تاریخ انتشار خبر: 08 آبان 1395 - ساعت 14:28:58
گفت‌وگو با نویسنده رمان برکت

گفت‌وگو با نویسنده رمان برکت

برکت یک ماه از زندگی طلبه‌ای جوان را در بر می‌گیرد که برای تبلیغ به روستایی دورافتاده رفته است که مردمانش آن‌چنان توجهی به مسائل شرعی و دینی ندارند. بنابراین، وجود روحانی جوان را آن‌چنان خوش نمی‌دارند.

چهارمین رمان اکبری دیزگاه با نام برکت امکان چاپ یافت، رمانی که از بستری جذاب و تازه برخوردار است. برکت یک ماه از زندگی طلبه‌ای جوان را در بر می‌گیرد که برای تبلیغ به روستایی دورافتاده رفته است که مردمانش آن‌چنان توجهی به مسائل شرعی و دینی ندارند. بنابراین، وجود روحانی جوان را آن‌چنان خوش نمی‌دارند.

در این گفت‌وگو، سعی شده علاوه بر ادبیات، گریزی هم به سایر مسائل مربوط به تخصص نویسنده هم زده شود.

در قرآن مجید حداقل دو ویژگی در مؤمن را مستوجب دریافت برکت می‌بینیم: نخست ایمان و تقوا (سوره‌ی اعراف، آیه‌ی ۹۶) و سپس استغفار (سوره‌ی نوح، آیات ۱۰ تا ۱۳). آیا برکتی که بر قهرمان شما تنزیل می‌یابد هیچ ربطی به این دو وضعیت دارد؟ و اگر دارد چطور؟ منظورم این است قهرمان شما تقوا از چه چیزی می‌کند یا توبه بر چه چیزی؟

سؤال سختی را مطرح می‌فرمایید. واقعیت امر این است که جناب حجت‌الاسلام والمسلمین شیخ یونس برکت قهرمانِ بنده نیستند و نخواهند بود. ایشان یکی از بندگان صالح خداوند هستند که به یک سفر تبلیغی به روستای میانرود رفته‌اند و خاطرات و مخاطرات خود را مستندنگاری کرده‌اند که قسمت‌هایی از نوشته‌های ایشان از کتاب بنده سر درآورده است؛ از این رهگذر، بنده خیلی نمی‌توانم به سؤالِ شما درباره‌ی آن شیخ شیرین‌حرکت پاسخ قطعی بدهم. اما تا جایی که از مکتوبات و مصنّفاتِ این شیخ برمی‌آید، برکتِ خاصی بر ایشان نازل نشده است و هر چه بر او وارد شده سختی، جدایی، اهانت، تنهایی، مصیبت، رنج و … بوده است و بس. در کتابِ مذکور هم یقیناً خوانده‌اید و به این معنا تفطن دارید. حال اگر برکتِ قلیلی هم عاید ایشان شده، به علتِ صبوری و تلخ‌آشامیِ پیامبرانه‌ی ایشان در مقابل مصائب و شدائد بوده است. البته، این صبر و بردباریِ حلیمانه در مقابل رفتارِ جاهلانه‌ و ساختارشکن آن قوم و در پرتو ایمان و تقوای الهی شکل می‌گیرد و تداوم پیدا می‌کند که امیدوارم خداوند به همه‌ی ما صبر و حلم عطا کند تا بتوانیم «شدائد زیستن» در این عالم خاکی و غربت‌زا را تحمل کنیم. آمین!

