تاریخ انتشار خبر: 25 مرداد 1395 - ساعت 11:43:24
وقتی داغ تحقیر بر داغ مظلومیت افغانستانی‌ها می‌نشیند

وقتی داغ تحقیر بر داغ مظلومیت افغانستانی‌ها می‌نشیند

محمد میلانی بعداز اینکه این تصاویر خشنی که از مردان افغانی در ذهن مخاطب خود جای می‌دهد. به سراغ مردان ایرانی می‌آید و از میان قشرهای مختلفی که در ایران وجود دارد. مرد معتادی را توصیف می‌کند که به خاطر اعتیاد خودزن لال خود را به پیرمرد هوس بازی می‌فروشد؛ یعنی درست نقطه مقابل آن افغانستانی که زن اش را به خاطر عکس انداختن می‌کشد.

قصه مظلومیت مردم افغانستان مخصوصاً شیعیانش قدمتی تاریخی دارد. اینکه مقصر چه کسانی هستند که امروز نگاه حقارت آمیز به آن‌ها می‌شود بحث جدایی می‌طلبد. اینکه ما در دفاع مقدس چندین هزار شهید افغانستانی داشتیم و کمتر کسی از ما از سرنوشت این عزیزان وزندگی‌شان خبر ندارد مطلبی است که به خاطر غفلت از آن باید خود را سرزنش کنیم. اینکه چه جواب قانع‌کننده‌ای در قیامت برای این برادران مسلمان خود آماده کرده‌ایم که چرا تا به امروز در کمتر کتاب و فیلمی به زندگی آن‌ها حتی اشاره‌ای نکرده‌ایم. اینکه این روزها در شرایطی که در شهرهای مختلف شهدای مدافع حرم افغانستانی تشیع می‌شوند چرا ما به‌جای پرداختن به این جان‌فشانی‌های این عزیزان به بحثی دامن زده‌ایم که استکبار جهانی به دنبال این بوده و هستند؛ و این ملت مظلوم را به بهانه‌های مختلف تحقیر کرده‌اند. مطالبه امروز من درباره رمانی است که نشر بوتیمار آن را در 500 نسخه و 380 صفحه سال 94 وارد بازار نشر کرده است. فقط با یک گره عنوان این رمان است که محمد میلانی به‌عنوان اولین رمان خود آن را برای داستان یک نوجوان افغانستانی به نام اسماعیل که قصد دارد به همراه دوست اش برای کار به تهران بیاید انتخاب کرده است. در این رمان به‌ظاهر محرومیت ملت افغانستان به تصویر کشیده شده است و به همین بهانه بدترین مسائل به این ملت شریف نسبت داده‌شده است. جالب اینجاست محمد میلانی مدعی است این رمان را از یک داستان واقعی الهام گرفته که این کار را بدتر کرده است.

فقط با یک گره داستان نوجوان 16 ساله است که در هرات به همراه خانواده‌اش زندگی می‌کند. او حافظ کل قرآن است. اسماعیل به همراه دوست اش شمایل تصمیم می‌گیرد برای کار به تهران بیاید. آن‌ها برای رسیدن به لب مرز حرکت می‌کنند ولی دریکی از قهوه‌خانه‌های بین راه در دام افرادی از طالبان می‌افتند و بعد از کتک خوردن شدید موفق می‌شوند از دست آن‌ها فرار کنند.

آن‌ها که قصد دارند غیرقانونی وارد ایران بشوند. چند روزی لب مرز منتظر می‌مانند تا بالاخره با کاروان 100 نفرِ ای که قاچاقچی به نام چوبک راه انداخته از راه‌های سخت و کوهستانی به سمت ایران حرکت می‌کنند. در بین راه سردی هوا و برف و باران در کنار سخت بودن راه جان خیلی از هم‌سفرهای آن‌ها را می‌گیرد و حتی خود اسماعیل دومرتبه تا لب مرگ پیش می‌رود ولی بخت با او یار می‌شود وزنده می‌ماند. آن‌ها بعدازاینکه به ایران می‌رسند توسط رابط ایرانی تا کرمان می‌آیند. شب را در کرمان در یک گاراژ استراحت می‌کنند. ولی در این شب اسماعیل با پیرمرد صاحب گاراژ درگیر شده و او را به قتل می‌رساند.

شمایل و یک هم‌سفر دیگر به نام فخرالدین پیرمرد را خاک می‌کنند و تنها شاهد ماجرا را که به‌نوعی خودش هم در این ماجرا مقصر بوده را ساکت می‌کنند. آن‌ها فردا آن روز با نیسان‌هایی که مخصوص حمل مرغ و گوشت است عازم اصفهان می‌شوند. در این سفر شمایل و اسماعیل به خاطر ازدحام همسفرهای دیگر خود در دو ماشین جدا به سفر می‌روند. در این سفر کوتاه اسماعیل برای بار سوم تا دم مرگ می‌رود ولی بازهم نجات پیدا می‌کند. ولی شمایل فوت می‌کند. فخرالدین مرگ شمایل را از او پنهان می‌کند و برنامه را طوری می‌چیند که اسماعیل به هرات و افغانستان برگردد.

میلانی با روایت این داستان خطی و استفاده خرده ماجراهای متعدد قصه‌ای جذاب را تعریف کرده که می‌شود گفت او با این رمانش تصویری از مردم افغانستان در ذهن مخاطب خود شکل داده است. به‌طوری‌که هر خواننده‌ای بعد از خواندن این رمان یک تصویری تازه از این مردم مظلوم در ذهن اش تصور می‌کند. محمد میلانی بارها و بارها سکس پنهان و آشکار را در رمان خود آورده و با زیرکی خاصی با معصیت خواندن آن می‌خواهد علت توصیف کردن آن‌ها را توجیه کند.

 

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]