تاریخ انتشار خبر: 18 خرداد 1398 - ساعت 10:42:06
چرا می‌خواستند «حاج ابراهیم» را از سپاه اخراج کنند؟

چرا می‌خواستند «حاج ابراهیم» را از سپاه اخراج کنند؟

داستان این عملیات را یکی از اعضای این تیم به نام موسی روایت می‌کند. او در زندان گرفتار آمده است و تصمیم می‌گیرد تا رویدادها را شرح دهد. روزنوشت‌های این فرد شاکله کتاب باخ را تشکیل داده است.

باخ داستان یک تیم ترور است؛ یک تیم چهار نفره از دو نسل متفاوت. نسلی که در جنگ حاضر بوده و نسلی دیگر که تنها از جنگ شنیده است. حال آن‌ها با هم همراه می‌شوند تا عملیات کنند. آیا موفق می‌شوند؟

داستان این عملیات را یکی از اعضای این تیم به نام موسی روایت می‌کند. او در زندان گرفتار آمده است و تصمیم می‌گیرد تا رویدادها را شرح دهد. روزنوشت‌های این فرد شاکله کتاب باخ را تشکیل داده است. او به همراه عمویش ابراهیم، یکی از دوستانش به نام روح الله و دوست عمویش به نام سعید، اتفاقات مهم این داستان را رقم می زنند.

از روزی که آن‌ها با نقشه دو رزمنده دیروزی آشنا می‌شوند تا زمانی که در کانون اتفاقات قرار می‌گیرند و می‌خواهند در تیم ترور نقش‌آفرین باشند. این تیم ترور، در میانه ماجرا با افسری اطلاعاتی مواجه می‌شود که سدِّ راه‌شان است.

کتاب ۲۶۸ صفحه ای باخ را انتشارات کتابستان معرفت در ۱۰۰۰ نسخه و با قیمت ۳۰,۰۰۰ تومان منتشر کرده است.

در بخشی از این داستان می‌خوانیم:

سعید گفت:
_الان هم که فرمانده باغ تامسون خودتی، حاجی.
_ نامرد، یادمان ها را که می رویم.

جلیل گفت:
_ اوایل دهه هفتاد نزدیک بود حاجی را کلاً از سپاه اخراج کنند.
روح الله گفت:
چرا حاجی؟!

عمو ابراهیم بلند شد و به بالکن تکیه داد. سرش را به طرفین تکان داد. دستش را برد پایین و بارانی اش را درآورد.
_گرمم شد… هیچ! رفسنجانی آمده بود مازندران. من هم وسط سخنرانی اش، که سپاهیها هم بودند، بلند شدم و گفتم: «شما دارید مملکت را به پرتگاه می برید. مانور تجملتان مملکت را به نابودی میکشاند.» لبخند میزد؛ انگار دارم برایش لطیفه تعریف میکنم. گفتم: «بگویید چه کسانی جام زهر به امام خوراندند.» از جلسه بیرون بردندم. می خواستند اخراجم کنند. رفقا نگذاشتند. این چیزها را معمولاً توی خاطراتش نمی نویسد؟

گفتم:
من نمی دانستم عمو. جدی شما جلوی هاشمی ایستادید؟ نگفته بودید.
_ بیا؛ الان گفتم، چه فایده ای دارد؟

جلیل آهنگی از باخ گذاشت که برای عروسی یکی از خاله های زنش ساخته بود. عموابراهیم بلند شد. صدای شیون می آمد یا من این طور خیال می کردم که از دوردست یکی ونگ می زند. بلبل و جیرجیرک و گنجشک هم می خواندند؛ سگها هم. صدای طبیعت و رودخانه میان جنگل هم بلند بود. همه با صدای باخ آمیخته شده بود. آهنگ به اپرا رسیده بود. شروع کردم به سؤال پیچ کردن عموابراهیم:
_ عمو، انصافاً داریم می رویم طرف را بکشیم؟ به همین سادگی؟ قصه ات بومی دهد.

عموابراهیم برگشت سمتم. روی مبل نشست. پای چپش را زیر پای راست گذاشت و اریب رو به من و روح الله نشست. دست چپش را روی روکش چرمی مبل پهن کرد، دست راست را هم متقاطع رویش گذاشت:

_ نقشه؟ من از سال ۵۸ که توی کردستان درگیر بودم تا الان، سی سال است که بی نقشه آب نخورده ام. هیچ وقت.

من گفتم:
_ برای این کار حکم دارید؟

سعید از کنار منقل گفت:
_ تو اهل بهانه ای؛ اگر نبودی، پارسال باید حکم را قبول می کردی؛ آن هم حکم لازم را به قول ورق بازها

و زیر لب گفت:
_عنتر!

به نقل از مشرق نیوز

نظرات شما
[کد امنیتی جدید]