اما باید عرض کنم که «برکتِ واقعی» نه بر این شیخ، بل بر مردمِ میانرود نازل می‌شود، حال آن‌که جماعت مذکور نه خیلی اهل تقوا هستند و نه خیلی مقید به دینداری، که به نظرم خداوند در خیلی از مواقع و مواقیت، با تکیه بر رحمتِ واسعه‌ی خودش به انسان‌ها، برکات عظیمی را نازل می‌کند که لاتعد و لاتحصی است، مثلِ نزول پیامبران، که این‌ها معمولاً بر قومی نازل می‌شوند که سهمِ زیادی از تقوا، اخلاق و فرهنگ ندارند. خداوند پیامبر خود را می‌فرستد تا آن‌ها را هدایت کند؛ از این منظر، هدایت به نوعی برکت محسوب می‌شود که بنده دوباره مجبورم دعا کنم خداوند پیامبری چیزی بر ما به مثابه‌ی برکت نازل کند تا همه‌ی ما در مسیر هدایت قرار گیریم و متبرک شویم.

باز هم باید عرض کنم که جناب‌عالی سؤالاتِ سختی می‌پرسید. جای آن است که خود شیخ یونس به این سؤالات پاسخ بدهد و متبرک کند، که نسبتاً طلبه‌ای فاضل و درس‌خوانده‌اند، نه بنده‌ی حقیر که جزء اصاغر طلاب هم به‌حساب نمی‌آیم و بیش‌تر بر آنم استبراک کنم.

از همین مسیر وارد مسیر دیگری می‌شویم که برخی نظرها شما را بدان متهم می‌کنند. آیا بی‌پرنسیپی و جهل مردم روستا پیروی کلام خداوند مبنی بر «اکثرهم لایعقلون و لایعلمون» است یا که خیر؟ آن یکی وعده‌ی الهی را که برکت به بها (تقوا یا توبه) داده می‌شود گردن نگرفتید؛ دوست دارم بدانم در این مورد نظرتان چیست. آیا این حس که رمان شما غرور خودفرهیخته‌بینی قهرمان رمان نسبت به مردم را در خود پنهان و آشکار دارد قبول دارید؟ آیا این‌که پیامبران در نهایت امکان نجات حداقل برخی از مردمان قوم خویش را پیدا می‌کنند به نظر شما صرفاً نتیجه‌ی توجه خداوند است یا عوامل آگاهانه هم دخیل است در ماجرا؟

پاسخ مبسوط و تفصیلی به این سؤال‌ها نیاز به مقدماتِ کلامی و قرآن‌پژوهی وسیعی دارد. فکر کنم این کمین را مجال پرداختن به آن‌ها نیست، اما عجالتاً بنده نکاتی را در پاسخِ سؤالِ شبکه‌ایِ حضرتِ‌عالی طرح می‌کنم که امیدوارم فایده داشته باشد.

اما در پاسخِ فقره‌ی اول سؤال شما باید بگویم که مفهوم «جهالت عمومی»، که به شکل موتیف در قرآن آمده، اشاره به این دارد که انسان اساساً موجودی است که به‌سختی و به‌کندی از حجتِ درون خود، که عقل و تأمل است، استفاده می‌کند و پیامبران برای بیدارکردن این حجت درون، یعنی عقل، مبعوث شده‌اند و مدام به انسان درس تذکر و تفکر می‌دهند که از حمیتِ جاهلی فاصله گیرد. و به نظرم، رمان‌نویس هم از این منظر به نوعی کار پیامبری می‌کند؛ چراکه او بر آن نیست که به مردم اطلاعات تاریخی، علمی، فلسفی و دینی بدهد یا او را موعظه کند، بلکه او می‌خواهد به نوعی چشم و گوش مردم را باز کند و عقل آن‌ها را بیدار کند.

چون روایتِ برکت را هم معانی و مفاهیمِ قرآنی پشتیبانی می‌کنند، تصور بر این می‌رود که مسئله‌ی جهالتِ عمومی را، که به نوعی بی‌فرهنگی و فقدانِ حلم در رفتار و کردار مردم است، مورد توجه قرار داده است.

