تاریخ انتشار خبر: 30 مهر 1395 - ساعت 20:04:33
شیرمن جای تو در چاه نیست

شیرمن جای تو در چاه نیست

نويسنده حرفها و انديشه هايي دارد كه ارزشمندند او اكنون وجود خود را همان شيري مي پندارد كه بايستي بر اساس فطرت ها و ارزشهاي وجودي اش ارج نهاده شود و حفظ گردد. اين سخن در جاي خويش داراي بار ارزشي بسيار مفيدي است اما يك برداشت آزاد از بخش نخست آن چيزي است كه مثنوي مي خواهد بگويد.

كتاب فوق از سري كتاب هاي "رويش" است . از آقاي سعيد روح افزا كتاب هاي مختلفي از سري كتابهاي دين و انديشه مثل :"اول، سلام آخر سلام "،"زير گنبد كبود"،"آخرين روز زمستان "،"او،همنشين فرشته ها بود" را ديده ايم.اين بار باز نويسي داستان "شير و نخجيران "از مثنوي مولوي  را داريم كه البته قبل از آن ،در كليله و دمنه  هم اين قصه نقل شده. كتاب براي گروه سني د.ه نوشته شده در، قطع جيبي، مصور است و چه در قطع چه در شيوه نگارش، سطر بندي، صفحه آرايي و تصويرگري شكل متفاوتي دارد. نويسنده در همان ابتداءاشاره داردبه منبع نقل داستان ،داستان مولوي يك مثنوي بلند است و مي دانيم كه  معنوي و تمثيلي است.تابه حال براي مخاطبين كودك باز نويسي شده، ساده و كوتاه وروان مثل كتاب" شيرخودخواه و خرگوش آگاه"در آن روايت ها ،به نقش تفكر در گشودن مشكلات اشاره شده و مظلوميت حيوانات جنگل و اينكه مي شود با فكر و انديشه مشكلات و خطرات را از ميان برداشت و زندگي را شيرين تر كرد. اما اين بار با مخاطب گروه سني دوه روبه روييم با ظرفيت هاي فكري و مطالعاتي بالاتر ،احتمالا داستان را در مثنوي خوانده و خودش هم برداشت خاص خودش را دارد.

 تا صفحه 28 نويسنده به باز نويسي قصه مي پردازد . ماجرا همان ماجراست تنها در روايت داستان و توصيفات و زبان تفاوت هايي وجود دارد.البته گاهي هم به تعابير خود مولوي بر مي خوريم : -ص17 "چرا بد عهدي مي كني و به قرارمان احترام نمي گذاري؟" .پايان ماجرا همان است كه براي شير در قصه مولوي اتفاق افتاده .اما نويسنده اين پايان را نمي پسندد. مي كوشد با طرح يك سوال از شير و جابجايي شخصيت ها و قرار دادن شير در موضع يك پر سشگر،پايان تازه اي براي كار پيشنهاد نمايد.او مي خواهد شير گرفتار قضا و قدر جبري نباشد .مي پسندد شيرخودش تصميم بگيرد و براي رسيدن به اين خواسته تلاش كند و  تسليم حيوانات جنگل كه او را به نشستن و پذيرفتن هر آنچه قرعه و اتفاق، نصيبش مي كنند ،نشود .به شير مي گويد: تو قوي هستي .مي تواني نعره بزني و حمله كني .چرا خودت را به حيوانات جنگل  سپردي ؟نويسنده برداشتي خودرادارد از قصه مولوي.شايد او شير را همان  وجود خود مي پندارد كه شايسته جايگاه والاتري است پس او را از چاه بيرون مي كشد و تمام خشمش را بر او كه گرفتار چنين سرنوشتي شده ،فرو مي باراند . شير در پاسخ پوزخندي مي زند و قصه وارد دنياي جديدي مي شود .اكنون از عصر قصه و نماد و خيال ،خيلي مستقيم  و سريع به دنياي واقعيات پا مي گذاريم.حالا فضا عوض شده . فراموش مي كنيم كه داريم قصه مي خوانيم. نشسته ايم و يكي دارد از تمام خطرات و مضراتي كه پيش رويمان گسترده شده ،تا فرصت انتخاب را از ما بگيرد آگاهمان مي كند .از همه چيز مي گويد .تمام نشانه هاي بصري و گفتاري فريبنده ،از همه پديده هايي كه مي خواهندتورا به ميل خود آنچنان تغيير دهند كه تو در ظاهر و رفتار درست آني بشوي كه دلخواه آنهاست .حالا نوبت توست كه سر فرو افكني و نوبت شير است كه در جايگاه تو قرار گيرد؛ نهيبت زند و سوال كند تو با اين پيشنهادها چه مي كني؟!

