تاریخ انتشار خبر: 26 مرداد 1395 - ساعت 15:12:21
کلماتی که بار عقده‌ها را به دوش می‌کشند

کلماتی که بار عقده‌ها را به دوش می‌کشند

منصوره اشرافی کتاب "دالان‌ها" را توسط نشر شورآفرین در سال ۱۳۹۴ منتشر کرده است؛ و تصویر جلد ناهماهنگی با محتوای کتاب دارد. تصویری از راهروهای سی و سه پل که چیزی شبیه دالان هستند!

فروید می‌گوید عقده‌های کودکی در بزرگسالی باز می‌شود، وقتی عقده‌های درونی و عقاید و باورهایی که انسان نمی‌تواند پنهان نگه دارد، به هر دست آویزی که می‌تواند چنگ می‌اندازد و در هر فرصتی که می‌تواند آن‌ها را ابراز می‌کند. اگرچه در لفّافه و غیر صریح باشد. اکثر این عقده‌ها از کودکی فرد ناشی می‌شود. چنانچه نویسنده کتاب «دالان‌ها» در چند داستانی که در کتابش آورده به پدری اشاره کرده که معتاد بوده و پز روشنفکری داشته و خانواده‌اش را تنها گذاشته، این اشتراک شخصیت‌ها از ناخودآگاه شخصیت بر می‌خیزد.

«دالان‌ها» ساختار درست و منسجمی ندارد، با داستان‌های کوتاه دو صفحه‌ای آغاز می‌شود و رفته رفته از حجم داستان‌ها کاسته می‌شود و به مینی مال می‌رسد. در یک سوم انتهایی کتاب فقط واگویه‌های درونی نویسنده در موضوعات مختلف و تراوشات فلسفی‌اش درباره موضوعات مختلف از جمله عشق، انسان، زندگی و مسائل دیگر را شاهد هستیم. نگاه نویسنده به زندگی و امورات دیگر به هیچ وجه ریشه و مبنای دینی ندارد.

داستان‌ها از فرم خاص و غنای ادبی خاصی برخوردار نیستند، موضوعات بکری را مطرح نمی‌کنند و نگاه ویژه‌ای به مسائل ندارند. فضای ارائه شده در داستان‌ها فضای سرد و سیاه و بدبختی و مرگ و اعتراض به هستی و وضعیت فعلی افراد است. مفاهیمی چون سوء ظن، چنانچه در صفحه 7 آمده و در انتها حق را به زن می‌دهد که سوء ظن دارد و مجبور است خود را به نادانی بزند.

و یا مفهوم اجبار و بیچارگی زن در زندگی زناشویی، چنانچه در صفحه 9 کتاب می‌گوید: «... و در میان همه نتوانست‌ها، تنها کاری که باید بکند این است که خوش بین باشد و خوش بین بماند تا زندگی‌اش دوام داشته باشد...»

و مفهوم خیانت زن شوهردار که در داستان راننده در ص 10 کتاب مطرح می‌شود، اما صرف طرح کردن نیست، بلکه به نوعی داستان را به پایان می‌برد که حق را به زن می‌دهد و مخاطب با زن همراه می‌شود.7

گاهی عقاید سیاسی‌ای را مطرح می‌کند که بر ضد نظام و انقلاب اسلامی است. برای مثال در داستان «همیشه» که در صفحه 12 آمده، بی طرفی سیاسی را ترویج می‌کند و برخی که به جرم همکاری با ضد انقلاب کشته شده‌اند را بی گناه می‌داند. گاهی از انقلابی‌ها تعبیر به سایه‌ها می‌کند، مثل داستان «آوازخوانان گریختند» که داستان دو آوازخوان زمان طاغوت را می‌گوید که می‌گریزند و با بدبختی زندگی می‌کنند و تنها کسی هم که به آن‌ها پناه داده یک ژاندارم زمان طاغوت است... در داستان «بازگشت با مرگ» نیز به مظلومیت سرهنگ زمان طاغوت و زن و بچه‌اش می‌پردازد که با انقلاب فرار کرده‌اند و اکنون که می‌خواهند به ایران بازگردند فقط برای مرگ باید این کار را بکنند.

از فضای فعلی انقلاب فقط فقر و فلاکت و بدبختی را به تصویر می‌کشد، مانند داستان «آکاردئون» در صفحه 17 که فرد نابینایی با زدن آکاردئون خرج خانواده‌اش را می‌دهد و دخترانش به همین خاطر بدبخت هستند.

در صفحه 123 طی داستانی نیز به طور خیلی غیر مستقیم ایران را شهر حصارها عنوان می‌کند و زندگی شخصیت‌ها در آمریکا، با مشخصه رودخانه سنت لوئیس، بسیار دلنشین و گوارا عنوان می‌کند و ارمغان ایران را جز مرگ زودرس برای ساکنین آن نمی‌داند.