دیگر این‌که، تا جایی که من خبر دارم، از حالات و سکناتِ شیخ یونس چنین چیزی برنمی‌آید. اساساً او نه غرور و تکبرِ فرهمندانه دارد و نه تواضعِ بردگانی به کسی می‌فروشد. او فقط یک چیز در رفتار و بیان خود نشان می‌دهد: این‌که، به تعبیر پیامبر، با تکیه بر مکارمِ اخلاقی به «دیگری» احترام بگذارد و حقوقش را رعایت کند. فرقی هم نمی‌کند این دیگری حیوان باشد یا انسان و یا طبیعت. جناب برکت در یک جا برای شیخ سازمان تبلیغات اسلامی سطری از شعرِ شاملو را انشاد می‌کند: «ما انسان را رعایت کردیم!»

اما فقره‌ی آخر: خداوند در قرآن مکرر می‌فرماید: «لیس للانسان الا ما سعی»؛ یعنی انسان چیزی جز تلاش و کوشش نیست و این تلاش و کوشش اگر در مسیر ایمان به خدا و عمل صالح باشد، او به رستگاری نزدیک می‌شود، و الا فلا.

در حال حاضر، عامل اصلی جذابیت رمان شما مسئله‌ی جدیدبودن قهرمان و موقعیت اصلی آن است. تا به حال رمانی که محور آن مسائل مربوط به امر تبلیغ در میان روحانیون جوان باشد نخوانده‌ایم. حداقل من نخوانده‌ام. آیا این سبب نشده به جذابیت‌های ذاتی رمان‌نویسی، مثلاً پلات منسجم توجه کم‌تری نشان دهید؟ منظورم این است اگر در پنج سال آینده ده رمان با محورقراردادن همین وضعیت قهرمان شما منتشر شود، رمانی با رویکرد شما، که قهرمان اصلی در شبکه‌ای از موقعیت‌های دراماتیک قرار نگرفته، باز هم جذاب و خواندنی می‌شود؟

من تصورم بر این است اگر نویسنده مواجهه‌ی درستی با «انسان بماهو انسان» داشته باشد و حالات و آنات او را از زوایا و مرایای مختلفی بررسی کند، برای خواننده همیشه‌ تازگی خواهد داشت. در برکت هم شاید نحوه‌ی زیست و زندگی‌ جناب شیخ برای خوانندگان تازگی داشته باشند، ولی مسئله‌ی کلان و کانونی در آن ارتباط انسان با دیگری و نحوه‌ی مدیریت آن است؛ مثلاً او در ارتباط با خدا در یک برهه از زندگی خودش دچار حوالت شده است. این حوالت در زندگی و عشق او تأثیر گذاشته و او را در ورطه‌های ناخواسته و ناآزموده اسیر کرده است، که یکی از آن‌ها ازدواج با سونیا و دورافتادن از خانواده‌ی خود است. در برهه‌ای از زندگی، خستگی و فسردگیِ داخلِ منزل به او فشار می‌آورد که بلند شود از ورطه‌ی زیستن با یک جانِ ناآشنا فرار کند و با رفتن به یک سفرِ صعبِ تبلیغی بر آن می‌شود که گذشته‌ی خود را احیا کرده و خود را از این حوالت نجات بدهد. به نظر من، همین مسئله‌ی دردانگیزِ انسانی در رابطه با دیگری می‌تواند همیشه او را برای خوانندگانِ دردآموز زنده نگه دارد و گه‌گاهی مرهمی شود برای دردهای بی‌پایانِ آن‌ها.

دیگر این‌که جناب شیخ برکت در همین چند روز رمضان چنان به خود و آدم‌های دور و بر خود ایضاً به خواننده خیره شده است که این خیر‌گیِ مدام و مکرر باعث خواهد شد که خوانندگان هم به او خیره شوند و احیاناً از این کار لذت ببرند. به قول حضرت نیچه، شما اگر دیری به مغاک چشم بدوزید، او هم بر شما چشم خواهد دوخت …

رمان شما بدون شک برای مخاطب علاقه‌مند و آشنا به سبک دینی جذاب است. آیا اساساً به صورت خودآگاه تمهیداتی در رمان قرار داده‌اید که برای سایر مخاطبان هم جذاب باشد؟ اصلاً دغدغه‌ی جذب مخاطب داشته‌اید؟

