تاریخ انتشار خبر: 28 شهريور 1395 - ساعت 20:53:08
معرفی و نقد کتاب شب طاهره

معرفی و نقد کتاب شب طاهره

به نظر می رسد بلقیس سلیمانی با بی حوصلگی شب طاهره را نوشته است. کما این که طاهره داستان هم بی حوصله است، علاوه بر آن مریض هم هست.

کتاب که تمام شد، چند بار بازگشتم وچند صفحه آخر را خواندم. به همین سادگی کتاب تمام شده بود. آخرین کتاب منتشر شده از بلقیس سلیمانی، شب طاهره به این خاطر نظرم را جلب کرد که همیشه از او، نثری استوار و محکم در داستان هایش سراغ داشتم. نثری که کلمات را به ذهن مخاطب گره می زند. آن وقت او را در داستان هرکجا که بخواهد می برد.

شب طاهره، همان طور که جمله اکتاویو پاز ابتدایش آماده است، داستان زخم و رنج است. نثر، اما گاهی دقیق و بجا می شود و گاهی خسته کننده. وقتی در یک صفحه فصل می خورد ، انگار نویسنده می خواهد بگوید من ننوشتم یا نمی شود که بنویسم. مخاطب را در دوراهی می ماند. گویی نویسنده مثل همان نیرو های امنیتی می خواهد با او تعارف کند و معلوم نیست ، چرا برای گفتن این داستان اینقدر این پا و آن پا می کنند.

داستان برای نقش بستن در ذهن مخاطب کم گویی می کند. به محض این که داستان درگیر میثم و نگار و الیاس به زور شهری شده، می شود، بازمی گردد به همان روستایی که سراسر نفرت است. نفرت است از سنت، نفرت از آداب و رسومی که بیشتر ریاکارانه است تا از روی حقیقت باشد. نمی دانی چرا عمو سیف الله که به چشم شخصیت اصلی داستان، خیرخواه و مهربان ترین و انسان ترین آدم روستاست هم؛ باید اینطور ریا کارانه برود نماز جمعه یا سر صف مدرسه طاهره صحبت کند؟

 به جای گلوله باران کلمات، می شد داستان قدری را با طمانینه شرح داد، نه این قدر هول هولکی . به نظر می رسد بلقیس سلیمانی با بی حوصلگی شب طاهره را نوشته است. کما این که طاهره داستان هم بی حوصله است، علاوه بر آن مریض هم هست، به واسطه سختی هایی که در مدت عمر به او روا شده. گویی دست و پای طاهره از کودکی بسته بوده است. اودر هیچ یک از اتفاق های طول عمرش تاثیر گذار نیست، نه کسی او را در روستای گوران تحویل گرفته و برایش ارزش قائل بوده و نه دوستانش در دانشگاه تهران و نه حتی دختر های امروزیش. شاید کمی عمویش او را بعد از فرار احمد مورد توجه قرارداده که آن هم، از اثر شرم از برادر مرده اش هست و سنت های قدیمی و می ماند جیران که جز آموزش هذا و هذه و خاطره ای دور حضوری در داستان ندارد.

شخصیت عمو هم که درست است با وجود ضربه سنگینی که از ناخلف از آب درآمدن پسرش خورده است؛ چنان مهربانانه و خیرخواه جلوه می کند، وقتی نماز جمعه می رود و روضه علی اکبر می خواند و خود را جلوی جمعی پشیمان نشان می دهد، سر آخر می آید خانه و با اندوهی می گوید، همه این کار ها را برای طاهره کرده است و به مخاطب گواهی می دهد که این پیرمرد چه سر از این ادا بازی های ایدئولوژیک که حالا برچسب دین هم به آن زده اند، در می آورد. سرانجامش هم با یک مرگ که معلوم نمی شود، خود سوزی بوده و یا کار همسرش، به پایان می رسد.

در این داستان بلند همه توصیفات،المان ها چه سیاسی و چه اجتماعی، پیرایه اند. پیرایه برای حرفی که گفته نمی شود. پیرایه برای سخنی که می آید و نمی آید.خواننده ترجیح می دهد، داستانی بخواند که یا از زندانیان سیاسی با همین نگاه بی طرف و بدون هیچ سو گیری تصویری ارائه کند و یا برعکس تکلیف خود را با مخاطب روشن کند. شب طاهره یکی به نعل می زند و یکی به میخ .

