تاریخ انتشار خبر: 29 آبان 1396 - ساعت 16:40:45
نگاهی به کتاب «جنگی که نجاتم داد»

نگاهی به کتاب «جنگی که نجاتم داد»

داستان «جنگی که نجاتم داد» از آن دست داستان‌های فراموش نشدنی در ستایش عشق، امید و انسانیت است که نباید خواندنش را از دست داد.

چگونه جنگ می تواند نجات بخش باشد؟ جنگی که غیر از جدایی، درد، آوارگی و پریشانی چیز دیگری با خود ندارد. مگر اینکه کسی در شرایطی بدتر از شرایط جنگی زندگی کند که جنگ را نجات بخش بداند. شاید زندگی با مادری که فرزندش را دوست ندارد و او را تنها به‌خاطر معلولیت یکی از پاهایش در خانه محبوس می‌کند و مستحق بدترین تحقیرها می‌داند، از شرایط خانمان‌سوز جنگ بدتر باشد!

«جنگی که نجاتم داد» روایت زندگی آدا دختر یازده ساله‌ای است که مادرش او را به دلیل معلولیت از دید همه پنهان نگه داشته‌است. او و برادر کوچکش جیمی در طبقه‌ی چهارم آپارتمانی کوچک و کثیف با حداقل امکانات در شهر لندن زندگی می‌کنند. پدر آدا فوت کرده‌است و تامین مخارج زندگی بر دوش مادرش است. آن‌ها تمام روز را تا شب که مادرشان از سر کار برگردد، به تنهایی سر می‌کنند. پای آدا مشکل دارد و به همین دلیل چهار دست و پا حرکت می‌کند. مادر با آدا بد رفتاری می‌کند و او را به‌خاطر پایش در خانه زندانی کرده‌است و اجازه نمی‌دهد بیرون برود. یک بار که آدا خود را از پله‌های خانه به پایین می‌رساند، مادر آنقدر او را کتک می‌زند که از شانه‌اش خون می‌آید: «هیچی نیستی! فقط مایه ی خجالتی. هیولایی با اون پات. فکر کردی خوشم میاد عالم و آدم تو رو ببینن؟!»

دنیای آدا آپارتمان کوچکشان است و تنها پنجره‌ای که از پشت آن بیرون را نگاه می‌کند. تنها دلخوشی آدا برادر کوچکش، جیمی است. آدا از او مراقبت می‌کند و با او بازی می‌کند اما وقتی برادرش کمی بزرگتر می‌شود، دیگر در خانه نمی‌ماند و آدا تنها می‌ماند تا او بیایید و برایش از چیزهایی که دیده، بگوید. وقتی جیمی به مدرسه می‌رود، آدا تصمیم می‌گیرد پنهان از چشم مادر راه رفتن را یاد بگیرد.

سال ۱۹۳۹ و آغاز جنگ جهانی دوم است. ارتش آلمان به قصد تصرف دنیا به راه افتاده‌است. خانواده‌ها تصمیم می‌گیرند کودکان را به مناطق روستایی بفرستند تا از بمباران در امان باشند. آدا امیدوار است که مادر او را با جیمی به منطقه‌ای امن بفرستد؛ اما مادر با بی رحمی می‌گوید که هیچ خانواده‌ی خوبی او را نخواهد پذیرفت.

 آدا از فرصت پیش‌ آمده استفاده می‌کند و صبح زود با برادرش سوار قطار می‌شود. در روستا هیچ خانواده‌ای آن دو را به خاطر ظاهر کثیف و نحیفشان که نشان از سوتغذیه‌ی شدید است، نمی پذیرد و مسئول یافتن سرپرست برای بچه‌ها، ناچار آن ها را با زور به خانم سوزان اسمیت می‌سپرد. سوزان افسرده است و تجربه‌ی نگهداری از کودکان را ندارد و با اکراه مسولیت آن‌ها را می‌پذیرد. تجربه‌ی زندگی در روستا با آنچه که در شهر داشته‌اند، بسیار متفاوت است.

قصه‌ی آدا، قصه ی آلیس در سرزمین عجایب است. آلیس خرگوشی را دنبال می‌کند که لباس و ساعت جیبی دارد. خرگوش وارد یک سوراخ می شود، آلیس هم دنبالش می‌کند و وارد جایی می‌شود که به آنجا تعلق ندارد. جایی که از هیچ چیز سر درنمی‌آورد. درست مثل آدا و جیمی که در خانه‌ی سوزان، از هیچ چیز سر درنمی‌آورند و همه چیز برایشان عجیب و غریب است. آدا تا پیش از اینکه به روستا بیایید در آپارتمان مادرش محبوس بود و نمی‌دانست چه چیزهایی بیرون از آن آپارتمان هست که او از آن‌ها محروم مانده بود. سوزان به او اجازه می‌دهد تا از خانه خارج شود، اسب‌سواری کند، خواندن و نوشتن بیاموزد و مورد عشق و محبت او و اهالی روستا باشد. تمام این تجربیات امید بخش در مقابل آنچه که درکنار مادرش گذرانده است، باعث درگیری درونی آدا می‌شود. او مدام با خودش در جنگ است که مهربانی سوزان مقطعی است و تمام می‌شود و بعد مجبورند پیش مادری برگردند که آن‌ها را نمی‌خواهد. اما سوزان به آن‌ها دلبسته می‌شود و به خوبی از آن‌ها مراقبت می‌کند و کمک می‌کند تا بر ترس‌هایشان غلبه کنند و اعتماد به‌ نفس از دست رفته‌شان را باز یابند. سوزان، آدا را برای معالجه‌ی پایش، پیش دکتر می‌برد و قرار می‌شود با اجازه‌ی مادرش درمان شود. هر چه سوزان نامه می‌نویسد، مادر جوابش را نمی‌دهد. جنگ جدی‌تر می شود و روستا هم بمباران می‌شود. خانواده‌ها از شهر می‌آیند و فرزندانشان را با خود می‌برند ولی باز هم خبری از مادر آن‌ها نیست. با اینکه بچه‌ها در شرایط جنگی به سر می‌برند، اما کنار سوزان احساس امنیت می‌کنند. در همین وقت سرو کله‌ی مادرشان پیدا می‌شود و با خشونت و کتک آن‌ها را از سوزان جدا می‌کند و دوباره به آپارتمان دیگری که بهتر از قبلی نیست می‌برد. اما این بار آدا مقابل مادرش می‌ایستد و می‌گوید که دیگر نمی‌خواهند با کسی که دوستشان ندارد، زندگی کنند.