نویسنده اگر به مخاطب توجه نکند، مثلِ علیا مخدراتی که قبل از شهرزاد، زن یا معشوقه‌ی آن شاه دیوانه بودند تلف خواهد شد. از این رهگذر، نویسنده نه تنها باید به خواننده توجه بکند، بلکه باید شهرزادوار و طبیبانه به درمانِ خواننده هم بپردازد؛ چون خواننده امروز از آن شاه‌ زن‌کش به‌مراتب بی‌وفاتر و جانی‌تر است. اگر جناب قصه‌‌گو و داستان‌نویس به این نکته توجه نکند، در هزماتِ بی‌نامی و بی‌نانی به طرزِ فجیعی فسرده و تلف خواهد شد. پس در روزگارِ حاضر هیچ نویسنده‌ای نمی‌تواند بی‌توجه به خواننده، برای خود یا معشوقه‌ی خود در پستو داستان روایت کند. اما این به معنای باج‌دادن به مخاطب و یا پیزورگذاشتن لای پالانِ خواننده نیست که برخی از نویسندگانِ بی‌سواد و جاهل به این ورطه می‌افتند و جهالتِ خود را در قالبِ کارهای زرد و شبه‌زرد به خورد جامعه‌ی ادبی می‌دهند.

من بیش‌تر بر آنم که در داستان‌هایم تذکر بدهم، نشتر بزنم تا مخاطب را بیدار کنم یا بیدار نگه دارم. به عبارت دیگر، می‌خواهم خواننده را به تأمل و تفکر وابدارم تا نوازشش کنم که از جهالت و بی‌خبری خودش لذت ببرد. بنابراین، نویسنده وقتی در ذاتِ زندگی پژوهش کند و بر آن باشد که بگوید دنیا چه جور جایی است و انسان چگونه در آن باید زندگی کند، هم به مخاطب توجه کرده و هم مخاطب را جذب خود کرده است. اگر موفق نباشد به این کار دست یازد، مجبور است ادا و اطوار اورفئوسی دربیاورد و به خواننده پشت کند و بگوید: «گور پدر مخاطب» و یا به خیلِ نویسندگانِ زرد بپیوندد و داستان‌ها و قصه‌های صد من قاز بی‌بی گوزک تعریف کند. در هر دو صورت، به بیراهه رفته است.

می‌بخشید این‌قدر شما را به سمت و جهت غیرادبیتان سوق می‌دهم. می‌خواهم نکته بیاموزیم. تفاوت جایگاه مخاطب از نگاه یک مبلّغ دینی و یک رمان‌نویس در چیست؟

مبلّغ دینی را اگر در واعظ و سخنران فروبکاهیم، با رمان‌نویس یک فرق عمده دارد و آن این است که مبلّغ بیش‌تر بر آن است که به مخاطب خود معلوماتِ مسلّم بدهد و او را قانع کند و نگاهِ اقناعی بر مخاطب خود دارد، ولی رمان‌نویس با ایجاد شک و تردید، می‌خواهد مخاطب را به تأمل و تفکر وادارد و به او درس تدبر بدهد.

راستش حیف است نویسندگانی چون شما، که دغدغه و آشنایی با این فضاها دارند و ادبیات را هم جدی فرض می‌کنند و آن را با منبر اشتباه نمی‌گیرند (چون مخاطب رمان حتی اگر مخاطب منبر باشد از این دو رسانه رویکرد متفاوتی طلب می‌کند)، از کنکاش در این بخش از زندگی ایرانی دست بکشد. آیا تمایل دارید در ادامه عمیق‌تر این فضاها را بکاوید؟

به نظرم، نویسنده‌ی ایرانی ناگزیر است تکلیفِ خود را با انسانِ «ایرانیِ مسلمانِ متجدد» روشن کند. اگر چنانچه به یکی از این سه مؤلفه توجه نکند یا غفلت بورزد، دچارِ تحویلی‌نگری و حوالت خواهد شد که ادبیاتِ صدساله‌ی ما به نوعی از این بیماری رنج می‌برد و به همین دلیل است که روایتِ ایرانی هنوز به معنایِ جهانی کلمه در مقایسه با دیگر اقلیم‌ها و کشورها شکل نگرفته است و شاید یکی از دلایلی که در ادبیات ‌جهان هنوز ادبیات معاصر ایرانی سهمی ندارد همین بی‌توجهی به مؤلفه‌ی دینی انسان ایرانی است.