مولوي در حكايت نخجيران و شكارگاه به دو ديدگاه جبري و ارادي در انتخاب مسير زندگي اشاره مي كند. او شير را نماينده قضا و قدر اختياري مي داند و تمام حيوانات نخجير گاه را نماينده طرز تفكري كه مي كوشند تا شير را به پذيرش قضا و قدري تسليم نمايد كه سستي اراده ،عدم تلاش و كوشش و نشستن و به آنچه پيش مي آيدو راضي شدن تسليم نمايند.

حيوانات هم به نوعي دچار جبري شده اند كه خود براي خويش رقم زده اند .بي هيچ تلاش وفكر و تدبيري ،هرروز كه نوبتشان مي رسد با پاي خويش به نزد شير مي شتابند و تسليم سر نوشتي مي شوند كه خودشان در پديد آوردنش سهيم بوده اند. اين آرامش يك آرامش واقعي نيست ،چرا كه ترس هرروز و هر لحظه در وجودشان جريان دارد ،آنها دچار كج فهمي شده اند .دچار وهم در تشخيص .

اين روال ادامه دارداما وقتي نوبت خرگوش مي رسد او از رفتن به نزد شير خودداري مي كند و از حيوانات  جنگل فرصت مي خواهد تا راه حلي براي اين مشكل بيابدو همه را نجات دهد  .در اين جا شخصيت هاي داستان مولوي تغيير مي كنند .اين تغيير شايد روال مثنوي باشد و بعضي شخصيت ها .خرگوش نماينده عقل معاد است و شير نماينده نفس اماره .بقيه حيوانات نخجيرگاه، نماينده روحانيت معنوي انساني شمرده مي شوند .از اين جا به بعد خرگوش مي كوشد با استفاده از عقل و فكر كه هديه خداوند به انسان براي حل مشكل است ،راه حلي بيابد و شير را نابود نمايد .خرگوش نماد عقل و فكر است و نمي تواند پيشنهاد دهنده بدي باشد .او حيوانات جنگل را از تباهي  نجات مي دهد و عقل حكم مي كند كه حيوانات تدبير او را بپذيرندتا جان خويش از مهلكه به در برند.

اينكه نويسنده چه قدر در استفاده از ابزار هنر موفق بوده ،قالب كار وي  مشخصا چيست ؟چقدر در همراه ساختن خواننده با خود در اين بيان موعظه وار و اندرز گونه موفق بوده ؟ آيا نوجوان و جوان ما از كار استقبال مي نمايند و با او در ادامه كار همراه مي شوند؟و...مورد سوال است.

نويسنده حرفها و انديشه هايي دارد كه ارزشمندند او اكنون  وجود خود را همان شيري مي پندارد كه بايستي بر اساس فطرت ها و ارزشهاي وجودي اش ارج نهاده شود و حفظ گردد. اين سخن در جاي خويش داراي بار ارزشي بسيار مفيدي است اما يك برداشت آزاد از بخش نخست آن چيزي است كه مثنوي مي خواهد بگويد . بعلاوه داستان و پايان بندي آن چقدر مي تواند به افقي كه مولوي به آن چشم دوخته،نزديك مي شود .

همه ما معتقديم كه خداوند با رحمت و حكمت خويش در عالي ترين شكل موجودات را خلق كرده و تنها اوست كه مي تواند بهترين هدايت گر باشد.اين نكته  بايستي هنرمندانه در تار وپود  داستان حل وجذب گردد با ابزارهاي هنرمندانه ارائه شود تا خواننده را بيشتر تحت تاثير قراردهد .بخصوص اينكه مخاطب ما نوجوان است و جوان،با بار اطلاعاتي بالاتر. او ويژگي هاي خاص خود را دارد وشايد بتوانيم بگوييم  در پذيرش هر مفهومي،ضمن تكيه بر منطق قوي – متناسب با منطق هر قالب هنري- نيازمند ظرافت هاي برخوردي خاص و هنرمندانه تري است تا ارتباط زيباتري با كار برقرار نمايد.

یادداشت از مرضیه قاسمی

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]