تمام شخصیت‌های اصلی داستان به شدت پویا هستند. جیمی، که بر ترس‌هایش غلبه می‌کند و با کمک سوزان ماجرای چپ دست بودنش را با معلمش که او را مورد آزار قرار می‌داد، حل می‌کند و دیگر شب‌ها جایش را خیس نمی‌کند. سوزان افسرده، که در اندوه دوست درگذشته‌اش زندگی می کرد، با آمدن بچه‌ها و دوست داشتن و پذیرش مسئولیت آن‌ها، شور و شوق زندگی در او دوباره بیدار می شود. آدا، که به سوزان اعتماد و شروع به آموختن می‌کند، تا جایی که می‌تواند روابطش را با دیگران و محیط اطرافش بهبود بخشد و خودش را دوست داشته‌باشد.

سوزان گفت: «آدا دختر آسونی نیست، اما من براش می‌جنگم. بالاخره یکی باید این کار رو بکنه. من این کار رو می کنم.»

«جنگی که نجاتم داد»، داستان جنگ آدم‌هاست؛ چرا که برای آدا مدت‌ها پیش از شروع جنگ جهانی، جنگ داخلی در خانه‌اش شروع شده‌بود و او تنها به دلیل معلولیتش مورد آزار کلامی، فیزیکی و عاطفی قرار می‌گرفت و درست به همین دلیل، آدا نمی‌توانست بفهمد که مهربانی سوزان واقعی ست؛ او سعی در متقاعد کردن خودش داشت که سوزان و محبتش نمی‌تواند واقعی باشد. زمان برد تا آدا بتواند به زبان بیاورد که «او یک فرد خوب است.» آدا مدام در حال جنگیدن بود؛ جنگ با جهل مادرش درباره‌ی معلولیت ناخواسته‌ی او، جنگ با گرسنگی هر روزه‌، جنگ احساساتش در برابر محبت‌های سوزان، جنگ با بی سوادی و نادانی که مادرش، او را در آن نگه داشته‌بود. آدا در قطار از جیمی پرسید: چه چیزهایی سبز است؟ حتی علف در دایره‌ی واژگان آدا نبود. حالِ آدا مانند یک خارجی زبان بود که بخواهد کلمات را یاد بگیرد. او در برابر آموزش مقاومت می‌کرد و اگر دوستش مگی نبود که برای نامه‌نگاری به او انگیزه بدهد، هیچ‌گاه تن به یادگیری خواندن و نوشتن نمی‌داد. گرسنگی فیزیکی آدا به هیچ وجه قابل قیاس با گرسنگی احساسی او برای داشتن عشق، آزادی و امید نبود.

  «در نهایت، سیصدوسی هزار سرباز انگلیسی نجات پیدا کردند. وینستون چرچیل گفت: بهترین زمان انگلستان بوده است. سخت بود که دوباره با خیال راحت توی خانه بنشینیم و به سخنرانی‌اش از رادیو گوش کنیم و فکر کنیم چگونه کشتی‌های پر از مردهای ناامید و رو به مرگ، بهترین بوده است؛ اما هم‌زمان، من حس می‌کردم فرق کرده‌ام. انگار یک نسخه‌ی قبل از دوکرنیک و بعد از دوکرنیک آدا وجود داشت. بعد از دوکرنیک قوی‌تر بودم و کمتر می‌ترسیدم. وحشتناک بود، اما تسلیم نشده بودم. مصر بودم؛ من در جنگ پیروز شده بودم.»

آدا پیروز جنگ بود؛ وقتی که تصمیم گرفت از جهان تخت و ملال‌آور پشت پنجره‌ی خانه‌ی مادرش بیرون بیایید و دست به کشف و شناخت دنیای تازه‌اش بزند، یاد گرفت که به خودش احترام بگذارد و قهرمان زندگی خودش باشد.

داستان «جنگی که نجاتم داد» از آن دست داستان‌های فراموش نشدنی در ستایش عشق، امید و انسانیت است که نباید خواندنش را از دست داد.

یادداشت از فرزانه رحمانی/به نقل از مجله ادبی الف‌یا

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]