تاریخ انتشار خبر: 05 دي 1395 - ساعت 18:31:59
معرفی کتاب فضیلت‌های ناچیز نوشته‌ی ناتالیا گینزبورگ

معرفی کتاب فضیلت‌های ناچیز نوشته‌ی ناتالیا گینزبورگ

فضیلت‌های ناچیز تپه‌ی شیب‌داری است که با تصمیم به خواندنش، نادانسته، قصد بالارفتن از آن را می‌کنی، شیب خوشایندی که ابتدا و در «زمستان در ابروتزو» هرگز احساسش نخواهی کرد و در فضای مه‌آلود «خیابان‌ درختی» نخواهی دید.

ابتدایش با کلماتی بدخوان و سخت همراه است، طوری که تصور می‌کنی پاورقی لاتینِ کتاب بجاترین و ضروری‌ترین تصمیمی است که مترجم می‌توانسته بگیرد و طبقه‌بندی کتاب در صفحه‌ی نخست با عنوان «داستان‌های ایتالیایی» دقیق‌ترین طبقه‌بندی ممکن است که روح سادیسمی و آزاردهنده‌ی کلمات و اسامی ایتالیایی را ــ هرچند در یک صفحه فقط یکی از آن‌ها باشد ــ درون این قصه‌ی سرد و ناامیدکننده احضار می‌کند. تنها چیزی که تو را در این اضطراب و ترس از بدخوان‌بودن کتاب امیدوار باقی نگاه می‌دارد نام خانوادگیِ روسی ـ انگلیسی نویسنده است با همان «بورگِ» انتهایی‌اش.

مثل همه‌ی دختران جوانی که ازدواج می‌کنند، ناتالیا لِوی هم نام خانوادگی پدر را در دفترچه‌ی خاطراتش پنهان کرد و ترجیح داد خواننده‌های کتاب‌هایش و بینندگان بازی‌اش در فیلمْ او را «ناتالیا گینزبورگ» صدا کنند. زندگی ناتالی به عنوان عضو همیشگی خانواده‌ای سیاسی، چه در دوران کودکی و نوجوانی و چه در زندگی مشترک، گزیده‌ی بازی‌های بی‌رحمانه‌ی سیاست بود، به‌خصوص وقتی که در ۲۸سالگی تأثیرگذارترین فرد زندگی، همسرش، لئونه گینزبورگ، را از زندان‌های فاشیسم مرده تحویل گرفت. ناتالی ابتدا سعی می‌کرد شعر بگوید و آن را بیانگر عمیق‌ترین واژه‌های نامفهومش می‌پنداشت که بزرگ‌ترهایش همیشه از درک آن عاجز بودند. به‌مرور و پس از تحقیر به خاطر بازخوانی‌های ناموفق اشعارش در جمع برادران بزرگ‌تر و دوستان هم‌مدرسه‌ای‌اش، داستان‌های کوتاهی نوشت که بعدها متوجه شخصیت‌پردازی‌های مصنوعی و روند بی‌معنای آن‌ها شد و در داستان کوتاه حرفه‌ی من به توصیف گذارش از آن مرحله‌ی کسل‌کننده و آغاز نوشتن‌های «قاطع و مشخص و بدون ناشی‌گری»اش پرداخت.

فضیلت‌های ناچیز تپه‌ی شیب‌داری است که با تصمیم به خواندنش، نادانسته، قصد بالارفتن از آن را می‌کنی، شیب خوشایندی که ابتدا و در «زمستان در ابروتزو» هرگز احساسش نخواهی کرد و در فضای مه‌آلود «خیابان‌ درختی» نخواهی دید. با شروع روایت‌های مهم از زندگی زنی ناشناخته، خود را در برابر پرده‌خوانی‌های غیرحماسی‌ای خواهی یافت که به‌مرور تا انتهای کتاب رنگ‌و‌لعاب می‌گیرد. به‌مرور به این خودآگاهی می‌رسی که آوردن پاورقی‌های لاتینِ هرچند ملموس هرگز ــ به جز در مواردی که با توضیحات مفیدی همراه است ــ ضروری به‌نظر نمی‌رسد. و البته، می‌توان به طبقه‌بندی کتاب و گنجاندن آن در صندوقچه‌ی مرموز داستان‌های ایتالیایی هم به دیده‌ی تردید نگاه کرد. اگر ذاتاً خواننده‌ای شکاک نباشی، در «درود و دریغ برای انگلستان» برای اولین بار با احساس قرارگرفتن در جریان آرام زندگی یک زن، که از قضا شاید همان نویسنده باشد، مواجه می‌شوی ــ توصیف‌هایی که بدون مقاومتی باور می‌شوند و تحلیل‌هایی که نپذیرفتنشان را به وقت دیگری، که شاید هرگز فرانرسد، موکول می‌کنی. وقتی «او و من» و «حرفه‌ی من» خوانده شود، دیگر هرگز شک نخواهی کرد که نویسنده از خودآگاه‌ترین رشته‌های مغزش و از عمیق‌ترین و دردسترس‌ترین خاطرات زندگی‌اش برای نوشتن این کتاب بهره برده. با کم‌ترین تخیلات، انار آبدار خوش‌رنگ‌ولعابی را در دستان ناتالی خواهی دید که همه‌ی عمر آن را فشرده و خوب آب‌لمبو کرده و حالا آرام‌آرام گوشه‌وکنارش را تیغ می‌زند و جوهره‌اش را می‌ریزد توی یک لیوان تا همه کمی از آن سربکشند و مزه‌ی ترش و شیرین و تلخ و گسش را درک کنند. اگر با سرکشیدن انار آب‌لمبو همه‌ی این مزه‌ها را نچشی، معلوم است خوب آب‌لمبو نشده یا با عجله و حرص و دستپاچگی تیغ خورده، وگرنه باید تلخی‌اش را کنار ترشی و شیرینی، و حرارتش را همراه با سردی‌اش بشود چشید.