هیچ خانواده و شخصیتی در داستان‌های او خوشحال و خوشبخت نیستند بجز همان پیرزنی که در سنت لوئیس زندگی می‌کند. تمام پدرهایی که در داستان‌های کتاب ذکر شده، یا معتاد هستند، یا تازه ترک کرده و بد اخلاق هستند، یا بی مسئولیت هستند و زن و بچه‌شان را به خیال واهی مثل آفریدن اثر هنری سالهاست که رها کرده‌اند؛ و یا بی غیرت هستند. برای مثال در داستان «راننده» زن جوانی همسر پیرمردی است که بسیار سختگیر و شکاک است و در انتها معلوم می‌شود که بچه‌هایی که زن از همسرش دارد در حقیقت از راننده‌ی آن مرد هستند و نویسنده این رفتار زن را بر حق و شایسته می‌داند.

در داستانی دیگر عصر کنونی را عصر خفقان می‌نامد که مردم مجبور هستند کتاب‌های خود را بسوزانند یا در رودخانه‌ها و اعماق دره‌ها پرتاب کنند و یا در گودال‌هایی در دل جنگل مدفون کنند. اینگونه بر می‌آید که این نوشتار بسیار پا را فراتر نهاده بوده و برای چاپ چندین بار دچار بازنگری شده است که نویسنده این چنین ناراحتی خود را با این عبارات بروز می‌دهد. در جایی طعنه به حجاب می زند و محجبه ها را اینگونه بیان می‌کند: «گفت: در وهله اول فقط چهار تا چشم دیدم و بعد دو موجود سر تا به پا سیاه پوش... البته روی دست‌هایشان هم پوشیده بود و فقط نوک انگشتانشان بدون پوشش سیاه بود... گفت حس کردم چقدر بد است انسان‌هایی به کالا بودنشان ایمان داشته باشند...»

مسائلی همچون خودکشی، حشیش، مشروب، تریاک و اعتیاد در برخی داستان‌های این مجموعه آمده است. گویا چشم نویسنده از دنیای کنونی چیزی جز این‌ها را نمی‌بیند؛ و فقط پرده ای سیاه بر دیدگان دارد که از آن به دنیای بیرون می‌نگرد. گاهی نیز دست به شعارهایی می زند که به نظر می‌رسد فقط ادای روشنفکری دارد؛ مانند نوشته «دادگاه» که هر کسی که دارای آگاهی است زندگی‌شان توسط جامعه بر باد رفته است و قاضی محکمه نیز در این مورد سکوت می‌کند؛ اما نقل قول‌های فلسفی از فیلسوف‌های غربی تمام وجود نویسنده را گرفته و ایمان محکمی به آن‌ها پیدا کرده است، چنانچه می‌گوید: «فیلسوف‌ها پیامبرانی هستند که به پیغمبری مبعوث نشده‌اند. پیامبران بد اقبالی و بد شانسی که فقط با کلمه‌ها مدام بازی می‌کنند.»

اما مسائلی و عبارات مشکوکی نیز دیده می‌شود که جای بسی تأمل دارد، مانند شخصیت منفی ای که در داستان «نگاه» مطرح می‌شود و در ابتدا می‌گوید: مرد قبایش را بر می‌دارد... که ظاهراً قبا فقط مخصوص طلبه‌هاست.

و یا کفرگویی محض که در داستان «با خدا در رینگ» مطرح می‌کند که شخصیت تا چهل سال در مبارزه با خدا و مصایبی که خدا به سرش آورده شکست خورده و از چهل سالگی عزمش را جزم می‌کند و به مبارزه با خدا بر می‌خیزد.

نویسنده کتاب «فریاد بلند عصیان» پا را از اعتراض به مسائل سیاسی و اجتماعی فراتر می‌گذارد و داستانی نمادین می‌نویسد، البته با احتیاط فراوان که قابل ردگیری نباشد. در داستان «گم شده!» اسم شخصیت مهدی است، ملقب به پا کوتاه که مدتی زندگی کرده و سپس ناپدید شده و هیچکس از او خبر ندارد و هر کسی چیزی درباره او می‌گوید، زنده، مرده، ابهام... مانند مشخصه‌هایی که امام زمان (عج) دارد... داستان هیچ قصه جالب، شخصیت منحصر به فرد، فضای توصیفی مناسب، خلاصه هیچ چیزی ندارد، فقط فقط به نظر می‌رسد به همین قصد نگاشته شده.

عباراتی که گاهی به کار برده می‌شود تأمل برانگیز است و عدم بنیان‌های درست اعتقادی نویسنده را به نمایش می‌گذارد، مانند این جمله که در ص 35 می‌گوید: «چه فرقی می‌کند که صدها دسته گل روی قبرم باشد یا سگی روی آن بشاشد، چه فرقی می‌کند که روی قبرم بنای باشکوه درست کنند یا مرده‌ام را بیندازند وسط یک برهوت تا طعمه حیوانات شوم»

تمامی مطالب و مفاهیمی که در این کتاب آمده غیر مستقیم بوده و هیچ مشخصه یا عنوان و نامی از جایی آورده نمی‌شود، ولی خواننده در ذهنش ناخودآگاه همه چیز را به اموراتی که عنوان شد تطبیق می‌دهد.

منصوره اشرافی کتاب «دالان‌ها» را توسط نشر شورآفرین در سال 1394 منتشر کرده است؛ و تصویر جلد ناهماهنگی با محتوای کتاب دارد. تصویری از راهروهای سی و سه پل که چیزی شبیه دالان هستند!

به نقل از نسیم آنلاین

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]