از این رهگذر، بنده در کارهای بعدی خودم بیش‌تر به مؤلفه‌های اصلی روایت ایرانی، که یکی از مهم‌ترینشان دین و فرهنگ دینی است، توجه خواهم کرد.

همت شما برای کاویدن مؤلفه‌های اصلی روایت ایرانی مبارک است. به نظر شما، در این مسیر، یکی از موانع بیرونی (وسعت نظر شخص نویسنده) و یکی از عوامل بیرونی (اتهام درافتادن با عرف و اعتقاد مردم از سوی دستگاه‌های رسمی و غیررسمی) چه محدودیت‌هایی ایجاد می‌کند؟

محدودیت‌های اصلی به نظرم از آن موانعِ درونی است که به خود نویسنده برمی‌گردد؛ مسئله‌ی اول، نویسنده اگر با قصه‌ی خود مثلِ شهرزاد مخاطب را جادو نکند و کرنش واندارد، همان در قدم اول، به جبهه نرفته، خودکشی کرده است و به این آدم حتی شهید هم نمی‌توان گفت. تقریباً تعدادِ کمی از نویسندگان به مسئله فکر می‌کنند و جادویِ داستانی را از رسالتِ خودشان به‌حساب نمی‌آورند. دومین مسئله در این حوزه بی‌توجهی نویسنده به جایگاهِ تاریخی و فرهنگی خود است، به این معنا که او دچارِ مشکلِ ناموزونی فکر و فرهنگی شده است، هنوز مسائل و مصائبِ خود را سنخ‌شناسی و طبقه‌بندی نکرده است و طبیعتاً راه‌حلی هم برای آن پیدا نکرده است. اغلبِ نویسندگانِ ایرانی با تکیه بر تراثِ چپ‌گرایی می‌خواهند مسائل خود را از طریق سیاست و مبارزاتِ سیاسی حل کنند تا با گفت‌وگو و از تعامل. به همین دلیل، بعد از چند سال یکی‌به‌دوکردن‌های سیاسی یا مهاجرت می‌کنند، که اغلب مشغولِ روزمر‌گی‌های خودشان می‌شوند و گاهی هم از شبکه‌های ماهواره‌ای یک های‌وهوی می‌کنند و تمام، یا هم در این‌جا از فسردگی و خستگی پناه می‌برند به گوشه‌ای مشغولِ نق‌ونوق می‌شوند. در هر صورت، این ماجرا بسیار تلخ و گزنده است و باید خود نویسنده‌ی ایرانی به این مشکلات به طور جدی فکر کند و راهی پیدا کند.

لازم است متذکر شوم که در این ماجرا فرقی بین نویسندگانِ موافق و مخالفِ حاکمیت وجود ندارد؛ اساساً نویسنده‌ای که بازی خود را در موافقت یا مخالفت با حکومت طرح کند دچار اخباط وجودی و فرهنگی می‌شود. به نظرم، نویسنده خودش را فراتر از این جور چیزها طرح کند تا عنداللزوم در ماجرا و مسائل مهم بتواند داوری کند و تأثیرگذار باشد.