«حرفه‌ی من» گاه کلاس درس آماتوری می‌شود برای آن کس که نوشتن را دوست دارد و گاه با همان تلخ‌مز‌گی روایتگر داستانِ مورد نظرش برای رساندن خواننده به مقصد نهایی نویسنده است. احتمالاً برای هر کدام از خوانندگان این کتاب که قلم و کاغذ همیشه برایشان ارمغان‌هایی آورده، «شاید اولین چیز جدی‌ای که نوشتم یک داستان بود» یا «آن وقت کشف کردم که وقتی کسی چیزی جدی می‌نویسد خسته می‌شود» جملات نوستالژیکی هستند که گاه‌وبی‌گاه در نوشتن، اعترافات ذهنشان بوده. اما ذهن‌خوانی‌های ناتالی هم‌چنان تا آخر داستان باقی می‌ماند و به‌خصوص در سه داستان باقی‌مانده شکوفاتر می‌شود، سه داستانی که خواندنشان باعث می‌شود یقین کنم بزرگ‌ترین اشتباه کتاب همان طبقه‌بندی ساده‌انگارانه‌ی کتاب است، همان صندوقچه‌ی خاک‌خورده‌ی «داستان ایتالیایی» است. می‌فهمی ناتالی باهوش‌تر از آن است که برای ۱۲۰ صفحه کتابش تنها کارآیی سرگرم‌کننده‌ی آن را انتخاب کند. می‌فهمی احتمالاً ناتالی دوست ندارد کنار شومینه‌ی روشنی روی صندلیِ چوبیِ پایه‌منحنی‌ات بنشینی و با یک دست فضیلت‌های ناچیزش را لوله کنی و از گوشه‌ی چشم نگاهی به آن کلمات و جمله‌بندی‌های ساده‌اش بیندازی. آن‌قدر اهمیت موضوع صحبتش را ارتقا می‌دهد که سادگی و بی‌آلایشی جملاتش را از سر تحقیر نبینی و با تردیدی کنجکاوانه بارها و بارها اسم داستان‌هایش را مرور کنی تا برسی به فضیلت‌های ناچیز، ناچیزترین خوب‌هایی که باید برای درک بهترین خوب‌ها از خیرشان گذشت، فضیلت‌هایی که باید ناچیز شمرده شوند تا ناتالیا گینزبورگ، مادرانه، از فضیلت‌های بزرگ‌ترش بگوید. کلاس درسی که نادانسته از چند داستان قبل در آن حضور پیدا کرده‌ای حالا به مواعظ استادانه و دلسوزانه‌ی آخرش می‌رسد. این‌جا دیگر نه می‌خواهد شگفت‌زده‌ات کند نه با بالا و پایین‌شدن‌های دراماتیک داستانش وابسته و احساساتی‌ات کند. به گونه‌ای ماهرانه انار آب‌لمبویش را تیغ زده و همه‌ی آنچه خودش است را برایت واگویه کرده که پای درس و موعظه‌اش با عطشی مهارناشدنیش اش

بنشینی و چشم از دستانش برنداری تا که چه می‌نویسد، تا که چه می‌تراود.

و عاقبت خوشحال می‌شوی. دوست داری همه‌ی آنچه را از «سکوت» و «روابط انسانی» و «فضیلت‌های ناچیز» نوشته دوباره با نگاه مؤیدت بخوانی و سر تکان بدهی و خوشحال می‌شوی که غیر از تو خیلی‌های دیگر این کتاب را خوانده‌اند و احتمالاً چند باری زندگی و روابط خود را از زاویه‌ی نگاه انسانی ناتالیا گینزبورگ سنجیده‌اند. احتمالاً به‌زودی اعتراف خواهی کرد فضیلت‌های ناچیز فضیلت بزرگی است که اساساً حیف است کسی از آن بی‌بهره بماند.

به نقل از مجله ادبی آنلاین الف‌یا/یادداشت از علی اسفندیاری

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]