شاید پاسخی که برای این مطلب ارائه می شود این باشد که همه اتفاقات از نگاه طاهره است و طاهره نه این که سیاسی باشد، قربانی سیاست است. قربانی سیاستی که هیچ نفعی برای خودش و دور و بری هایش نداشته و او را بشتر در باتلاق بدبختی و فلاکت فرو برده است. اما مگر نه این که طاهره در این دنیا زندگی کرده و مگر نه این که دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران بوده است، چرا به قول نگار دختر طاهره هنوز اینقدر گورانی است؟ یا شاید خودش را به نفهمی زده است. چرا نمی تواند از این سیاست چیزی سر در بیاورد؟ این مساله ای است که در داستان مخاطب را آزار می دهد. البته فهم علت این گونه نوشتن آسان است. شاید این طور ارزیاب های اداره کتاب ارشاد سر از قضیه در نیاورند و اجازه چاپ بدهند. حالا دیگر مخاطب چه اهمیتی دارد؟

زنان دیگر داستان، مثل سه دوست دانشگاهی طاهره،عمه صنوبر،مادرطاهره،فاطمه،نگار دخترش همه مفلوکانی بیچاره و غمگینند. در مانده اند و بی پناه. بیچاره تر این که از نبود ذره ای عقل درست و حسابی رنج می برند. نه این که باید احساس در آن ها پر رنگ باشد ، دیگر عقل برایشان نمانده که بتوانند امورات روزمره شان را تدبیر کنند.

 عمه صنوبر که همان پیرزن کلیشه ای روستایی و سنتی که متاسفانه در ادبیات غالب این روز ها،عقب مانده و خرافاتی است و تا بگویی ضجه می زند و ناله می کشد، مثل همه زن های قدیمی دخترها را سرکوفت می زند.   ( نمی دانم چرا اینقدر مرا یاد شخصیت ننه آقای فیلم نفس نرگس آبیار می اندازد.) البته این عمه صنوبر کمی ضعیف شده آن کاراکتر است.هیچ ویژگی قابل اعتنایی ندارد.

نگار دختر طاهره نیز گیر هزار و یک بدبختی دختر امروزی شده است، از رابطه ای که با میثم، پسر فاطمه دختر عموی مادرش داشته تا داستان عجیب و غریب دوستش و تخمک فروشی که همه این ها، فقط طاهره را جز این که دچار حمله عصبی کرده و یا این که خواسته زنگ بزند به مادر افسون، واکنشی نداشته است.

تمام زنان این داستان، منفعلند.مردان هم همینطور. تلاششان به هیچ نتیجه ای نمی رسد، به غیر از احمد که با رفتنش، تماسی که با میثم برقرار می کند و بعد با مرگش انفعال داستان را می شکند و بقیه را به تحرک وا می دارد. احمد یک انسان مترقی است، فکر دارد، عمل می کند، برای تصمیمش حتی اگر به قیمت بدبختی یک خانواده یا در مقیاس بزرگتر یک ملت تمام شود، با کسی تعارف ندارد. بر خلاف پاسداری که با هزار التماس می خواهد با طاهره بعد از این که حرفش بر زبان همه افتاده، ازدواج کند و بعد با انگ این که نسل در نسل رعیت و غلام زاده بوده و حالا از برکت این دم و دستگاه به جایی رسیده ، نمی تواند به طاهره برسد و سر آخر در جنگ قطع نخاع می شود و تمام. طاهره باز غصه می خورد، مثل زمانی که برای احمد غصه خورد و مثل زمانی که برای نگار و حببیه غصه می خورد.

این زندگانی همیشه شب بوده است. تقصیراتفاق های این عمر به گردن طاهره نیست اما همه عذاب هایش برای او نوشته شده. پایان داستان به شیوه رها کردی و گفتی یاد میدار است، شاید مهم نباشد چه بر او گذشته. هرچه است، گویی تقدیر نامیمون در رگهای او جاریست. حالا آیا اصلا مهم است که حبیبه وفرزانه هیچ گناهی داشته اند یا نه؟ نه طرف ظالم معلوم است و نه مظلوم. این که دانشجویان بینوای این داستان چه کرده اند که باید به جای رسیدن به آمال و آرزوهاشان کنج زندان بروند،معلوم نیست؟ شاید اصلا مهم نیست. شاید زندان رفتن مهم تر و جذاب تر باشد. نویسنده گویا وقتی برای مخاطب ندارد. شاید اصلا بنا نیست چیزی کامل شرح داده شود. کج دار و مریز.

به نقل از نسیم آنلاین

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]