در بحث عوامل بیرونی من منکر مسائل و مصائب سانسور و ممیزی نیستم؛ چراکه حداقل سه تا از کتاب‌هایم دچارِ این بلیّه شده‌اند و از چاپ‌شدن بازمانده‌اند. برای حل این مسئله هم قائلم به این‌که باید دنبالِ راهی غیر از سیاست بود؛ چون مسیرِ سیاست در طول پنجاه سال گذشته نه تنها مشکل را حل نکرده، بلکه گره‌ها و سوء‌تفاهم‌های ویرانگری را ایجاد کرده است. به نظرم، داستان‌نویس‌ها بهتر است برای این مسئله به سینماگرها اقتدا کنند، مسیرِ تعامل و گفت‌وگو را از طریقِ صنفی دنبال کنند تا راهِ ناهموار سیاست.

من برای حل این مشکلات از شیخ یونس می‌خواهم دعا کند؛ چراکه دعای ایشان برخی مواقع مرده را زنده می‌کند، مثلِ سیمین، زنِ حمزه. فتأمل!

اگر اشتباه نکنم، برکت چهارمین رمانی است که نوشته‌اید، اما اولینی است که منتشر شده. نخستین رمانتان را خاطرم هست قرار بود نشر چشمه منتشر کنید. اگر مایل هستید، در مورد چالش‌ها و اعوجاج این مسیر توضیح دهید.

بله، اولین رمانم رمانِ من به هر سیبی یک گاز می‌زنم بود که با نشر چشمه قرار بود منتشر کنیم که خورد به ماجرای تعلیقِ چشمه! البته، کتاب من هم غیرقابل چاپ اعلام شده بود، هم در قبل از تعلیق هم بعد از تعلیق. رمان بعدی‌ام آیت‌تمام بود که شما و آقای احمد غلامی نظرِ مثبتی در مورد آن داشتید، ولی مع‌الأسف هیچ کس و هیچ ناشری جرئت نکرد به ارشاد بفرستد، که رمانی عاشقانه و دینی بود و هست. رمان بعدی شاه‌کشی هست که قرار است شهرستان ادب چاپ کند. مجوزش بعد از کلی ان قلت و قلت صادر شده و سندش هم موجود است. برکت چهارمین رمان بنده است. رمانِ بعدی بنده هم بیروط است. آن هم قرار است از طریق نشرِ کتابستان معرفت منتشر شود و رمانِ دیگر من رمانی است به نامِ دجّالِ جمکران که به مفهوم مهدویت و زندگیِ انسان در عصر غیبت می‌پردازد. امیدوارم این اثر از گزندِ دجالانِ جمکرانی و غیرجمکرانی مصون باشد.

هزینه‌ی نویسندگی در ایران خیلی بالاست. کسی به صورت جدی اگر بخواهد کار کند و حرفه‌ای این کار را دنبال کند فقط باید «جنونِ نوشتن»‌ش خیلی بالا باشد، وگرنه تمامِ علل و عواملِ اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی دست به دستِ هم می‌دهند یک نویسنده ننویسد یا نتواند چیزِ به‌دردبخوری بنویسد. به نظرم، یکی از علت‌های اصلی‌اش این است که نویسندگان به جای این‌که صنفِ محکم و استواری داشته باشند که از حقوق اولیه‌ی آن‌ها حمایت کند، تمامِ مسائل را در مسئله‌ی سانسور فروکاسته‌اند و آن را فقط از مسیر سیاست دنبال می‌کنند. این باعث شده است من داستان‌نویس، که فقط و فقط می‌خواهم برای مردم خود داستان تعریف کنم، از هدفم بازبمانم؛ مثلاً برای یک کار ساده، یعنی چاپ‌کردن کتاب، سه سال بدوم و فرسوده شوم. آخرش هم هیچ کس نگوید: «خرت به چند!» اگر صنفِ معقول و منصفی برای نویسندگان وجود داشت، این اتفاق نمی‌افتاد.

مرحوم سعید نفیسی می‌گوید: «انسان فانی است در ایران بیش‌تر». من فکر می‌کنم اگر آن انسان «نویسنده» باشد، فنایش هم مضاعف می‌شود، هم زودتر اتفاق می‌افتد.

به نقل از انجمن رمان 51/مصاحبه از محمدحسن شهسواری

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]