادر فارابی» همانقدر داستان نیست که نادر فارابی آدمی واقعی و حقیقی نیست. طفلی سقط شده در رحم ذهن نویسنده است. کاراکتری است که تا حد تیپ هم قوام نیافته است تا چه برسد به اینکه تبدیل به «شخصیت» بشود.

در این رساله با واقع‌نمایی کاذب از محقق‌نمایی راوی کتاب _  نویسنده _ مواجهیم. تحقیقی بر پایه خیال. جاهایی نویسنده و راوی خود را در قواره یک کارگاه جنایی جا زده و در فصلی، اول شخصی بی‌حوصله است.

متن کتاب و اطلاعات انباشته در آن بیشتر به طرح‌واره و توطئه‌چینی مقدماتی یک داستان‌نویس برای خلق یک داستان بلند می‌ماند. مستور، نادر فارابی را بر خلاف غالب نقش اول داستان‌هایش، درگیر با دین و ارتباط خالق و مخلوق، خلق نکرده است و عجیب آنکه او را در عشق هم ابتر و سترون گذاشته است. عشق و ایمان که دو شاخصه اصلی داستان‌های مستورند (حتی کتاب عکس‌نوشت‌ها) غایبان بزرگ این اثرند.

نادر فارابی با معمای پرکشش «مفقود شدن» و گم‌گشتگی در آخر داستان روایت می‌شود. نویسنده همان ابتدای داستان می‌گوید: «این متن پیش از هر چیز رساله پژوهشی کوتاهی است در وقایع‌نگاری ترانه‌سرای منزوی، نادر فارابی که غروب هفدهم دی ماه 1390 به شکلی ناگهانی ناپدید شد. ص هفت»

خب این گم شدن از صفحه هستی هم تم ماجراجویانه و پرکششی برای روایت یک داستان عاشقانه ویران کننده است و هم نشانه‌ای هول‌انگیز و معناگرایانه است. دو مایه‌ای که ورز نیامده رها شده و از دست رفته‌اند.

مستور در «رساله درباره‌ی نادر فارابی» میان مثلثی به اضلاع خبرنگاری سمج، محققی جویای حقیقت و یک داستان‌نویس پا در هوا مانده است.

نادر فارابی ترانه‌سرایی است که هیچ ترانه‌ای در کتاب از او نمی‌خوانیم. کارمند اداره پستی است که پشت میزش نمی‌‌نشیند. و آقا معلمی است که نمی‌داند چطور باید برای بچه‌های مظلوم کلاسش معلمی کند!

پیرنگ رخدادهای اصلی داستان مثل عاشق شدن، منزوی شدن، گوشه‌گیری و نهایتا مفقود شدن شکل درست و بالغی پیدا نمی‌کند و سوال مخاطب در همه این نقاط گره، بی‌پاسخ می‌ماند.

انگار مصطفی مستور، نویسنده‌ای جوان است که مطابق قراردادی با ناشرش باید این کتاب را می‌رسانده و حالا که زمان قراردادش به پایان رسیده، پشت میز تحریرش نشسته و طرح داستان را با پیک موتوری برای ناشر فرستاده است.

ناشر پرکار و کم حوصله هم که می‌خواهد نام این نویسنده را هر طور شده در انتشارات خودش حفظ کند، می‌بیند که این متن داستان که نیست و کاری شبیه به یک اثر فرم است! اما سایه سنگین و اتوریته مستور هم که جای پرسش یا برگشت زدن نمی‌دهد، پس می‌فرستد به صفحه‌بندی و خلاص!

نادر فارابی جوانی است منزوی و تنها. از آن آدم‌هاست که کسی را به خلوت خودش راه نمی‌دهد. ولی ما روایت‌هایی از زندگی، از پدر و مادر، خاطرات کودکی و مشغلات فکری‌اش می‌خوانیم که نمی‌دانیم از کجا روایت می‌شود. راوی دانای کل نیست. اول شخص است. اول شخصی که از جایگاه یک دانای کل به مشاهده نشسته است!

اگر بعد از «روی ماه خداوند را ببوس» و «استخوان خوک و دستهای جذامی» کاری از مصطفی مستور نخوانده‌اید، مستقیم به سراغ «رساله درباره‌ی نادر فارابی» نروید. ابتدا «تهران در بعد از ظهر» و «من گنجشک نیستم» را بخوانید تا افول تدریجی یک نویسنده بزرگ را شاهد باشید.

به نقل از خبرگزاری فارس

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]